داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
نازنين ..
date
newest »
newest »
در فوق العادگی نوشتت یکدستی داستانت و روونی کلمات و سادگی در عین پیچدگیش هیچ حرفی برای گفتن ندارم
من و غرق خودش کرد و از خوندنش لذت بردم
فقط یه نکته کوچولو الاف و یه بار با الف یه بار با عین تایپ کردی به فاصله یکی دو خط
فوق العاده بود آرزوم...مثل همیشهفکر میکنم بهترین حس برای یک نویسنده اینه که بدونه...مخاطبش چقدر تحت تاثیرش قرار گرفته
ببین منو...اشکامو میبینی!؟
آرزو ی عزیزبطرز باورنکردنی زیبا بود، غمگین بود و منسجم. یکی از بهترین کارات بود که خونده بودم. یه احساس بالارفتن قشنگ در کارت دیدم. یه تعمق عجیب و گمشده که در داستانهای این روزهای نویسنده ها کمتر به چشم می خوره
تنها نکته ای که شاید به عنوان نقد بتوان گفت اینه که ابتدای داستان استنباط من از شخصیت اول داستان این بود که دختر باشه و بعدش فهمیدم اشتباه کردم
راستی عطر تلخ بهارنارنجت کلی بهم احساسات خوب و خاص داد
موفق باشی
تي تي عزيزمبا نقدت موافقم ..
شخصيت هاي داستان من مرد يا زن احساساتي ان
و بايد قلمم رو عادت به تفاوت بدم
تمام بهارنارنج هاي خوش آيند دنيا..مال تو كه اينقدر خوبي..
----------
مهتابي عزيزم
چشمات گريون باشه
شبامون تاريك و سياه ميشه
تو مخاطب عزيز مني
---------------
نازنين عزيزم
الساعه درست مي شود
اين علاف دوچهره
مرسي هستي
-----------------
Arsam
متشكرم كه وقت گذاشتي
و دق الباب كردي
متشكرم
Nazanin1987 wrote: "آرزو جونم لازم یه نکته رو متذکر بشم کهاگه داستانت خوکشل شده
چون یه اسم خوکشل داره
:)"
ميدوني
نازنين ازاسماييه كه دوست داشتم
اسم من بود
خوشحالم اسم توئه
ArEzO.... wrote: "Nazanin1987 wrote: "آرزو جونم لازم یه نکته رو متذکر بشم کهاگه داستانت خوکشل شده
چون یه اسم خوکشل داره
:)"
ميدوني
نازنين ازاسماييه كه دوست داشتم
اسم من بود
خوشحالم اسم توئه"
واااااااای خدا جون امروز چه روز خوبیه
:)
خيلي زيبا بود آرزو جان . فوق العاده زيبا من فكر ميكنم شايد اول داستان به اين خاطر به آدم القا ميشه كه راوي يك دختره ، چون هم اسم نويسنده و هم اسم داستان دخترونه ست وگرنه توي نوشته ايرادي وجود نداره
به نظر من از پس شخصیت سازی خیلی خوب بر اومده بودیزمانی که داستان تموم شد...از اینکه آرزو از میان افکار یک مرد حرف میزنه...لذت بردم.
