Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion
کوتاه و خواندنی
از سخنان شمس
درباره منصور حلاج
اگر از حقيقت خبر داشتی، اناالحق نگفتی!
منصور را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود.
اگرنه اناالحق چگونه گويد؟
حق کجا و «انا» کجا؟ اين «انا» چيست؟ اين حرف چيست؟ .....
درباره منصور حلاج
اگر از حقيقت خبر داشتی، اناالحق نگفتی!
منصور را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود.
اگرنه اناالحق چگونه گويد؟
حق کجا و «انا» کجا؟ اين «انا» چيست؟ اين حرف چيست؟ .....
از سخنان شمس
هر اعتقاد که آن را گرم کرد، آن را نگه دار! و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش.
هر اعتقاد که آن را گرم کرد، آن را نگه دار! و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش.
از سخنان شمس
عقل تا درگاه ره میبرد. اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا عقل حجاب است. دل حجاب است. و سر حجاب!
عقل تا درگاه ره میبرد. اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا عقل حجاب است. دل حجاب است. و سر حجاب!
سخن شمس
سخن من فهم نمیکند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکی او خواندی، لا غير .... يکی را هم او خواندی هم غير او .... يکی نه او خواندی نه غير او.
آن خط سوم منم که سخن گويم. نه من دانم، نه غير من.
پیشنهاد مطالعه کتاب خط سوم اثر آقای دکتر صاحب الزمانی را که در رابطه با شخصیت شمی میباشد را دارم
ف مقدم
سخن من فهم نمیکند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکی او خواندی، لا غير .... يکی را هم او خواندی هم غير او .... يکی نه او خواندی نه غير او.
آن خط سوم منم که سخن گويم. نه من دانم، نه غير من.
پیشنهاد مطالعه کتاب خط سوم اثر آقای دکتر صاحب الزمانی را که در رابطه با شخصیت شمی میباشد را دارم
ف مقدم
اندك اندك جمع مستان مي رسند
اندك اندك مي پرستان مي رسند
دلنوازان ناز نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان مي رسند
اندك اندك زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان مي رسند
مولوی
اندك اندك مي پرستان مي رسند
دلنوازان ناز نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان مي رسند
اندك اندك زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان مي رسند
مولوی
حافظ فرمود :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
(۷۰۰ سال پیش)
ملک الشعرای بهار پرسید :
در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
(قرن گذشته)
شهریار پاسخ داد :
در میخانه نبود بسته ولی حرمت می
واجب آمد که ملائک در میخانه زدند
(معاصر)
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
(۷۰۰ سال پیش)
ملک الشعرای بهار پرسید :
در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
(قرن گذشته)
شهریار پاسخ داد :
در میخانه نبود بسته ولی حرمت می
واجب آمد که ملائک در میخانه زدند
(معاصر)
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوکدر
چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش
در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده
و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا
لمس کن و بگذار تو را
بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد
ولی کودک بالهای پروانه را
شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از
آنجا دور شد
چون قلم در دست آن کاتب مدام
کرده بین الاصبعین او مقام
نیست در من جنبشی از ذات من
اوست در من دمبدم جنبش فکن
مولوی
کرده بین الاصبعین او مقام
نیست در من جنبشی از ذات من
اوست در من دمبدم جنبش فکن
مولوی
زنهار مرا مگو كه پيرم
پيري و فنا كجا پذيرم
من ماهي چشمه حياتم
من غرقه بحر شهد و شيرم
جز از لب لعل جان ننوشم
غير سر زلف او نگيرم
گر كژ نهدم كمان ابرو
در حكم كمان او چو تيرم
انداخته اي چو تير دورم
برگير كه از تو ناگزيرم
پرم تو دهي چرا نپرم
ميرم چو تويي چرا بميرم
مولوی
پيري و فنا كجا پذيرم
من ماهي چشمه حياتم
من غرقه بحر شهد و شيرم
جز از لب لعل جان ننوشم
غير سر زلف او نگيرم
گر كژ نهدم كمان ابرو
در حكم كمان او چو تيرم
انداخته اي چو تير دورم
برگير كه از تو ناگزيرم
پرم تو دهي چرا نپرم
ميرم چو تويي چرا بميرم
مولوی
حسرت و زاری که در بیماری است وقت بیماری همه بیداری است
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است ، او برده است بو
هر که او بیدار تر پردرد تر
هر که او هوشیارتر رخ زرد تر
مثنوی معنوی دفتر اول
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."
- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
پرسيد كسي كه ره كدامست
گفتم كين راه ترك كامست
..........................
اي عاشق شاه دان كه راهت
در جست رضاي آن همامست
..........................
چون كام و مراد دوست جويي
پس جست مراد خود حرامست
..........................
شد جمله روح عشق محبوب
كين عشق صوامع كرامست
..........................
كم از سر كوه نيست عشقش
ما را سر كوه اين تمامست
..........................
غاري كه دروست يار عشق است
جان را ز جمال او نظامست
..........................
هرچت كه صفا دهد صوابست
تعيين بنمي كنم كدامست
..........................
خامش كن و پير عشق را باش
كندر دو جهان ترا امامست
..........................
مولوی
گفتم كين راه ترك كامست
..........................
اي عاشق شاه دان كه راهت
در جست رضاي آن همامست
..........................
چون كام و مراد دوست جويي
پس جست مراد خود حرامست
..........................
شد جمله روح عشق محبوب
كين عشق صوامع كرامست
..........................
كم از سر كوه نيست عشقش
ما را سر كوه اين تمامست
..........................
غاري كه دروست يار عشق است
جان را ز جمال او نظامست
..........................
هرچت كه صفا دهد صوابست
تعيين بنمي كنم كدامست
..........................
خامش كن و پير عشق را باش
كندر دو جهان ترا امامست
..........................
مولوی
آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی
از آتش عشق سردها گرم شود
وز تابش عشق سنگها نرم شود
..........................
اي دوست گناه عاشقان سخت مگير
كز باده عشق مرد بي شرم شود
مولوي
وز تابش عشق سنگها نرم شود
..........................
اي دوست گناه عاشقان سخت مگير
كز باده عشق مرد بي شرم شود
مولوي
از آدمييي دمي به جاني ارزد
يك موي كز او فتد به كاني ارزد
..........................
هم آدمييي بود كه از صحبت او
نا ديدن او ملك جهاني ارزد
..........................
مولوي
يك موي كز او فتد به كاني ارزد
..........................
هم آدمييي بود كه از صحبت او
نا ديدن او ملك جهاني ارزد
..........................
مولوي
امشب چه لطيف و با نوا مي گذرد
لطفي دارد كه كس بدان پي نبرد
..........................
اندر گل و سنبلي كه ارواح چرد
خيره شده خواب و رو برو مي نگرد
..........................
مولوي
لطفي دارد كه كس بدان پي نبرد
..........................
اندر گل و سنبلي كه ارواح چرد
خيره شده خواب و رو برو مي نگرد
..........................
مولوي
چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی
تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگز
ز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی
عطار
تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگز
ز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی
عطار
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
سعدي
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
سعدي
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد
سعدي
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد
سعدي
ای غایب از نظر بخدا می سپارمتجانم بسوختی و بدل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
حافظ
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوي شد غم نردبان نماند
..........................
تو مبين جهان ز بيرون كه جهان درون ديده ست
چو دو ديده را ببستي ز جهان جهان نماند
..........................
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب مي خور كه چو ناودان نماند
مولوي
پر عشق چون قوي شد غم نردبان نماند
..........................
تو مبين جهان ز بيرون كه جهان درون ديده ست
چو دو ديده را ببستي ز جهان جهان نماند
..........................
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب مي خور كه چو ناودان نماند
مولوي
چشم از پي آن بايد تا چيز عجب بيند
جان از پي آن بايد تا عيش و طرب بيند
..........................
