داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
داستان من و اوی فضایی
date
newest »
newest »
خوشم میاد به پوچی دنیایی که توش هستیم رسیدیاینکه چطوراسگول شدیم
کلا از آدمهایی که می فهمند چه دنیای پوچی داریم خوشم میاد




می زند روی پاکت سیگار ، یک نخ انگار منتظر بیرون آمدن بوده می زند بیرون ، بهش می گویم یک نخ به من بدهد . این طوری بهانه داریم تا با هم صحبت نکنیم . با اولین پکش زل می زند توی صورتم چنان عمیق که انگار می خواهد من را با چشم ها فضایی میشیش آب کند. خوب من هم آبرو مندانه مبارزه می کنم و زل می زنم به خودم نوی اون دو تا سیاهی وسط اسلحه ی مخوفش.
دلم ازش پر است و دلش.
موبایلم زنگ اس ام اس می زند . ولی اهمیت نمی دهم وسط این مبارزه جایش نیست ... وای... انگار دارم غرق می شوم سعی می کنم نفس بگیرم ولی نمی شود چون دارم توی اون نقطه ی سیاه ، پشت یک قطره اشک غرق می شوم . یکهو می ترکد بلند بلند . بلندش می کنم می رویم بیرون . سعی می کنم حرف بزنم بغض نمی گذارد نمی خواهم بترکم . اولاً چون مردم دوماً دو تا آدم ترکیده به چه دردی می خورند؟!
می رویم پارک ، روی نیمکت دستم را دور شانه اش حلقه می کنم . سرش را روی شانه ام می گذارد . موهایش افشان می شود با دست دیگرم مرتبش می کنم . آرام می شود و انگار دیگر نمی خواهد عکس مرا در چشم هایش غرق کند . آدم ها رد می شوند و ما تنها آأم فضایی های این شهر احساس تنهایی می کنیم . بعد سعی می کنم با دستم تا آن جا که می شود فشارش دهم...
دوباره زنگ اس ام اس من و بلافاصله برای او
دستم را از روی شانه هایش بر می دارم سرش را از روی شانه ام بر می دارد. گوشی هایمان را در می آوریم . اس ام اس ها را می خوانیم . جواب می دهیم بلند می شویم که هر کدام برویم برای تفنن دست دراز می کنم تا دست بدهم . وقتی دستش در دستم است با لحن نیشداری می گوید : به باران ، مژگان ، فرزانه ، فاطمه ، مریم ، مهرو سلام برسون! من هم می گویم : تو هم به مهدی ، علی ، محمد ، فرزاد ، همایون ، سلام برسون!.............
عشق آدم فضایی ها را کسی نمی فهمد و خدا رو شکر هنوز هم کسی به هویت ما پی نبرده است...