دلم برای قلمت بینهایت تنگ شده بود آرزوی عزیزممثل همیشه فوق العاده و بی نقص بود
منم مثل مهتابی با نوشته ات باریدم
باز هم چشم انتظار نوشته های بعدیت میمونم
بعد این همه مدت که اومدم دیدو که آرزو گل کاشتهچه داستانی
از اون داستان هایی که به خواننده لذت میده
داستان با اینکه کوتاه بود ولی یه رمان بود
خوب گنجوندن داستان دو عشق
که یکی انگار تکرار قبلیه تو یه داستان کوتاه کار دشواریه که خیلی خوب از عهدش بر اومدی
با اینکه من به این اعتقاد دارم که داستان کوتاه نباید یه داستان احساسی باشه ولی اصلا به این اعتقاد تعصب ندارم و آرزو دارم که یه روزی یه همچین داستانی بنویسم
سه خط اول داستان خیلی تونست منو جذب کنه
ولی فضای داستان با آمدن این جمله کلا فضا عوض میشه
ه اين لاشه ء من كه لاي خيال تو دست و پا مي زنه
این تغییر فضا اول تو ذوقم زد ولی با ادامه داستان باز یک فضای متعادل به وجود میاید
دوست ندارم آرزو با این قلم جادویی نویسنده داستانهای عامه پسند باشه
خدا کنه بتونی راحتو از این نوع توشته ها جداکنی
البته باز بستگی به خودت داره
این رو از این بابت میگم که میدونم استعداد فوق العاده ای تو نوشتن داستان عامه پسند اما پوک وخالی داری
نباید این احساس به وجد بیاد که نویسنده(نه راوی) در سطح شخصیت های داستانه
با اونا احساساتی میشه با اونا گریه میکنه با اونا لبخند میزنه
بلکه باید خواننده نویسنده رو در سطحی بالا تر از شخصیتهای داستان احساس کنه اینطوری به درونمایه داستان بیشتر اعتماد میکنه
بدون شک نویسنده با شخصیتهاش زندگی میکنه اما باید به نحوی این رو از خواننده مخفی نگه داره
راستی این رو یادم رفتتغییر رفتار فرهاد در مورد سنجاقک خیلی قشنک بود اما کاش در مورد علت این تغییر رفتار توضیح نمیداد
محمد عزيزبيشتر از نقد دقيقي كه برام كرده اي
بابت حضورت خوشحال و ممنونم
خيلي خوشحالم...
فكر مي كردم اين وقفه كوتاه باعث متلاشي شدن گروه شده
خوشحالم كه يك به يك همه سر مي رسن
مخصوصا تو با نقدهاي ماهرانه و جالبت
متشكرم
محمد عزيزدلم مي خواد راهنمايي ام كني
من چه بكنم كه اين نويسنده بره و جدا و دور از راوي بيسته؟
چطوري مخفي كنم؟
دوست دارم بشنوم.
و
به نظرت فقط اين داستان من عامه پسنده يا در كل اينطوريه؟
اگه فقط اينه كه ميشه حلش كرد
اما اگه هميشه اينطوريه ...
راهنمايي ام كن چه بكنم؟
دوست دارم نظر دوستان را هم بشنوم
.
.
دوباره از نقدت ممنونم
یکی از منتقد های آمریکایی که اسمش رو یادم نیست میگه نویسنده داستان را بهانه میکند که خود را بنویسد
اما وقتی این جمله کلی رو با بعضی از داستان ها مثل چخوف، همینگوی، کافکا، و... کنار هم میزارم میبینم که تقریبا هیچ اثری از نویسنده تو داستان نیست
این به معنای نقض اون جمله نیست
بلکه اگه کمی با شخصیت و زندگی نامه این نویسنده ها آشنا بشی متوجه میشی که چقدر این کار رو عمیق انجام دادن
من نمیتونم بگم که مثلا کدوم جمله از داستانت نشون میده که هم احساس شخصیتت هستی بلکه این از کل داستان معلومه
مثلا یه نگاهی به داستان هات بنداز
به ندرت پیدا میشه داستانی که شخصیت اولش(و معمولا راوی) یه شخص احساسی نباشه خوب به نظرت این تاثیر شخصیت آرزو روی این همه شخصیت ساختگی نیست؟
چرا هیچ موقع شخصیت احساسی رو حاشیه داستان نمیندازی چرا هیچ موقع به صورت واقعی با اونها برخورد نمیکنی؟ یا هیچ موقع اونارو نقد نمیکنی؟ چوووووووووووووووووون دوستشون داری
هنرمند گرسنگی کش یه داستان از کافکاست نمیدونم خوندیش یا نه اگه تو گوگل سرچش کنی احتمالا بیارتش
تو این داستان کافکا دقیقا داره خودش رو با زبان نمادین توصیف میکنه اما یه طوری در بارش حرف میزنه که انگار داره در مورد یه غریبه حرف میزه
و انگار اون غریبه براش محم نیست.
