داستان كوتاه discussion

29 views
داستان كوتاه > صورت سرخ

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by mohammad (last edited May 19, 2010 11:53AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments حدود يک ربع به ساعت حرکت مانده بود. روي نيمکت چوبي گوشه ي سالن ترمينال نشسته و مشغول خواندن نوشته هاي روي نيمکت بودم.
يک جا با خط قشنگ ترانه ي آشنايي را نوشته بودند: "چي مي شد شعر سفر بيت آخري نداشت" يک گوشه ي نيمکت چند نفر گفتگوي مکتوب جالبي داشتند: " اولي نوشته بود: دو ماهش گذشت. بعد يکي به سمت نوشته ي ديگري فلش زده بود: هنوز آشخوري من دارم ميرم مرخصي پايان دوره. سومي نوشته بود: کارتم دستمه و ديگري با اين جمله به بحث خاتمه داده بود:پنج ساله کارتم تو جيبمه هنوز هيچ جا ازم نخواستنش. خواندن اين نوشته هاي جالب حسابي کيفورم کرده بود. در حالي که همهمه ي داخل سالن را و صدا هاي جورواجوري که اسم شهر ها را تکرار ميکردند ميشنیدم به سرگرمي که پيدا کرده بودم مشغول بودم . يکي به صورت ممتد داد ميزد تهران اسکانيا حرکت و صداش تو سالن ميپيچيد و تو همهمه ي مسافر ها گم ميشد.
از اين نوشته به اون نوشته مي پريدم، بعضي از نوشته ها باعث لبخند من ميشدند و بعضي هم رو به فکر فرو ميبردند. داشتم تحريف قشنگ يک شعر را ميخواندم" شيشه ي ترمينال را باران شست از مغز من اما..." که يهو يه کارتن پر از تخمه هاي بسته بندي شده ، ويفر و آدامس جلوم ظاهر شد. سرم رو بالا گرفتم مردي با قيافه اي بيتفاوت و خونسرد فروشنده بود. من نگاهم رو به سمت نوشته هاي دوست داشتي برگردوندم.

مرد دستفروش از من دور شد و من با نگاهم اونو تعقيب کردم. مرد ميانسال و تنومندي بود که کلاه رنگ و رو رفته اي بر سر داشت و بدون کلمه اي کارتوني را که در دست داشت مقابل مسافر هاي منتظر ميگرفت.

به اين فکر مي کردم که با وجود اين همه مسافر و گرماي هواي بيرون ، چقدر هواي سالن سرد است.دست هايم را توي هم فرو بردم و روي در و ديوار دنبال کولر گازي گشتم.
بليطم را از جيبم در آوردم و دنبال کلمه ي شماره صندلي روي آن گشتم. متوجه شدم يکي با عجله من نزديک ميشود. مرد دست فروش با نگاه مضطربي به سمت من آمد و گفت :"آقا خواهش مي کنم چند دقيقه اين کارتن رو نگه داريد" و من بفهمي نفهمي تو رو درباسي گفتم: "باشه حتما"

مرد دستفروش کارتن را با عجله به من داد، دستي به صورتش کشيد و پيرهن و کمر بندش را مرتب کرد، داشت ميرفت که برگشت و کلاهش را روي کارتون گذاشت و دوباره به سمت درب سالن رفت و بعد از لحظه اي کوتاه با مرد شيک پوشي وارد شد. هر دو با لبخند مشغول گفتگو بودند و کنار يک ستون ايستادند، به طوري که صورت مرد فروشنده به سمت من بود و گاه گاهي بين صحبت ها يش نگاهي به من مي انداخت.

بين اسم شهر هايي که از متصديان ترمينال به گوش ميرسيد ناگهان اسم قم را شنيدم. صدا وقتي که مرد گوينده وارد سالن شد بيشتر شد." قم اراک. بليط دار ساعت نه سوار شن. قم اراک"
با خودم گفتم حالا چند دقيقه اي طول ميکشه که راه بيفته.

يارو انگار شرط بسته بود. "قم اراک" را با چنان سرعتي ميگفت که من بلند شدم و از پنجره نگاهي به اتوبوس انداختم . مسافر ها سوار ميشدند. ساعتم را نگاه کردم نه و پنج دقيقه بود.

