داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
پدر
date
newest »
newest »
با سلاماین اولین داستانی بود که از شما خوندم
داستان نقاط قوت زیادی داره
به عنوان مثال به چگونگی معرفی کردن شخصیت ها اشاره کنم که به صورت نامحسوس وارد داستان میشن
یا گنجوندن داستان به این دامنه وسعت از نظر زمان در
چند سطر
بدون اینکه داستان ناقص به نظر برسه
اما یک سری سوالها برای خواننده ممکنه پیش بیاد
اینکه داستان در کل چی می خواد بگه
یا اینکه داستان جز احساسات نستالژیک یک زن چی داره
این داستان میتونست تکه ای از یک رمان باشه
که خواننده بتونه نتیجه رفتار سخت گیرانه پدر را و یا عدم عدالت اون رو بین دختراش ببینه
ولی هیچی که هیچی
انگار داستان داره تاکید میکنه رفتار پدر نسبت به بچه هاش هرچی باشه، باشه
مهم نیست گذشت زمان همه چیز رو از یاد میبره
ما باید یاد بگیریم که داستان کوتا ه خلاصه ی یک رمان نیست.
هر چند فضاسازی داستان تا حدودی خوب بود اما صحنه سازی خوب نبود
باید بگم که داستان هرچند خوب و ماهرانه نگاشته شده اما متاسفانه داستان خوبی نیست
منتظر کار بعدیتون هستم





آخرین باری که پدر را دیدم کی بود ؟
شمیم جلوی مدرسه گفت :بیا تا خونه بدوییم .هر کی زودتر رسید .شمیم زودتر رسیده بود .همیشه شمیم زود تر می رسید .آن روز ظهر طبق معمول سر بازی با شهاب دعوامون شده بود . بهش گفتیم :جر زن, تو همش جر می زنی.
او هم عصبانی شده بود و افتاده بود دنبالمون وهر چی به دستش رسیده بود پرت کرده بود طرفمون .
مامان از آشپزخانه ده بار گفته بود :ساکت ,اون دختره درس داره
شراره صدای مامان را شنیده بود واز اتاقش آمده بود بیرون :اینجا دیوونه خونه است ,نمیشه یک کلمه درس خوند .
مامان عصبانی شده بود :بذارباباتون بیاد بهش می گم حساب همتونو برسه .
صدای کلید خوردن و باز وبسته شدن در حیاط که می آمد همه می فهمیدیم پدر آمده .هر کدام می رفتیم یک گوشه ای می نشستیم و دفتر و کتابی باز می کردیم , ووقتی پدر می آمد تو, سرمان را بلند می کردیم و بهش می گفتیم :سلام
مامان سفره می انداخت تا پدر ناهارش را بخورد .با خودم فکر می کردم خدا کنه مامان چیزی بهش نگه .
صدای به هم خوردن قاشق و بشقاب و ایرادهای پدر به بی نمک بودن غذا و مسخره بازیهای من و شمیم سر الکی درس خواندن دیگر داشت خیالم را از بابت چوقولی مامان راحت می کرد که پدر با صدایی آمرانه گفت :شمیم و شبنم بیاین کارتون دارم .
با خودم گفتم :آخر مامان کار خودش را کرد .
پدرغذایش را تمام کرده بود وما مان سفره را جمع می کرد .خودم را برای نصیحتهای پدر آماده می کردم و حرفهای همیشگی اش را در ذهنم مرور می کردم که آخه من تو زندگی براتون چی کم گذاشتم؟ شما مگه غیر از درس خوندن کار دیگه ای دارید؟ زمان ما هم درس می خوندیم هم مجبور بودیم کار کنیم ,هیچ امکاناتی هم نداشتیم ,آنوقت شما این همه امکانات دارید و استفاده نمی کنید .نونتون کمه؟ آبتون کمه ؟چتونه؟ خوب بشینید سر درستون دیگه ...بعد تهش فکر کردم چرا به شهاب نگفت بیاد ؟ خب او هم مقصر بود .که پدر پرسید:امروز چه طوری از مدرسه اومدید خونه ؟
پرسیدم :چه طوری ؟
یک لحظه فکر کردم شاید منظورش با کیه ؟چون همیشه می گفت دلش نمی خواهد با این دختره ,مرجان بیا ییم خونه . می گفت اون از خانواده خوبی نیست و منظورش زری خانم مادرش بود که می گفتند پالونش کج است . باآنکه آن موقع ها نمی فهمیدیم که پالونش کجه یعنی چه و مامان همیشه گفته بود : یعنی زن خوبی نیست , اماحرفش را قبول کرده بودیم .گفتم :ما دیگه با مرجان نمی گردیم
شمیم تند گفت :تنها اومدیم خونه بدون مرجان
پدر گفت :منظورم اینه که پیاده اومدید یا با تاکسی ؟
ما گفتیم :پیاده
پدرگفت :چند بار بهتون گفتم وقتی پیاده می آیید مثل آدم رفتار کنید.