من خودم برای داستان یه تعبیری دارم
من میگم داستان کوتاه مثل یه شعله ایه که پشت یه دیوار سرد مخفی شده خواننده که سطحی داستان رو بخونه میگه این دیگه چی بود یا چیز بخصوصی نداشت
اما خواننده ای که تو عمق داستان رفته این دیوار رو برداشته و به گرمای شعله پی میبره
اونموقس که لذت میبره چرا که علاوه بر خوندن یه داستان تونسته یه کشف هم بکنه
اما داستانهای تو هیچ دیواری ندارن خواننده رو هول میدن وسط آتیش
تازه بعضی جمله ها که میاری مثل گازوئیل آتیشو شعله ور میکنن
خواننده مجبور به هیچ کشفی نیست
همه چیز حاضر و آمادس
یه نکته راستی چون تو خیلی با شخصیت هات یکی میشی پیشنهاد میکنم یه مدت راوی دانای کل رو امتحان کنی
خیلی کمک میکنه
یا راوی سوم شخص داستانی رو روایت میکنه که هیچ ربطی بهش نداره
مثلا یه اتفاق تو پارک رو میبینه و روایتش میکنه
یه مثال ساده و ضعیف (چون من تو نوشت داستان ضعیفم)میزنم
1.مرد درحالی که به سمت میله های زندان میرفت چهره پسرش که دیروز صبح بغل کرده بود جلوی چشمش بود هنوز اولین بابا را که از او شنیده بود توی گوشش بود
2. مرد به سمت میله های زندان میرفت بدون اینکه برگردد از نگهبان همراهش پرسید آقا شما بچه دارید؟.
مثالم به دلم نچسبید اما خوب چاره ای نیست
توصیف اول نویسنده به خودش و خواننده اجازه میده که توی مغز مرد برن و با هاش همدردی بکنن
خواننده مجبور نیست چیزی رو کشف کنه
خواننده وسط آتیش می افته
اما در توصیف دوم خواننده یه سری چیز هارو کشف میکنه
1. احتمالا مرد زندانی بچه دارد
2. در حال رفت به زندان به بچه اش فکر مکنه
3.مرد بچش رو دوست داره( اینو از 2 نتیجه میگیریم)
3. مرد یک آدم با ادبه چون نگهبان رو شما خطاب میکنه
حسن اصلی توصیف دوم همدردی نکردن نویسنده با شخصیت داستانه نویسنده بدون دستبرد به ذهن شخصیت فقط اونچه اتفاق افتاده رو روایت میکنه
و داستان ظاهر سردی داره
کوه یخ لقب داستان های همینگوی فقط یک پنجم داستان رو خواننده میبینه
مرز بین عامه پسند بودن یه داستان وجود یا عدم وجود اون دیواریه که گفتم
البته عامه پسن بودن یه اثر به معنای بد بودن اون اثر نیست
یه اثر که خیلی قوی باشه علاوه بر اینکه عامه پسنده عمیق هم هست
میتونم رمان سمفونی مردگان رو مثال بزنم یا داستانهای گورکی یا حتی چخوف و همینگوی یا کاترین منسفیلد(راستی یه داستان از کاترین منسفیلد به نظرم اومد که نمونه کامل دل نسوزوندن برای شخصیتها توسط نویسندس اما بغض رو تو گلوی خواننده میاره اگه گیر آوردیش حتمن بخونش
اسم داستان هست: مگس)
چون اینا داستان های عامه پسندی مینوشتن
منظور من ننوشتن داستان های عامه پسندیه که تو ایران رواج داره
خوب من دوست ندارم تو نویسنده داستان های پرفروش و پوک بشی
این جمله هیچ ربطی به این داستان و هیچ کدوم از داستانات نداره ولی میدنم استعداد نوشتن همچین داستان هایی داری.
mohammad wrote: "یکی از منتقد های آمریکایی که اسمش رو یادم نیست میگه نویسنده داستان را بهانه میکند که خود را بنویسد
اما وقتی این جمله کلی رو با بعضی از داستان ها مثل چخوف، همینگوی، کافکا، و... کنار هم میزارم میبی..."