سر از پي آن بايد تا مست بتي باشد
پا از پي آن بايد كز يار تعب بيند
..........................
عشق از پي آن بايد تا سوي فلك پرد
عقل از پي آن بايد تا علم و ادب بيند
مولوي
جان از پي آن بايد تا عيش و طرب بيند
..........................
سر از پي آن بايد تا مست بتي باشد
پا از پي آن بايد كز يار تعب بيند
..........................
عشق از پي آن بايد تا سوي فلك پرد
عقل از پي آن بايد تا علم و ادب بيند
مولوي
بهكجا چنين شتابان؟!... / سفرت بهخير اما / توو دوستي، خدارا / چو از اين كوير وحشت / به سلامتي گذشتي / به شكوفهها به باران / برسان سلام مارا.
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت...
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت...
حکایت: عیب
جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.
چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب اندر چشم من زان شد پدید
منطق الطیر عطارِ نیشابوری
جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.
چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب اندر چشم من زان شد پدید
منطق الطیر عطارِ نیشابوری
مولوی تخلصش خاموش بود و خاموشی را برگزیده بود و اینهمه حرف که می زد از اضطرار بود لذا با سیاست کلی او مناسب همین بود که کمتر بگوید یا اگر می گوید گفته های خود را نیاراید، زینت نکند و در بند لفظ وقافیه نماند به همین دلیل در آن غزل مشهور دیوان شمس می گوید
" ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی"
سروش
" ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی"
سروش
آن باده كه دادي تو و اين عقل كه ماراست
معذور همي دار اگر جام شكستيم
..........................
امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم
صد بار گشاديمش و صد بار ببستيم
مولوی
معذور همي دار اگر جام شكستيم
..........................
امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم
صد بار گشاديمش و صد بار ببستيم
مولوی
يك بار ار مولوي پرسيدند چرا اينقدر در وصف سكوت حرف مي زندو او هم در جواب كفت
نور درون من هرگز يك كلمه نگفته است او مي گفت كساني كه كلمات را دوست دارند بايد با استفاده از كلمات به سوي ملكوت بروند
عجب چيزيست عشق و من عجبتر
تو گويي عشق را خود من نهادم
..........................
بيا گر من منم خونم بريزيد
كه تا خود من نمردم من نزادم
مولوی
تو گويي عشق را خود من نهادم
..........................
بيا گر من منم خونم بريزيد
كه تا خود من نمردم من نزادم
مولوی
باز كن پنجره را قاصدكی فرستادم
فوت كرده ام بر آن
تا برايت سلام آورد
كه بتابد بر تو
باران آورد
جاری شود برتو
سبزی سبزه ها را
بر دوشش گذاشته ام
و درختی كه
سايبانت باشد
باز كن پنجره را
یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
source:
http://www.amintabetaa.blogfa.com/pos...
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
source:
http://www.amintabetaa.blogfa.com/pos...
جاي اينکه از گل ها شکايت کنيم که چرا خار دارند بيائيم از خارها تشکر کنيم که گل دارند
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/
ما تشنه فهم ادب و معرفتیم ما خاک قدوم هرچی زیبا صفتیم
از زشتی کردار دیگه خسته شدیم محتاج دو پیمانه می و معرفتیم
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx
از زشتی کردار دیگه خسته شدیم محتاج دو پیمانه می و معرفتیم
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx
دریا باش اگر سنگی به سوی تو پرتاب کردند سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی.
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx
source:
http://cdcdcd.blogfa.com/8605.aspx




اگر چه هر چه رو نمودی آنچنان بودی، پيغامبر با آنچنان نظر تيز و منور فرياد نکردی که: ارنی الاشياء کماهی
خوب می نمايی و در حقيقت آن زشت است؛ زشت می نمايی و در حقيقت آن نغز است. پس به ما هر چيز را چنان نما که هست، تا در دام نيفتيم و پيوسته گمراه نباشيم