داستان كوتاه discussion

35 views
داستان كوتاه > عروسک های خیمه شب بازی - ناصر تمیمی

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ahmad (new)

Ahmad Darvish | 1 comments قصه ها همه از یک دهکده دور شروع می شوند. هیچ قصه ای از یک شهر نزدیک شروع نمی شود. شاید برای اینست که هیچ نویسنده ای جرات ندارد به خواننده اش نشان بدهد که شخصیت های داستانش واقعی هستند. شاید برای این است که هر نویسنده ای دوست دارد توی حاشیه ای از امنیت باشد تا کسی نتواند به او مثلا بگوید آنجای قصه ات با واقعیت سازگار نیست. برای همین همیشه قصه ها از یک دهکده دور آغاز می شوند و بعضا همانجا پایان می پذیرند. اما این قصه از یک دهکده دور آغاز و به یک شهر نزدیک ختم می شود

***

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا همه بودند. اگر هم نبودند، در آینده خواهند بود. اصلا قصه از همین جا شروع میشود. از اینجا که دو تا عروسک خیمه شب بازی روی میز رها بودند. گره های نخ هایشان را مرد خیمه شب باز از هم جدا کرده بود. مشکل اول این است که نویسنده نمی تواند تا آخر داستان به عروسک ها بگوید عروسک و به مرد خیمه شب باز بگوید مرد خیمه شب باز. لاجرم اسم می خواهند. اسم درست حسابی. احتمالا اگر نویسنده جرات داشت و داستان را توی یک شهر نزدیک تعریف می کرد، اکنون می بایست اسم شخصیت های داستانش را می گذاشت مثلا حسن، قلی، حشمت یا اینجور چیزها. اما از انجا که نویسنده داستان واقعا جرات اینگونه داستان سرایی را ندارد، پس اسم عروسک اول را گذاشت لزلی و اسم عروسک دوم را گذاشت گلاسمور. آقای خیمه شب باز هم از بد روزگار اسمش شد آقای تورام. اصلا شاید آقای تورام دوست داشت اسمش آقای سناسن باشد و یا هر چیز دیگری، اما خوب خواست نویسنده این بود که او آقای تورام باشد


***

آقای تورام هر روز بعد از نمایش کوچکش، توی همان دهکده دور، گلاسمور و لزلی را روی میز کهنه چوبی می انداخت و شروع می کرد به باز کردن طناب های به هم پیچیده شان. بدن عروسک ها با نخ هایی کاموایی به صلیبی چوبی وصل بود و همیشه نخ ها دور صلیب گره می خوردند. آقای تورام همیشه انقدر وقت داشت که از این کار خسته کننده بعد از هر نمایش گلایه نکند. اصلا تا موقعی که خانم تورام با او کاری نداشت، آرام کارهایش را با خونسردی ادامه می داد. لزلی همیشه وقت بیشتری برای آماده سازی احتیاج داشت. شاید برای اینکه در طول نمایش بیشتر به کار گرفته می شد. گلاسمور تا نیمه های داستان بیشتر نبود و همیشه بعد از آن صحنه دلخراش از داستان بیرون می رفت. نویسنده لحظه ای صبر می کند و دوباره به کلمه دلخراش خیره می شود. کمی وزن این کلمه در شروع داستان برایش نگران کننده است. اما چون چاره ای در انتخاب واژه ها ندارد، لذا لاجرم به همین واژه نا ملموس بسنده می کند