خيلي متشكرم
حتما
راوي داناي كل رو انتخاب مي كنم
كه دورتر بيستم
خيلي راهنمايي ام كردي
در داستان بعديم
تمام تلاشم رو مي كنم كه بتونم عمل كنم
بابت وقتي كه مي گذاري
بي نهايت ممنونم.
از داستانی که نوشتی تشکر میکنم که میشه از نقدهای دوستان به خصوص جناب محمد و اول از همه از شیوه نگارشت چیزها اموخت . تو که به عیادتم می یای خودمو به خواب می زنم ... این جمله رو بسیار دوست داشتم دلیلشم اینه خودمو خیلی به خواب میزنم .
واقعیتش پایان داستان کمی اذیتم کرد. " باید این پنجره رو باز کنم .. این سنجاقک باید بره بیرون ..... به عنوان یه خواننده انتظار جمله دیگه ای رو داشتم یا بهتر بگم حالت دیگری
به هر حال امیدوارم باز بنویسید
باز نقد کنند
تهش چیزی ماند
ما باز یاد میگیریم
والسلام
ممنونم، داستان خیلی خوبی بود، حالت رمز آلودی که داستان با اون شروع می شد تا آخر حفظ شده بود و سوالهایی بی جواب مونده بود که ذهن آدم رو به خودش مشغول می کرد و به نظرم نقطه قوت داستان همینه. من این داستان رو دیروز خوندم و تا امروز چند بار یاد کفشهای پدر در خانه نازنین افتادم. فضا سازی بسیار عالی بودتنها اشکالی که از نظر من به داستان وارد هست شفاف سازی تمثیل کرکس و سنجاقکه. داستان به خوبی معصومیت دوران کودکی رو با آلودگی های بزرگسالی مقایسه کرده. کشف ارتباط سنجاقک و کرکس و داستان می تونه به عهده خواننده گذاشته بشه
این داستانت رو می گی که نقد نکردم؟
من که نقد بلد نیستم بانو
فقط خیلی گریم گرفت
به خاطر نازنین
به خاطر عشقشون
اینطوری نوشتن اسمش چیه؟
خیلی قشنگ میشه
من که نقد بلد نیستم بانو
فقط خیلی گریم گرفت
به خاطر نازنین
به خاطر عشقشون
اینطوری نوشتن اسمش چیه؟
خیلی قشنگ میشه
یه دوسالی میشه من گروه چیزی ننوشتم؟
نه؟
ولی تو هنوزم باحال می نویسی
امشب چون رو فرم بودم خوندمت
نازنین رو خوب اومدی
مو رو دستام سیخ شد
روایت ساده و خودمانی
که زیاد خوندنش مبهم و سخت نیست
رو عشقم
بازم می خونمت
نه؟
ولی تو هنوزم باحال می نویسی
امشب چون رو فرم بودم خوندمت
نازنین رو خوب اومدی
مو رو دستام سیخ شد
روایت ساده و خودمانی
که زیاد خوندنش مبهم و سخت نیست
رو عشقم
بازم می خونمت
داستان خوبی بودزبان خوبی هم داشت
فقط یه خورده با ابراز احساسات در داستان مخالفم
البته این سلیقه است. نقد نیست
پیروز باشی آرزو خانم




از بس اتفاقا و آدما تو ذهنم مشغول رژه رفتن هستن خواب واسم عين بره اي شده كه گرگ ديده ..منم عين همون قديم مديما كه تو خونه خودمو مي زدم به خواب كه از داد و هوار بابا و مامان در امون باشم حالا هم خودمو مي زنم به خواب و تو رو هم از بين كركس هاي ذهنم بيرون مي كشم و ازت مي خوام همين جا پيش خودم دراز بكشي بعد خودمو مچاله مي كنم و عين قير داغ مي چسپم به آسفالت تنت ...و مي ذارم علاف عطر بهارنارنج هاي موهات بشم . خيلي وقته هوسامو جمع و جور كردم و بي خيالشون شدم . نه بچه ها - نه فوتبال - ديگه عددي نيستن حتي ديگه نگران تست و كنكور و سربازيم هم نيستم . فقط دل شوره ء تو و مامانه كه اين دل رو مي سابه .. مي دوني ؟ اين سنجاقك اگه مي فهميد موندن تو اين تنهايي خيلي عشق داره تا بره بيرون و كنار كركس ها پرواز كنه – همين جا موندگار مي شد . و بي خودي علاف بي تابي نمي شد . واسه همينه ء كه به اين پرستاره نمي گم پنجره رو باز كنه . من كه اينو مي فهمم وضعم خيلي روبه راه تر از اين سنجاقكه خوش خياله .