نگاهي به مرد دستفروش انداختم که به او حالي کنم دارد ديرم ميشود. او وقتي به من نگاه ميکرد لبخند نميزد. با اشاره به او فهماندم که امانتي را روي نيمکت ميگذارم. او سرش را به نشانه تاييد تکان داد. هنوز به درب ترمينال نرسيده بودم که چند پسر بچه دور و بر کارتن پيدايشان شد. برگشتم و کارتن را برداشتم .
مرد دستفروش اصلا به من نگاه نميکرد. با خودم گفتم: "اصلا به من چه؟ عجب گيري افتاديم ها ..." هي به خودم فحش مي دادم. گفتگوي بين متصدي بليط فروش و مرد جواني، من را از درون خودم بيرون آورد. مرد با صداي لکنت داري صحبت مي کرد
خانم م...من بايد حتما فردا ق..قم باشم به خدا امتحان دارم
خوب بايد بليط ميگرفتي ميبيني که چقدر شلوغه
بابا امروز به من خ..خبر دادن نم..نميشه رو پله بشينم.
بايد با راننده صحبت کني شايد ببرتد

دوباره فرياد قم اراک بلند شد. ساعت نه و ده دقيقه بود مرد گوينده ي قم اراک، به سمت درب ترمينال رفت و از راننده پرسيد گفتي کي سوار نشده راننده با عصبانيت فاميلي من رو گفت. مرد گوينده داخل سالن برگشت داد زد آقاي احمديان مسافر قم آقاي احمديان. من عصبي شدم به سمت مرد دستفروش رفتم که امانتش رو پس بدم. مرد دستفروش نگاهش را به صورت مرد شيک پوش دوخته بود و لبخند ميزد .من که نزديک تر شدم ديدم يک قطره عرق از لاي موهايش روي پيشانيش سر خورد.
راهم را به سمت مرد جواني که لکنت داشت و حالا مشغول صحبت با راننده بود کج کردم.


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments خب ..
به اين مي گن يك داستان كوتاه..
چون در انتهايش نه حرفي براي گفتن مانده است
نه چيزي ناقص و مبهم...
برشي از يكي دوساعت در ترمينال...
مرد فروشنده اي كه از شرايطش محجوب است
مسافري كه مجبور مي شود محجوب شدن او را ناديده بگيرد
به نظر من بهترين حسن داستان هم فضا سازيش در مورد
نوشته ها بود....
به خاطر انتخاب قم...
فكر كردم واقعا خودتون راوي هستين
در هر صورت
من از خواندنش لذت بردم

موفق بمانيد.


message 3: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments داستان خوبی بود.
اما می دونم که برای شما این کافی نیست

بهترین جنبه داستانتون فضاسازی بود. بسیار عالی انجام شده بود و برای لحظاتی آدم رو واقعا داخل ترمینال می برد

روایت مرد دست فروش و بازگشت به اون یکی از نقاط قوت داستان بود که نشون می داد نویسنده از قانون نویسندگی مطلعه

نقطه عطف خوبی داشت و اون تصمیم گیری مرد جوان برای سوار شدن به اتوبوس بود

مهمترین اشکالی که به این اثر از نظر من وارده گرفتن تصمیم نهاییه، تصمیمی که یک جور درس اخلاقی و منش بزرگوارانه شخص اول در اون هست. فکر می کنم اگه به طریقی تصمیم نهایی رو به گردن خواننده بگذارین داستان قویتر می شه


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments از اینکه میگید تو فضاسازی موفق بودم
خیلی خوشحالم
چون بزرگترین ضعف من عدم تسلطم به فضاسازی و صحنه سازیه

خودم فکر میکردم فضاسازی خوبی نداره
انتخاب قم همینجوری بود
چون باید بلاخره جایی انتخاب بشه

آهوی عزیز
فکر کنم این قسمت رو خوب ننوشتم
چون مرد تصمیم میگیره بلیطش رو بفروشه به مردی که لکنت داشت

در مورد تصمیم نهایی حق با شماست
و نباید تغییر عقیده ای ناگهانی برای یکی از شخصیت ها تو داستان کوتاه پیش بیاد
اما فکر میکردم که شخصیت راوی رو طوری معرفی کردم که همچین فداکاری و بزرگواری ازش بعید نباشه
مثلا اونجا که دلش نمیاد کارتون رو همینطوری روی نیمکت جابذاره و سوار بشه تا حدودی خواستم شخصیتش رو معرفی کنم
اما خوب حتما موفق نبودم که تصمیم نهاییش به چشم میاد

ممنون که خوندید

برای تبدیل نشدن گروه به یک گروه یک طرفه خواهش میکنم نقاط ضعف رو با بزرگنمایی هرچه بیشتر بگید


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments ممنون محسن جان که خوندید
نوشته های روی نیمکت هیچ ربطی به محور اصلی داستان نداشت
کمی خواستم که حس نشستن روی نیکمکت سالن ترمینال رو به خواننده بدم

