داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
چراغ قرمز
date
newest »
newest »
سلام دوست گرامی.از خوانش و نقد شما ممنونم.تنها لازم می دانم در مورد پایان داستانم توضیحی بدهم که امیدوارم به کار شما هم بیاید.آلن پو و به تبع آن بعدها نویسندگان بزرگی چون جویس به یک انفجار در داستان معتقد بودند که خود پو آنرا تجلی ظهور می نامد.در واقع این همانطور که می دانید نقطه اوج و لحظه سنگ کوب کردن خواننده است.جایی که ارتباط خواننده با نویسنده قطع می شود و با متن آغاز.
داستان من تنها یک تجربه بود برای من تا خلق این تجلی را آزمون کنم.ممنون
mohammad wrote: "سلام.ممنونم از خوانش و نقد سرراست و صادقانه شما.لازم می دونم چند نکته که مد نظرم بود تا این داستان نوشته بشه خدمت شما عرض کنم:
1. کش و قوس دادن در توصیف برای امثال بالزاک تنها خلق رمان واقع گرایانه را در پی داشت و در رمان و داستان کوتاه امروز بی شک کاربرد های روانشناختی دراد.
2. من نمی دانم پسرک چند ساله بود.اما برای تجربه نا خوشایند برخی مختصات نثر پست مدرن آنهم در ابتدایی ترین حالتش ترجیح دادم گاهی بین دانای کل و خودم خلط کنم.
3. یکی از مهمترین و البته به نظر من جالب ترین نکته هایی که میتواند در یک داستان کوتاه و کوتاه تر از آن در مینی مال ظاهر شود،استفاده از ساده ترین و عادی ترین اتفاقات زندگی روز مره است.
4.
................
اتفاقات ساده وعادی زندگی رو باید ساده و عادی روایت کردهمونطور که دیده میشن
و اتفاق می افتند
نویسنده اگر هم بخواد نمیتونه که تمام جزئیات رو بیان کنه
باید یه تعدلی در بیان کردن و بیان نکردن جزئیات صحنه های داستان ایجاد کنه
to mphamadیادم هست وقتی بابا گوریو رو میخوندم توصیف مبلمان و پرده های پانسیون کلافه و عصبیم کرده بود اما دست آخر که به اجبار خوندمش گمون می کردم اونجا بودم و دیدم....یادم هم هست وقتی از چخوف داستانی می خوندم یا راه دور نریم رمانهای مارکز رو...به راحتی فهمیدم که قلم بستگی داره دست کی باشه تا بدون وصف و حاشیه وارد دنیایی بشی که...
بنابراین محمد آقا می خوام بگم حق با شماست.هر توصیفی جا و زمان داره و....
ماهور
آره بالزاک 50 صفحه رو به توصیف فضای پانسیون اختصاص دادکه با حوصله ترین خواننده هارو هم کسل میکرد
ولی نظر من اینه که این پنجاه صفحه نقطه ضعف این شاهکاره
سلامهمانطور که خواسته اید در آخر داستان هیجان لازم را ایجاد کرده اید اما چون مفهوم عمیقی در پی آن نمیاید شوکی ایجاد نمیکند. در ضمن فکر نمیکنم حضور کودکان ژنده پوش سر چهارراهها چیز عجیبی باشد که توجه دیگران را تا ابن حد جلب کند مگراینکه رفتار غیر عادی از او سر بزند که دست در جیب داشتن کافی به نظر نمی رسد .من با این جمله هم مشکل دارم
آنقدر كثيف و سرخ شده بود كه معصوميت كودكانه اش زير آن تركهاي سرمازده گم شده بود
فکر کنم ترکهای سرمازده دیگر اضافی است.
