داستان كوتاه discussion

28 views
داستان كوتاه > حاکمان سم دار

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments سالها پیش شهری بود که پشت کوه بلندی قرار داشت . همه ی مردم شهر مهربان بودند . آنها با اینکه خیلی ساده دل بودند ولی چیزها ی زیادی میدانستند . آنها میدانستند احترام به آزادی و حقوق دیگران چگونه است . .آنها به حقوق یکدیگر و حتی حیوانات احترام میگذاشتند . حتی آنها قوانین بسیار مترقی برای حیوانات وضع کرده بودند . آنجا کسی حق نداشت پرنده ای را شکار کند و یا حیوانی را بزند . آنها حق نداشتند حیوانات پیر بکشتند ٬ بلکه باید آنها را در استبلهای حیوانات سالخورده نگهداری میکردند . این شهر با بقیه شهرها تفاوت زیادی داشت . در این شهر نه حاکمی بود نه نیروی پلیسی ونه دادگاهی و نه هیچ متخلفی. . همه مردم شهر تلاش کرده بودند و از آنجا یک شهر خوب و دوست داشتنی ساخته بودند . این شهر با مدیرت ریش سفیدان اداره میشد و آنها بودند که وظیفه ی تفسیر و یا اضافه کردن بند های جدید ی به قانون را به عهده داشتند. این ریش سفیدان را هم مردم انتخاب میکردند .

قانون اساسی این شهر از مدتها پیش نوشته شده بود و به علت قدیمی بودن ٬ بند هایی درآن بود که از کسی به آنها توجه نمیکرد . حتی خیلی از اعضای شورای ریش سفیدان هم از وجود آنها بیخبر بودند. آنهایی هم که میدانستند توجه زیادی به آن نمیکردند .

مثلا بند شست و شش قانون میگفت
:
" هر کسی حق دارد با گوسفندان حرف بزند ."
و بند شست و هفت میگفت
:
" هر گوسفندی حق دخالت در اداره ی امور شهر را دارد . "
و بند شست و هشت میگفت
:
" هر گوسفندی حق جمع آوری مال و منال دارد ."

مردم میدانستند که شهر و مردم خیلی خوبی دارند .به همین جهت هر کسی را به راحتی به جمع خودشان راه نمیدادند .بلکه ابتدا باید هویت فرد توسط شورای ریش سفیدان مورد برسی قرار میگرفت و تایید میشد . حتی گاهی مسئله به همه پرسی گذاشته میشد و اگر مردم رای میدادند به او اجازه اقامت و زندگی میدادند
.

در همان سالها٬ در اولین روز پاییز مردی به دروازه ی روستا نزدیک شد . از دربانها خواست که به او آب و غذا بدهند . مردم مهربان شهر ٬ یک مهمانخانه ی تمیز و آرام برای مسافر های بین راهی درست کرده بودند .دربانها با احترام او را به مهمانخانه بردند و برایش آب و غذا آوردند .
وقتی مسئول مهمانخانه برای آوردن غذا آمده بود ٬ چیز عجیبی دید . این مرد به جای دست سم داشت . او که وحشت کرده بود٬ بقیه نگهبانها را هم صداکرد . کم کم خبر به گوش تمامی اهالی شهررسید . مردم شهر که وحشت کرده بودند ٬ اطراف مهمانخانه جمع شده بودند که این موجود عجیب را ببینند . مسافر که میدانست این اتفاق خواهد افتاد به نگهبانها گفت
:

"اجازه بدهید با مردم صحبت کنم . مطمئن هستم بعد از
شنیدن حرفهای من آرام خواهند شد . "

و سپس به پشت بام مهمانخانه رفت و در حالیکه همه چشم به سمهای او دوخته بودند گفت
:

"میدانم به چه نگاه میکنید . ولی خداوند با اینکه من را از داشتن دست محروم کرده است ٬ ولی چیزی به من داده که به هیچ کس نداده است . خداوند به من آموخته است که چطور با گوسفندان صحبت کنم . "