نمیدونم چرا میگید داستان حرفی واسه گفتن نداشت
من که حرفمو زدم
شاید شما نشنیدید

باز هم متشکرم که خوندید


message 6: by mohammad (last edited May 21, 2010 09:32AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نه محسن جان
خوب من خودم هم متوجه میشم این یه داستان ضعیفه
خیلی هم ضعیفه این از تازه کار بودن منه
هنوز تعداد داستانهایی که نوشتم به 10 نرسیده
خود من میتونم همین داستانمو نقد کنم
ده تا ایراد ازش بگیرم

اما مطمئنم که ضعفش از نداشتن پیام نیست

ببین اینجا یه گروه برای یاد گیری هر چه بیشتر داستاننویسی
من هم یه نویسنده خبره و مجرب نیستم که مثلا بخوام با توضیح ندادن در مورد داستان
اونو به عهده ی منتقد ها و مفسر ها بزارم

اسم داستان رو صورت سرخ انتخاب کردم که اشاره ای داشته باشه به این ضرب المثل
فلانی صورتش رو با سیلی سرخ نگه میداره
این فلانی اینجا مرد دستفروشه

شخصیت راوی و فداکاری اون یه مسئله ی خیلی جزئی و فرئیه
که برای این بهش پرداخته شده که درون مایه ی داستان داد زده نشه


اگه دقت کرده باشید مرد دستفروش تنومند معرفی شده
غرور داره چون به مشتری ها التماس نمیکنه
مودبه
اینو از نحوه ی خواهشش از راوی در مورد نگه داشتن کارتن میشه فهمید
خلاصه اینکه از اسب افتاده نه از اصل

خوب یه مرد تنومند و مودب که
دستفروشی میکنه
با این حال خودشو کوچیک نمیکنه و حتی سعی داره فامیل و دوستاش اینو متوجه نشن
اشاره داره به شرایطی که جامعش براش ایجاد کرده
پیام داستان از این حقیقت ناشی میشه

پیام داستان
در جامعه ایران هیچ چیز جای خودش نیست
اما هنوز پیدا میشه افرادی که خودشونو حفظ کردن

من میگم حالا تو ایران دو نوع مردم داریم

یه سری
از اصل افتاده سوار بر اسب
شاد و خندان
همگام با زمستان
یه سری
پیاده اصلشان محفوظ
به امید بهاران

ضعف داستان من شاید تو خوب نپرداختن به شخصیت مرد دستفروشه
منم شمارو میخونم
شاید چیزی یاد بگیرم
شایدم بتونم چیزی یاد بدم
شاید هم لذت بردم


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments محسن جان
حق با شماست
نباید این کار رو میکردم
هر چند این داستان برای من ارزش چندانی نداشت
که به این راحتی رسواش کردم
اما باز که فکر میکنم میبینم کاملا حق با شماست
تفسیر داستان توسط نویسنده ضعف اونو میرسونه
معذرت میخوام
مثل یه نقاش رئالیستی که یه درخت کشیده
انقدر درختش ناواضح باشه که مجبور بشه فلش بزنه و بنویسه درخت

محسن جان
نه از لحاظ شکست نفسی و نه از لحاظ تواضع میگم
که من اصلا استاد نیستم
شاگردم خیلی هم تنبل
یه چیزایی تو دو سه تا کتابی که خوندم طوطی وار تکرار میکنم اما خودم تو به کار بردنشون پام میلنگه شدید
زیر سایتیم


طیبه تیموری | 659 comments محمد گرامی
داستانتان داستان زنده ای بود
من پابه پای شخصیت داستانتان دلواپس دیر رسیدن بودم
نکته ی گنگ بودن مکالمه تون با مردی که لکنت داره رو هم توضیح دادید
به نظرم سبک جالبی در نوشتن دارید سبکی بین داستان و مستند
...
درضمن اون مرد چقدر راحت اعتماد کرد هرچند همه ی حواسش هم به پسره بود


موفق باشید


message 9: by mohammad (last edited May 22, 2010 07:46AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments ممنون که خوندید
به نظرم اون مرد چاره ای نداشت
وشاید یه آقای سر به زیر تنها
معتمد ترین گزینه ی موجود بود


message 10: by faranak (new)

faranak | 189 comments محمد جان
زیبا بود
و همینطور که بچه ها گفته بودند فضاسازی عالی داشت
هرچند که در آخر یه نکته منفی چشمک میزنه
واون هم آقا محسن دلیلش را شرح داد
ولی چیزی که بیشتر لذت بردم تواضع یک هنرمنده
همیشه موفق باشی


back to top