عروسک های دیگری هم توی نمایش بودند، اما واقعا چه کسی به نقش انها توجه می کرد. مثلا جان شیردل با تمامی قشنگی هایی که یک عروسک خیمه شب بازی میتواند داشته باشه، همیشه در گوشه ای از میز چوبی رها بود و کسی به او توجه نمی کرد
کار آقای تورام که تموم شد، عروسک ها را روی میز با نخ های از هم جدا شده رها کرد و در کارگاه را بست. چند لحظه بعد برگشت و چراغی که روشن مانده بود را نیز خاموش کرد و به میز غذا برگشت. شعاع نوری که از لای در توی کارگاه افتاده بود دستهای لزلی را روشن کرده بود. این سئوال نه تنها برای گلاسمور که حتی برای خود نویسنده هم همیشه مطرح بوده که چرا همیشه باید شعاع ضعیف نور روی دست های لزلی بیفتد؟ اصولا نویسنده با ترکیبی مانند شعاع نور ضعیف مشکل داشت. آیا اصلا شعاع نوری قوی وجود دارد، و اگر وجود دارد چرا هیچ نویسنده ای آن را به کار نمی گیرد؟ باز هم نویسنده احساس کرد که انگار در بند واژه هاییست که در بند او نیستند. سوال دیگری که در ذهنش بود، این سوال بود که آیا افتادن شعاع نور بر روی دستهای لزلی فقط ناشی از دقت آقای تورام است که همه چیز را توی کارگاه همیشه به صورت منظم و مشخص رها می کند؟ یا مسئله چیز دیگریست
گلاسمور نگاهی به عشق بی همتای خود لزلی انداخت (اینجا نویسنده یاد فلورنتینو آریثا می افتد) و بعد سعی کرد کمی دستش را به سوی دستهای نورانی او دراز کند. گلاسمور هیچ گاه فراموش نمی کرد که او حتی قدرت ذره ای تکان در خود را ندارد. گلاسمور هیچ وقت فراموش نکرد که او یک عروسک خیمه شب بازی است اما او همیشه اعتقاد داشت این تلاش به نتیجه ی او آخر جواب خواهد داد. با صدای آرام، انگار می خواهد کسی نفهمد، چند باری لزلی را صدا زد. لزلی که رویش به طرف دیگری بود و از تمام تلاش های گلاسمور تنها صدایش را می شنید، به آرامی گفت
- خسته ام گلاسمور، چه شده؟
- من میخواهم آخر نمایشم را تغییر دهم
- تو؟
و بعد لزلی به آرامی و با تمسخر خندید و ادامه داد
- تو می خواهی چکار کنی؟
- من می خواهم پایان نمایشم را عوض کنم
- تو حتی نمی توانی دستت را تکان بدهی، چطور می خواهی پایان این داستان را تغییر دهی

گلاسمور حواسش را جمع کرد و بعد گفت
- من اگر دست تو را لحظه ای در آخرین پرده فصل پنجم بگیرم، دیگر تورام نمی تواند کاری بکند. باید نمایش را ادامه بدهد، و چاره ای جز پایان خوش داستان ندارد
- اه ه ه ه ه ه ، گلاسمور تو حتی نمی توانی دستت را کمی بلند کنی، چطور میخواهی دست های من را موقع نمایش بگیری؟
- می گیرم، می گیرم
بعد سکوتی در فضای کارگاه پیچید. گلاسمور پیش خودش داشت فکر می کرد و لزلی خوابش برد

***

امروز روز مهمی برای آقای تورام است. روزی که فرماندار با بچه هایش به نمایش آقای تورام در دهکده می آیند. شهرت آقای تورام بعد از نمایش شب کریسمسش چندین برابر شده و همین بهترین دلیل برای همه اهالی دور و نزدیک دهکده است که به آنجا بیایند. در آخرین اجرای آقای تورام در دسامبر، تقریبا تمام صندلی های سالن کوچکش پر بود و لحظه رویایی داستان، حتی اشک بزرگترها را هم در آورده بود

آقای تورام مثل همیشه با آرامش خاصی به آماده کردن سالن و صندلی ها مشغول بود. اما خانم تورام کمی عصبی به نظر می رسید. شاید حضور فرماندار باعث تشدید نگرانی های همیشگی او شده بود. نگاهی به آقای تورام انداخت و گفت
- امشب شب بسیار مهمیست
- میدانم
- دوست دارم که بهترین نمایش این مدت را داشته باشیم اما نمی دانم چرا تصور می کنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد و نمایش خراب شود
بعد به چهره آرام آقای تورام خیره شد و انگار دنبال جوابی می گشت. آقای تورام سرش را از روی صندلی های لحظه ای برداشت و نگاهی آرام به او انداخت
- نگران نباش. تو تنها باید مانند همیشه تا میان داستان لزلی را بازی بدهی. هر اتفاقی هم که افتاد تو نقش خودت را فراموش نمی کنی. تازه همیشه من کنارت هستم و اتفاقی نمی افتد