من و شبنم همدیگر را نگاه کردیم .
-کی می خواهید بزرگ بشید وعقل پیدا کنید .الان دوازده ,سیزده سالتونه ,نمی خواهید مثل خانمها رفتار کنید ؟ فکر کردید هنوز بچه اید .امروز توی ماشین آبروم جلوی همکارم رفت. روم نشد بگم این دو تا جلفی که دارند توی خیابون می دواند دخترای منند .همه چیز را باید بهتون گفت ؟یک کم از شراره یاد بگیرید...
دیگر صدای پدر را نمیشنیدم . بغض گلویم را گرفته بود .دهانم را سفت بسته بودم تا گریه ام در نیاید .نمی دانم چرا احساس گناه می کردم .
اه لعنتی باز هم ترافیک . بوغ زدنهای من هم فایده ندارد .پلیس آمده تا گره ماشینها را باز کند .
بالاخره یک دفعه بعدازهمین حرفها سرش داد زده بودم همانسالی که به دبیرستان می رفتم .از شدت عصبانیت به جای "شما" ی همیشگی "تو"خطابش کرده بودم .
-تو ,تو همیشه با همه چیزمون مخا لفی .حرف حرف خودته .برات اهمیت نداره ما چی می گیم یا چی می خواهیم. بین بچه هات فرق می ذاری .شراره را از ما بیشتر دوست داری . هر جا می شینی ازش تعریف می کنی . اینکه دانشگاه قبول شده و بیشتر از ما درس می خونه شد دلیل .اینقدر ازش تعریف کردید دیگه
جرات نمی کنه اون کاری که دلش می خواد را انجام بده .همش می گیددرست رفتار نمی کنید, درس
نمی خونید ,درس,درس بابا من از این درس خوندن خسته شدم ,
اصلا دیگه نمی خوام درس بخونم ...
پدر عصبانی شده بود و زده بود توی گوشم و گفته بود اگه یک کلمه دیگه بگم کتکم می زند و من هم گفته بودم .
تمام بعد از ظهر را توی اتاقم یک گوشه کز کرده بودم. سرم درد می کرد , گلویم می سوخت و دیگر اشکم در نمی آمد . مامان کلی نصیحتم کرده بود که نباید با پدرت اینطوری حرف می زدی .
شب, پدر با یک جعبه شیرینی آمده بود توی اتاقم .و بدون اینکه حرفی بزند مرا در آغوش گرفته بود و با آنکه لبخند می زد من اشکهای توی چشمانش را دیده بودم وبه خاطر همه حرفهایی که بهش زده بودم شرمنده شده بودم .
چه عجب!,بالاخره این راه بندان باز شد .
چند سال بعد که در کنکور هنر قبول شدم پدر گفت :خوبه ,فقط اگه بعدش بتونی کار پیدا کنی .
برای ثبت نام دانشگاه با من آمده بود .بعد از تجربه ثبت نام شراره و شمیم و شهاب حالا خودش را در این کار حرفه ای می دید .بهش گفته بودم :پدر جان الان که مثل سابق نیست همه چیز کامپیوتری شده .
پدر می گفت :تو نرفتی و نمی دونی .کارهای اداری کلی دنگ و فنگ داره .
و پر بیراه هم نمی گفت .
ثبت نام و انتخاب واحد واز همه بدتر, دوندگی برای پیدا کردن و گرفتن خوابگاه, همه کلی وقت گرفته بود و تجربه پدر هم خیلی به
کارم آمده بود . با آنکه دیگر مثل سابق فرز نبود اما هنوز هم همیشه چند قدم جلوتر از من گام بر می داشت .
گوشیم زنگ می خورد. باید شمیم باشد .بلافاصله جواب می دهم .آقای ثقفی از انتشارات زنگ زده و می گوید که یک طرح خوب برای جلد روی کتابم دارد ...
پدر که آمد مرا پشت در دید .تعجب کرد .
-اینجا چی کار می کنی؟
-کسی در را باز نکرد .