مردم متعجب بودند که او چرا این را موهبت الهی میخواند . او هم که این را میدانست ٬ ادامه داد
:

"من میتوانم با گوسفندان شما صحبت کنم . با این کار آنها خواسته های خودشان را به شما میگویند و احساس میکنند در اداره ی امور شهر با شما شریکند . در این صورت احساس بهتری پیدا میکنند و شیر بیشتری تولید میکنند و بچه های زیاد تری به دنیا می آورند و اوضاع اقتصادی شهر از این خیلی بهتر خواهد شد . "

مردم از لحن مهربان و منطقی او خوششان آمده بود . او که همه چیز را از چهره ی مردم میخواند ٬ ادامه داد
:

" من حاضرم این را ثابت کنم . اگر در این شهر ساکن شوم خواهید دید که چه تحولاتی رخ خواهد داد . "

بعد از مدتی بحث و گفتگوتصمیم بر این شد که بطور آزمایشی تا اول بهار در آنجا بماند . بعد از آن مرد سم دار در یکی از خانه های شهر ساکن شد و از صبح فردای آن روز کارش را شروع کرد . ابتدا از گوسفند ها ی مهم تر شروع کرد .برای این کار به سراغ یکی از قوچها رفت که بنظر از همه تاثیر گذار تربود . ازاو پرسید :


" شما در اینجا چه مشکلاتی دارید؟ اگر به من بگویید با اهالی شهر در میان میگذارم ."

قوچ بزرگ که از اینکه کسی از انسانها با او صحبت میکند ٬ متحیر شده بود ٬ بعد از کمی فکر گفت
:

"معلومست دیگر. ما کل فصل بهار و تابستان علوفه ی تر میخوریم و پاییز و زمستان علوفه ی خشک . این غذای یکنواخت دیگر حال ما را به هم میزند . در ضمن ما هیچ مال و اموالی نداریم و کاملا فقیر محسوب میشویم . "

مرد سم دار گفت من راه حلی برای این مشکل دارم و ادامه داد
:

" میتوان کاری کرد که مردمان شهر علوفه را در ازای پول به شما بفروشند وشما هم شیرتان را با پول به مردم بدهید. در این صورت هر گوسفند یک نهاد کوچک اقتصادی محسوب میشود و میتواند برای آسایش خودش پول ذخیره کند ."
مرد سم دار ادامه داد
:
"اگر این مشکل شما را رفع کنم ٬ قول مدهید بچه های بیشتری تولید کنید؟"
قوچ گفت
:
"این را باید با گوسفند های ماده هم در میان بگذاری ."

وقتی مرد سم دار پیش گوسفند های ماده رفت و از مشکلاتشا ن پرسید ٬ آنها علاوه بر مشکلات قبلی گفتند:
" اینجا گوسفند های نر هر کاری بخواهند میکنند .آنها همیشه به سراغ گوسفند های خوشگل می آیند و گوسفند های بد ریخت بی نصیب میمانند . "
مرد سم دار پرسید
:

" اگر این وضعیت درست شود قول میدهید شیر بیشتری تولید کنید و بچه های بیشتری به دنیا آورید؟"


آنها هم قبول کردند.

مرد سم دار این موضوع رابا شورای ریش سفیدان مطرح کرد . ابتدا اعضای شورا از خواسته های عجیب و غریب گوسفندان خوششان نیامد ولی بعد از مدتی گفتگو گفتند
:

"با اینکه هزینه ی تهیه علوفه ی تازه در زمستان زیاد است ولی این کار را میکنیم . چون حتما در مدت کوتاهی تمام هزینه ها بر خواهد گشت ".