***


صندلی های سالن پر شده. حتی برخی با بچه هایشان کنار سالن ایستاده نمایش را نگاه می کنند. آقای تورام جلو می رود و با فریادی که از صدای آرامش انتظار نمی رود فریاد میزند
- فصل پنجم
نویسنده دوست دارد بگوید که فصل پنجم، فصل آخر داستان نیست اما همیشه فصل آخری بوده که گلاسمور در نمایش دارد. نویسنده شیر آب را باز می کند و با عطش دستهایش را زیر آب می برد تا وجودش از خنکی آب کمی آرام بگیرد

این همان لحظه ایست که گلاسمور برای آن لحظه شماری می کرد. لحظه ای که خانم تورام کمی فضای سالن را خاموش می کند و نوری نارنجی صورت گلاسمور و لزلی را سرخ تر نشان می دهد. لحظه ای که دستهای گلاسمور به دستهای لزلی به نزدیکترین فاصله مکانی میرسند اما هیچ گاه به هم نمیرسند. لحظه ای که سکوت غم آمیزی سالن را فرا می گیرد و حتی عده ای اشک میریزند .... خانم تورام به سمت کلید های سالن می رود
نفس ها در سینه گلاسمور، لزلی، آقای و خانم تورام حبس شده است. دست های نویسنده کمی می لرزد و چند خط ناخواسته رو سفیدی کاغذ می افتد. او هم نفسش را حبس می کند

***‌

آقای تورام با عجله لزلی و گلاسمور را روی میز رها می کند و برای بدرقه آقای فرماندار دوباره سریع به سالن بر می گردد. سر و صدای آمیخته با کمی شادی از تماشاگرانی که سالن را ترک می کنند به گوش میرسد و صدایی خفیف از نفس های تند و کوتاه لزلی و گلاسمور. چشمهای لزلی از خوشحالی و شاید تعجب گرد تر شده اند
- چطور؟ چطور این کار را کردی
گلاسمور انگار وحشت زده و شاید متعجب به لزلی خیره شده
- من ... من .... من گفتم که این داستان را تغییر می دهم
- آه ه ه ه، گلاسمور ... این فوق العاده ترین نمایشی بود که داشتیم
- من ... من ... من گفتم، آخر این داستان باید عوض شود

***

آقای تورام پس از بدرقه میهمانان در سالن را قفل کرد و دیگر به کارگاه برای جدا کردن نخ ها باز نگشت. از همان جا مستقیم به میز شام رفت و حتی یادش رفت چراغ کارگاه را خاموش کند. لزلی و گلاسمور از شادی و یا شاید خستگی خوابشان برده بود. خانم تورام با کاسه سوپ خوشحال به سر میز آمد و به سرعت برای آقای تورام کاسه ای از سوپ برداشت و جلویش گذاشت
- من واقعا اولش کمی گیج بودم
- من گفته بودم باید اینبار ماجرا کمی متفاوت باشد تا تماشاچی ها غافلگیر شوند
- اما واقعا ایده ی خوبی بود
خانم تورام این جمله را گفت و بعد به آرامی شروع به خوردن سوپ کرد

نویسنده کمی به پایان داستان نگاه می کند و دوباره آن را می خواند. بعد سعی می کند با جمله ای آقا و خانم تورام را خسته نشان دهد و آنها را به خوابی اجباری بکشد. بعد آخرین جمله داستان را چند خط پایین تر، دور از چشم لزلی، گلاسمور و آقا و خانم تورام اینگونه می نویسد

آقای ناشر، همانطور که قول داده بودم، پایان داستان را کمی برایتان تغییر دادم. امیدوارم با چاپ داستان جدید موافقت کنید


message 2: by Elnaz (new)

Elnaz | 39 comments مگه تا میان داستان فقط گلاسمور نبود؟پس چراآددددقادی توارم به خانم توارم میگه که فقط تامیان داستان باید لزلی را بازی بدهی؟ فکر کنم باید این قسمت رو تغییر بدید.به نظرم سبک نوشته تون متفاوت بود.ممنون


message 3: by طيبه تيموري (last edited May 08, 2010 10:15PM) (new)

طيبه تيموري | 659 comments درود احمد گرامی خواندن داستان منتخب لایه لایه شما که از مرز واقعیت به داستان و رویا و ... در حرکت بود به من لذت زیادی داد. بی صبرانه منتظر انتخاب های بعدی شما هستم

در ضمن پاراگراف آغازین داستان فوق العاده بود


موفق باشید


back to top