داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
سفر مرا به باغ کودکیم برد/آنتوان دو سنت اگزوپری
date
newest »
newest »
message 1:
by
محسن
(new)
May 17, 2010 11:23AM
در گوشه ای از این دنیا باغ بزرگی بود با درختان زیرفون و کاج های تیره رنگ و خانه ای قدیمی که دوستش داشتم . مهم نبود که آن خانه دور باشد یا نزدیک ُ مهم نبود که آن خانه گرمابخش گوشت و پوست و سرپناه من باشد یا نباشد . حالا که آن خانه به صورت رویا در آمده همین بس که لااقل برای پرکردن شب های من وجود داشته باشد . من دیگر آن پیکر فرو افتاده بر ماسه ها نبودم ، این طرف می رفتم آن طرف می رفتم ، دوباره کودک همان خانه شده بودم ، با تمام خاطراتش ، با بوهایش ، با خنکی راهرو هایش ، و با تمام سر و صدایی که بدان جا روح می داد.
reply
|
flag
ببخشید آنتوان دوسنت اگزوپری فکر نمی کنین نمی تونه اسم یک تاپیک باشه؟ لطفا در انتخاب نام ها برای تاپیک ها بیشتر دقت کنید. ما قبلا ها قواعدی داشتیم که بعضی از دوستان دارن در مورد قاعده ها کم لطفی می کنند.
Mehdi wrote: "ببخشید آنتوان دوسنت اگزوپری فکر نمی کنین نمی تونه اسم یک تاپیک باشه؟ لطفا در انتخاب نام ها برای تاپیک ها بیشتر دقت کنید. ما قبلا ها قواعدی داشتیم که بعضی از دوستان دارن در مورد قاعده ها کم لطفی می ..."حرف شما صحیح است