با این تصمیم آنها شروع کردند به ساخت گلخانه های زمستانی تا در زمستان علوفه ی تازه تولید کنند . همچنین اداره " ثبت احوال گوسفندان " را به راه انداختند و به هر گوسفند یک شناسنامه دادند و هر گوسفند را به عقد یک گوسفند در آوردند. علاوه بر این اداره ی "خرید و فروش علوفه و شیر" نیز تاسیس شد تا مبادله پولی شیر و علوفه بین انسانها و گوسفندان بطور عادلانه انجام شود . افراد زیادی در این مکانها مشغول به کار شدند و اوضاع اقتصادی آنها بهتر شد . .با اینکه این اصلاحات قدری طول کشید ولی بنظر میرسید که کاملا موفق بوده است
.
اما همیشه کارها آنطور که پیشبینی میکردند ٬ نمیگذشت .گاهی دراثر سرما علو فه ها ی گلخانه ها از بین میرفت و یا باد تند بعضی از گلخانه ها را خراب میکرد .اما مشکلات دیگری هم بود .از طرفی گوسفند ها ی نر که به ارتباط با گوسفندهای ماده ی زیادی عادت کرده بودند ٬ به همسر خود زیاد توجه نمیکردند .آنها همیشه چشمشان به دنبال گوسفند ها ی دیگر بود و ارتباطات پنهانی با آنها بر قرار میکردند . این نوع ارتباطات پنهانی وقت زیادی از آنها را تلف میکرد . چون یک جرم محسوب میشد . گوسفندان ماده هم که از این اوضاع نابسامان فرهنگی شکایت داشتند ٬ در خواست کردند دادگاههیی تشکیل شود و گوسفندان خطا کار را مجازات کند
.
دادگاهها تشکیل شد . اما حالا کلی از وقت گوسفندان در این داد گاها میگذشت . در این شرایط فرصت آنها برای بچه دار شدن خیلی کمتر شده بود . از طرفی گوسفندان نر هم برای خودشان بهانه داشتند .آنها میگفتند
:

" چون به وعده خود عمل نکردید و گاهی نمیتوانید در زمستان تنوع غذایی خوبی ایجاد کنید ٬ ما به دنبال به تفریح و تنوع های اینگونه میرویم ."

بعد از آن بود که فهمیدند باید به حرف هر دو طرف گوش دهند و به همین جهت سازمانهای " مشاوره ی گوسفندی " و " مطبهای روان درمانی " و " مشاوره خانوادگی دام ها " و ... احداث شد .
با این کارها شهر به جنب و جوش افتاده بود . رونق اقتصادی خوبی در شهر ایجاد شد ه بود . ولی کم کم استرس مراجعه به این همه سازمانها و رفع مشکلات خانوادگی و دیگر مسائل ٬شیر گوسفندان را کم کرده بود و آنها را از اینکه بچه های بیشتری داشته باشند منصرف میکرد .

هنوز پاییز تمام نشده بود که در اثر این اوضاع ٬ نشانه هایی بحران اقتصادی در شهر دیده میشد . چون از طرفی هزینه ها بالا رفته بود و از طرف دیگر تولید پایین آمده بود . در همان زمان یک شورای اضطراری از ریش سفیدان تشکیل شد تا به مشکلات رسیدگی کند .در ابتدای یکی از اعضا ی شورای اضطراری پیشنهاد کرد که ارگانهای ایجاد شده را منحل کنیم تا هزینه ها پایین بیاید . ولی با مخالفت خیلی از اعضا مواجه شد . چون اکثر اعضای شورا دارای سهامهای زیادی در این ارگانها بودند . از طرفی هم میدانستند حذف این ارگانها خیلی از شغلها را از بین میبرد و مردم در برابر آن مقاومت خواهند کرد .
بعدها تصمیم گرفتند صندق سهامی تشکیل دهند و سهام ارگانها را به مردم بفروشند و از طریق سود بدست آمده ٬ اقصاد ضربه خورده را باز سازی کنند .آنها سازمان دیگری درست کردند و نام آنرا " سازمان خصوصی سازی ارگانهای شهر" گذاشتند .
مرد سم دارا که دیگر نماینده ی گوسفندان در شوراها حساب میشد ٬ در جلسات بعدی از چانب گوسفندان گفت :
" گوسفندان درخواست کرده اند که مانند بقیه در خرید سهام ها شریک باشند . در غیر این صورت دست به اعتصاب عمومی میزنند ."