و در انتها تکرار مکرر بود کمی کسل کننده است
با سپاس از شما
Baran54 wrote: "سلام ممنون از نظرت.البته تا حدیش درسته و قبول دارم واما معتقدم کسی که واقعا مایله در عرصه داستان کار کنه باید بنویسه و این نوشتن یعنی تجربه کردن چیزهایی که بعدها میشه کشف کرد که حوزه من بوده یا نه....من با این چند سطر داستان کار خاصی نخواستم انجام بدم و معتقدم این کار چون دومین نوشته حرفه ایم بود مثل تابلویی از ضعفها و قدرتهام مدام باید در برابرم باشه.ممنونم
معلوم بود كه چيز درشتي را در دست چپش فشار مي دهداگر دست پسر در جيب بوده، چطور معلوم بود كه چيز درشتي را فشار مي دهد؟
در مجموع، براي وارد كردن آن شوكي كه مورد نظرتان بوده، فضاسازي لازم را نكرده ايد و خواننده ي داستان، دست شما را از پيش مي خواند.
براي بهبود شرح داستان، مي توانيد ريتم آن را تند تر كنيد



دقیقا مثل داستان های دیکنز
به خصوص وقتی از سرما و دود ماشینها صحبت میشه
داستان دارای چند ایراد جزئیه
مثلا این جمله:
يشتر از 12 سال نداشت.ولي بيشتر نشان می داد
هرچند اگه راوی دانای کل بود این طور تخمین سن پسرک ایراد نداشت ولی در اون صورت هم زیاد جالب نبود
اما اینجا راوی اول شخصه و در مورد پسری که اولین بار سر چار راه میبینتش هیچی نمیدونه
پس چرا میگه:
يشتر از 12 سال نداشت.ولي بيشتر نشان می داد
اگه بیشتر نشون میده پس راوی باید بگه حدودا 13 ، 14 ساله میزد
اصلا راوی از کجا میدونه بیشتر از 12 سال نداره؟؟!!؟
دیگه اینکه داستان بجز روایت یک صحنه ی کلیشه ای چیزی نداره
و خواسته شده که مثلا با ایجاد فضای ترس و دلهره آور تصویر جدیدی از این صحنه داشته باشیم
اما این فضا سازی خودش عذر بد تر از گناه
چرا که این فضا سازی خیلی مصنوعی و غیر واقعیه
.يك چشمم به جيبش بود و يك چشمم به چشمان آبي گود رفته اش.به من رسيد.جلوي ماشينم ايستاد
يعني آن پسرك با آن لباسهاي پاره وگشاد نامناسب وسط ماشينها ؛پشت چراغ قرمز چه مي خواست؟
معلوم بود كه چيز درشتي را در دست چپش فشار مي دهد
پشت در كاپوت كج كرده بود و با چشمهاي تمام باز ما را نگاه مي كرد.زن كناري نگاهم مي كرد
خوب اتفاق خاصی نیفتاده یه پسرک داره نوعی گدایی میکنه مگه فقط همین نیست
اینهمه کش و قوس و سوال و هیجان نداره دیگه
یه اشکال خیلی مهمی هم هست که باید حتما گفته بشه
توی گفتن جزئیات زیاده روی شده و این خیلی بده
چون باعث کسل کننده شدن داستان میشه:
مثلا:
پسرك از سمت چپ ماشين جلويي؛ خودش را بين ماشينهاي ديگر كشيد و از راه تنگ ميان آنها حركت كرد.دستهايش را در جيبهايش فرو برده بود و معلوم بود كه چيز درشتي را در دست چپش فشار مي دهد
به هیچ خواننده دوست نداره این صحنح رو تجسم کنه چون توی این تجسم به شدت مجبور پیرو تجسم نویسنده باشه و این ذهنشو خسته میکنه
اگه من میخواستم این صحنه رو بسازم اینطور میگفتم:
پسرك خودش را بين ماشينهاي پشت چراغ قرمز کشید و از راه تنگ ميان آنها حركت كرد.دستهايش را در جيبهايش فرو برده بود و چيز درشتي را در دستش فشار مي دهد