يادت مياد هر موقع دايي ماموريت مي رفت از من مي خواست بيام دنبالت دم مدرسه ؟...تا از بين دوستات جدا مي شدي و مي اومدي پيشم مي گفتم : « اون موهاتو بذار تو ..»
دستتو مي كردي تو جيب كاپشنم و مي گفتي :« مي خواي عين بابات بشي كه عمه رو اذيت مي كنه؟..» ..
بهت نگفتم كه دوباره دعواشون شده ....بابا يك ريز از شربت بهارنارنج و دست پخت و تربيت بچه ء زن دايي مي گه مامان از كل كل هاي زن دايي دلش پر خونه .. بابا هم آخرين ضربه فني رو وارد مي كنه و مي گه : « خاك تو سر داداشت كه قدر زنشو نمي دونه معلوم نيست اينقدر ماموريت مي ره چه غلطي مي كنه ..» .. مامان هم گفت « اگه فرهاد و نازنين همديگر رو دوست نداشتن نمي ذاشتم اين زنه پاشو بذاره تو خونم .. داداشمو تا زير تيغ جراحي كشوند قلبشو از كار انداخت از خونه فراريش داده حالا هم نوبت پسرمه ...چقدر شرط و شروط مي ذاره ..تو هم كه هيچي نمي گي؟..» بهت نگفتم كه مامان همش گريه مي كنه و مي گه « تو هيچ وقت منو دوست نداشتي – واسه همينه عين يه دشمني – فكر مي كني نمي دونم هنوزم تو فكر اون عشق لعنتي جوونياتي ؟..» ... بهت نگفتم نازنين ..اگه يه روز كس ديگه اي به جز تو زنم بشه منم مثل بابا مي شم شايد بدتر از اونم بشم ...اينارو كه فكر مي كنم نمي تونم به داد مامان برسم .. ...
بهت گفتم « پس وقتي من پيشت نيستم موهاتو بذار تو ... » تو هم ريز ريز خنديدي و گفتي « پسر عمه ء نازنين ! »
..دم خونتون دستت عين يه كفتر از دستم بيرون پريد و گفتي « فرهاد؟..مي دونستي قدیما - تو شهرستان .. شوهر عمه و مامانم – همسايه ء ديوار به ديوار بودن تا روزي كه بابا بزرگم به خاطر كارش اسباب كشي كرده اومده شهر ..و مامانم اينا كلي غصه خوردن و حتي مريض شده مامان ...باور می کنی ؟ » گفتم :« نه.. بابا اصلا تو خونه حرف مي زنه كه ...حالا بخواد از قديما هم بگه ...» گفتي :« جون من به كسي نگي ها ...مامان گفت به كسي نگم .. اما تو كه خودمي و بازم ريز ريز خنديدي ..» من برگشتم ميدون فوتبال ..حتي وقتي گل خورديم هم بي خيالش بودم .. توپ رو بغلم گرفته داشتم مي خنديدم ..تو گفته بودي ...« خودمي ... خودمي .. »
تو كه به عيادتم مي آيي خودمو مي زنم به خواب - عشق مي كنم با نگراني از پرستار بپرسي امروز چند بار حالش بد شده؟..بعد نفست رو بياري كنار صورتم و بپرسي « فرهاد؟..فرهاد؟..منم نازنين ... »