مامانت رفته نون بگیره .چرا زنگ نزدی که می آی؟آرش کو ؟چرا تنها اومدی ؟
هیچی نگفتم.چشمهای قرمزم را که دید. دیگر چیزی نپرسید .کلید انداخت ودر را باز کرد .بالا که رفتیم به آشپزخانه رفت و زیر سماور را روشن کرد .
-خوب بگو ببینم چی شده ؟
آرش گفته بود که از دستم خسته شده . می گفت :صبحها که سر کاری و بعد از ظهرها هم که یا سرت توی کتابهاته یا داری می نویسی .
همینها را بهانه کرده بود و به همه چیز گیر داده بود و سر هیچ و پوچ بحثمان شده بود .
اینها را سرو ته بسته برای پدر تعریف کرده بودم .
گفته بود :آرش حق داره .ازتو انتظار داره که به فکراوهم باشی .حالا که دیگه وقت این کارها نیست .
هنوز هم باورم نمی کرد می گفت: می خونی ,می نویسی که چی بشه ؟
گفته بود دست از این مسخره بازیهایم بردارم و بچسبم به زندگیم
-قهر کردن یعنی چی ؟.تو که از این اداها هیچ وقت نداشتی .نبینم
که دیگه تنها بیای .به مامانتم در این باره چیزی نگو .من هم نمی گم .نمی خوام شلوغش کنه .
با خودم گفتم یادش رفته که آن موقع ها سر جشن تولدها یا سوغاتی گرفتن ها همیشه به ما کتاب کادو می داد .و هر وقت از درس خواندن خسته می شدیم چون نه اجازه داشتیم تلویزیون تماشا کنیم و نه بازی کنیم تنها کاری که ازش لذت می بردیم این بود که سراغ کتابخانه برویم و تک تک کتابهای آن را بخوانیم .
...خب, نگفتید؟ نظرتون چیه ؟
گفتم :ببخشید آقای ثقفی من الان در موقعیت خوبی نیستم بعدا خودم باهاتون تماس می گیرم .گوشی را قطع می کنم .شیشه ماشین بخار گرفته .
گفتم :یسنا!از روی پای بابایی بیا کنار .بابایی پاش خسته می شه
پدر گفت :چی کارش داری ؟وصداشو بچه گونه کرد و به یسنا گفت :راحتی بابا؟
یسنا سرش را به نشانه آره تکان داد .
بعد بلند شد و شروع کرد به دیویدن پدر هم دنبالش کرد و گفت :یالا بگیریدش, یالا بگیریدش و یسنا بلند بلند می خندید و مدام این طرف و آن طرف می رفت .
پدر گفت :چرا نمی ذاری این بچه چند روز اینجا باشه ؟
گفتم: آخه اذیتتون می کنه .خیلی شیطون شده .
گفت :چه اذیتی ,بچه باید شیطونی کنه دیگه .توی اون آپارتمان که جایی ندارید .حداقل بیارش اینجا بره توی حیاط واسه خودش بازی کنه .بچه توی اون چهار دیواری پوسید .نمی بینی وقتی میاریش اینجا چقدر سرحال و خوشحاله .
گفتم: باشه پدر می یارمش .می یارمش توی حیاط بازی کنه .
یک ماشین از کنارم رد می شود و آب توی خیابان را می پاشد روی شیشه ماشینم یک لحظه تکان می خورم و چشمم می افتاد به دستنویس کتابم روی داشبورد .
هفته پیش پدر آمده بود خانه ما .کلی با یسنا بازی کرده بود. چهار دست و پا راه رفته بود و یسنا را نشانده بود پشتش .یسنا هم پیتکو پیتکو کرده بود .گفتم :یسنا !عیبه مامان بیا پایین .یسنا گوش نکرد و پدرکارش را ادامه داد تا یسنا خودش خسته شد و آمد پایین .
پدر پرسید :چی کار کردی ؟کتابت رو تموم کردی ؟
گفتم آره می خواهید بخونینش ؟
گفت : عینکم همرام نیست .دیگه حال و حوصله کتاب خوندن را ندارم تا لای کتابی را باز می کنم خوابم می بره .یه وقت خودت بیا برام بخونش ببینم چی نوشتی .بعد به شوخی گفت که اگه خوابم نبرد می فهمم که خوب نوشتی .
.
-این جاده لعنتی چرا تموم نمیشه.گوشیم را برمی دارم و به شمیم زنگ می زنم .حال پدر را می پرسم .می گوید:هنوزهمانطوریست . بغض گلویم را گرفته . می گویم به پدر بگو من دارم میام .دارم میام تا کتابم را براش بخونم
آتیه اجدادی –دی ماه 88