بعد از مدتی بحث به این نتیجه رسیدند که تنها را ه خروج از بحران ٬ مدارا با گوسفندان است . به همین جهت در هنگام عرضه ی سهام ٬ به آنها هم اجازه ی خرید دادند . اما در جریان این عرضه ها ٬ یک اشتباه بزرگ رخ داد . آنها نمیدانستند که گوسفندان بسیار ساده زندگی میکنند و به همین جهت پس انداز زیادی دارند و میتوانند قسمت عمده ی سهامها را بخرند. آنها پس از عرضه ی سهامها ی ارگانها متوجه شدند که گوسفندان قسمت اعظم آنها را خریداری کرده اند . بعد از این موضوع بود که اتفاقات غریبی افتاد . هیئت مدیره ی شرکتها عوض شد و اکثریت آنها را گوسفدان تشکیل دادند و تقریبا مدیر یت تمامی شرکتها در دست گوسفندان افتاد . تصمیمات عجیب و غریبی در شرکتها گرفته شد .گوسفند ها فکر میکردند که آدمها مفت خورند و به همین جهت آ دمهای زیادی را اخراج کردند و از بقیه با نصف حقوق دو برابر کار کشیدند .با این روش اوضواع اقتصادی دوباره رونق گرفت اینگونه بود که تا پایان زمستان نه تنها از بحران اقتصادی خارج شدند بلکه اوضاع عمومی اقتصاد خیلی بهترهم شده بود . مرد سم دار به قولش عمل کرده بود و به شهر رونق اقتصادی خوبی داده بود .تنها با این تفاوت که گوسفندان بسیار ثروتمند بودند و آدمها دیگر انقدر قدرت و ثروت نداشتند .
بعد از این تحولات ٬ مردم به شورای ریش سفیدان اعتماد نداشتند . چون دیگر سالم نبود و از طرف گوسفندان ثروتمند تطمیع میشد. آدمها هم ترجیح میدادند که از سازمانهای غول پیکر اقتصادی و امنیتی که گوسفندان اداره میکردند دستور بگیرند . چون این بیشتر به نفع آنها بود . اینگونه بود که قدرت از انسانها گرفته شد و در اختیار گوسفندان قرار گرفت
.
اولین روز بهار مرد سم دارغیب شد و دیگر کسی او را ندید . این برای گوسفندان اصلا مهم نبود ٬ چون دیگر نیازی به صحبت با مردم نداشتند . چونکه حاکم آنها بودند و نیازی به نظر آدمها نداشتند . مردم هم دیگر راه چاره ای نداشتند چون بعد از آن ٬ تغییر قانون اساسی در دست آنها نبود و فقط گوسفندان حق داشتند آنرا تغییر بدهند .



message 2: by Kourosh (last edited Jan 17, 2010 02:29AM) (new)