قدمهاي محكم بابا و صداي ناله ء مامان كه مي پيچه تو اتاق مي ري دور مي ايستي .. مامان بغلم مي كنه ..سرم هنوز داره با بي تابي سنجاقك به راست و چپ كشيده مي شه – مي گه «فرهاد؟..مادرت بميره برات ...آخه چي شد به تو؟..» .. زن دايي دستاشو مي گيره .. نگاهش مزه تلخ بهار نارنج مي ده .. بابا با دستاش سرمو نگه داشته حتي بوي ادكلنش هم عطر بهار نارنج ميده ... خندم مي گيره .. لامصب .. همش خندم مي گيره .. مامان داره از حال ميره .. زن دايي مي گه « سر بچه داري گريه ذاري مي كني حالش بد شد!! ..» اونو كشان كشان از كنارم دور مي كنه ... نازنين ! من بايد بلاخره تكليفم رو با اين بهارنارنج مشخص كنم . بايد راست و حسيني ببينم ازش متنفرم يا حال مي كنم ؟ .. نازنين به اين پرستار كه بوي تند الكل ميده بگو دستامو ول كنه .. بگو مامانم حالش خيلي بده .. بگو بابا حق نداره سرش داد بزنه ؟!..به جهنم كه اينجا بيمارستانه ؟... لعنتي ها .. نازنين دايي هنوز ماموريته ؟.. بگو برگرده .. بگو زود برگرده ... نازنين ! پرستار از فرياد هاي تو ماتش برده . باورش نميشه دختر كوچولو و ريزي كه با يه دستش همش موهاشه فرو مي كنه زير روسري اينطور به بابا داد بزنه و بگه « همش تقصير توئه .. ازت متنفرم ..» زن دايي به چه حقی دست رو تو بلند می کنه ؟..منو بلند کنین .. ؟! ... سنجاقك داره تو چشام مي چرخه دور خودش .. اشكات مي ريزه روي لبام .. بهت گفته بودم؟ ..از آخرين باري كه زن دايي شربت بهار نارنج رو بهم داد تمام تنم تشنه است؟..پرستار مهلت نمي ده بهت بگم .. همه رو بيرون مي كنه ..حتي بابارو كه با پرستار داره دعوا مي كنه .. ...
سنجاقك انگار كه از زندگی بريده - افتاده روي هره ء پنجره .. معلومه كه هيچ وقت منقار يه كركس رو لمس نكرده .. اما من چي نازنين ؟. من امشب بلاخره بايد تكليفم رو با بهار نارنج معلوم كنم .. بايد قبلا اين كار رو مي كردم .. همون روزي كه بي خبر و سرزده رفتم خونه شما .. تو مدرسه بودي ... مي خواستم با زن دايي راجع به شرط و شروطش حرف بزنم .. كفش هاي بابا اونجا بود روي پله ها ... زن دايي منو دم در نگه داشت .. گوشه ء چشمش مي پريد بالا عين زمان هاي كه با مامان كل كل مي كردن و من و تو بي خيالشون مي شديم .. وقتي برگشت كفش هاي بابا ديگه اونجا نبود .. شايدم من خيالاتي شده بودم .. اگه اين صداي رژه توي مغزم دست از سرم برداره مي فهمم كه کفش هارو ديدم يا نه؟...اما صداها نمي ذاره ... شربت رو خوردم .. عطر موهاي تو رو نداشت .. تلخ بود .. خيلي تلخ بود ... لعنت به هرشربت بهار نارنجي لا مصبي به غير از عطر موهاي تو ..
مي دوني نازنين ! تصميمم عوض شد ..صبر كن .. صبر كن اين پنجره رو باز كنم .. پاهام مال خودم نيست .. نمي تونم برم جلو .. ولي بايد اين پنجره رو باز كنم .. اين سنجاقك بايد بره بيرون .. بايد برگرده پيش چيزي كه بي تابش كرده .. وگرنه خودشم تبديل مي شه به يه كركس ... كه ديگه رحم نداره .. بايد پنجره رو باز كنم ...
اگه بتونم پنجره رو باز كنم بر مي گردم تا دوباره كنارم دراز بكشي و من مچاله بشم و عطر موهات منو به خواب ببره .. ...