Kourosh | 389 comments خط خطینامه جان ترافیک و آلودگی هوا کلافه و پر استرست کرده(باورکن فقط همین دوتا اگر هم بیشتر است بخشنده باش و به همین دو مورد رضایت بده)احتیاج به کمی اکسیژن و هوای تازه داری کراواتت هم کمی شل تر ببند چون اگه کسی به زور بخواد سفت ترش کنه بازهم اکسیژن کمتری به تو میرسه و شنیده ام نرسیدن اکسیژن کامل به بدن خیلی خطرناکه همراه با خودت نخ دندان و خلال دندان همراه نداشته باش گل گاب زبون و بهارنارنج دم کن و یکی دو نوبت در روز بنوش تعطیلاتی در پیش است به شمال و جنوب و مرکز برو البته هر جا رفتی از مسیری غیر از جاده قم و کهریزک برو چون ممکن است به توصیه ام عمل نکرده باشی و با خود نخ دندان و خلال دندان حمل کنی با خود کتاب های رازهای موفقیت و تو همین مایه ها ببر و سیدی های آرام بخش ملایم تا به قول معروف بند تنبانی گوش بده بنابر سلیقه و حال و هوای سفر از موجودات سم دار و شاخ دار و سایر موجودات عجیب با کسی سخن مگو ... خط خطینامه جان شوخی و طنز بی مزه ای بود تا کمی هوارا عوض کنم و بالانس ایجاد کنم موفق و پیروز باشی


message 3: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments یک درام رئال ، خیلی غم انگیز بود و هست ، ونکتهی اخلاقیش این است که خداوند چرا گوسفندها را آفرید؟
هرکس بداند یعنی کلی نکات اخلاقی بلد است


message 4: by Elnaz (new)

Elnaz خیلی قشنگ بود.فکر کنم ما ایرانیها خیلی زیاد با این طنز ارتباط برقرار کنیم چون ما هم یه عده آدمیم (اکثرا) که سرای کشورشون یه عده گوسفندن...


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments عجیبه برام
کروش خواسته هوا رو عوض کنه
محسن اینو یک درام رئال دیده
الناز یک طنز

شاید اشکال از نوشته ی من باشه و شاید حال و هوای حاکم بر وضع فعلی ایرانم.........


message 6: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments نظرات نشانگر اشکال نوشته ات نیست چون هم نظرات در این موارد متفاوت هست و هم میتواند چند سبک بر یک نوشته حاکم باشد همان گونه که حاکمان سم دار به آن معنی نیست که حاکمان سم داری در جهان پیدا میشوند ولی به طور مثال یک دیکتاتور به مانند صدام که با دار مردنش را تسریع کردند میتوان به موجودی سم دار یا وحشی تشبیه کرد همانگونه که عده ای از او بت ساختند و میسازند و برایش احترام میگذاشتند و هنوز نیز میگذارند کسانی با دیدگاهی متضاد هم پیدا میشوند که میتوانند چنین داستانی بر علیه روشنفکران و آزاداندیشان بنگراند و آنها بزغاله و گوساله خطاب کنند و حتی به خوبی توانستند چنین سخنی را توجیه کنند و منطق دینی بیاورند پس چون میبینیم تفاوت آرا و مسائل خاص حاکم بر کشور اینگونه است شاید عده زیادی ترجیح میدهیم در این موارد کمتر سخن گفته شود چون حداقل کار و آسانترین کار برای مقابله با آن سانسور و فیلتر است پس سعی میکنیم حد و اندازه سخنانمان بیش از این از خط قرمز عبور نکند و سعی میکنیم از مواردی که باعث درگیری و موضعگیریها شود حتی اگر سوئ تفاهم باشد دوری کنیم شاید هم درست نباشد و دیدگاهی محافظه کارانه باشد ولی متاسفانه و یا خوشبختانه فعلا وضعیت بدینگونه میباشد


message 7: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments یک درام طنزی که باید هوا را از پسش عوض کرد . چه ایرادی دارد؟


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments فکر کنم رئال نمیتونه طنز باشه مگر در بعضی جاها
مثل دیوانه
خانه ها
.



message 9: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments از اون دیوانه خانه ها که گاه به بزرگیه یک کشوره؟خوش به حال من...اسب بودن بهتر از دیوونه بودنه...به کسی برنخوره کره شمالی رو گفتم ما ایرانیها که تحفه های گرانبهایی هستیم ...تحفه=هدیه


message 10: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments لذت بردم ممنون.
انسان رو یاد گوسفند می ندازه ....


back to top