داستان كوتاه discussion

40 views
داستان كوتاه > سکوت کن

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments دستم سه ماه بود که لای در مانده بود. در را به بیمارستان آورده بودند. این که چرا دستم لای در مانده بود بماند. اما زنم از همان در که حالا یکی از درهای بدون دیوار بیمارستان بود بیرون رفته بود.زنم زیبا بود ولی نمی دانم چرا رفت. دکتر گفته بود دستت باید قطع شود. می گفتم خوب چرا در را خرد نمی کنید؟ می گفت: چون در این صورت باید جاهامونو باهم عوض می کردیم. از حرفش خوشم آمد. توجیه قشنگی برای بی سوادی اش بود . ولی به زنم ربطی نداشت. من از دکتری خوشم میاد که به مسائل زناشویی هم اشراف داشته باشه. همراه من یکی را آورده بودند که دستش در قابلمه پخته بود. آنجا مرکز روابط بیماری های دستی با مسائل اجنماعی خانوادگی بود.پدر کسی که دستش در قابلمه پخته بود نجار بود. داستان زندگی اش شبیه پینوکیو نبود شبیه من هم نبود. دلیلی نمی بینم که خواننده را از مسائل خانوادگی یک فرد دست پخته مطلع سازم. او اسرار دستش را در اختیار من گذاشته بود. البته شاید هم می خواسته من درد دل هایش را برای زنم تعریف کنم تا او خوشش بیاید و باهم ازدواج کنند. ولی من که هنوز از زنم جدا نشده بودم پس اشکالی ندارد که اسرار زندگی اش را فاش کنم . قبل از آن می خواهم شما را با زنم آشنا کنم . زنم در روز جمعه آفریده شد. بی آنکه خود بخواهد . شاید فهمیده باشید او کیست. آری، همسر من همسر تمام مردم ایرانیان است. همسر من می تواند هر کسی باشد. پس نیازی نبود که یک بدبخت دستش را در قابلمه بسوزاند یا خود من دستم لای در بماند. بگذریم. آن روزی که همسرم غذا درست می کرد، می خواستم بروم وسایل غذا را خریداری کنم که دستم لای در ماند. شاید اشتباه می کنم. زنم آن روز رفته بود دخترش را از مدرسه بیاورد. آن روز دخترم در مدرسه تشویق شده بود. بیست گرفته بود بی آنکه بداند دست یک بدبخت در حال پختن در قابلمه است. مدیر مدرسه سر صف به بچه ها گفته بود امروز می خواهم از از دختری تقدیر کنم که برای پدرش مشکل بزرگی پیش آمده است. دستش لای در گیر کرده است. دیگر بچه های مدرسه از شنیدن این حرف به ستوه آمده بودند. کار به جایی کشید که تک تک بچه ها جلوی صف آمدند و داستان لای در ماندن دستان مادرانشان را تعریف کردند. آن روز احساس عجیبی به من دست داد. حس کردم تنها پدری هستم که دستش لای در گیر کرده است. البته در این شهر. یعنی سمنان. البته خودم اهل آنجا نیستم ولی شهر جالبی است برای دست ها . یکی می گفت مادرم سر من حامله بود که پدرم با یک در بزرگ به خانه آمد. آن روز خانه پر از شور و شعف بود. بعد از اینکه صبحانه خوردیم به ما اطلاع دادند که یکی از همسایه ها دستش لای در گیر کرده است. بی توجه دوباره شروع به خوردن صبحانه کردیم. تا شب صبحانه خوردیم . مادرم گفت من میرم یه سری به این همسایه بدبخت بزنم . مادرم چادر سرش نکرده بود. پدرم گفت: همین جوری می خوای بری؟ همه متوجه شده بودیم که اتفاق عجیبی در حال وقوع است. مادرم به وجد آمده بود. پدرم گفت اینا دروغه. خودم از اخبار شنیدم که روش های جدیدی برای تکدی گری و گدایی ابداع شده که مردم را فریب می دهند. لازم نیست این موقع شب بری احوال پرسی. می تونی خودت امتحان کنی که میشه دست لای در بمونه یا نه.
مادرم بدون چادر دستش را لای در گذاشت. یک ماه به همین صورت گذشت. به هر کس می گفتیم کمکمان کند، یا نمی کرد یا می گفت: باید به اورژانس زنگ بزنید. مدیر مدرسه عصبانی شد و میکروفون را از دختر بچه گرفت.
اما داستان بعدی خیلی دلخراش بود. طوری که آرزو کردم دست هیچ کس هیچ موقع لای هیچ دری نماند . تصور کنید دست یک مادر با خواهرش لای در یک تاکسی مانده بود. درست مثل ناموس می ماند. خیلی دلم به حال ناموس مردم می سوزد. اینکه چه به روز مادر و خواهر آمد بماند ولی آن دختر به نماد ناموس پرستی در مدرسه شهرت یافت. بلاخره دست آن مادرو خواهر هم توسط یک مسافر آزاد شد ولی هیچ گاه نتوانست جای یک ناموس را در زندگی مردم بگیرد.
فکر می کنم دختر بعدی دروغ گفته بود چون محال است که برای یک مادر همچین اتفاقی بیفتد. دختر گفت: مادرم یک روز به خانه آمد و گفت.: می گویند برای لاغری یکی از بهترین روش ها گذاشتن دست لای درو دیوار است. مادرم سریع و بدون وقفه دستش را لای در گذاشت. دستش کاملا له شده بود. روز اول اضافه وزن داشت ولی امروز تبدیل به یکی از مانکن ها برای ارائه لیاس شده است. شما می توانید او را در شبکه فشن ببینید. دختر هیچ اشاره ای به چگونگی آزادی مادرش از بند در نکرده بود. به همین علت مادرش توسط مدیر مدرسه احضار شد. مادرش هم آمد وجدا چه مادر نمونه ای بود. این را دخترم تعریف می کرد.
دسنم ناگهان از لای در بیرون آمد. قضیه از این قرار بود که یکی از بیماران از روی فضولی در را باز کرد و دست من آزاد شد . نمی دانم چرا این به فکر من و دکتر بیمارستان نیفتاد. با آزاد شدن دست من مطلب دیگری برای گفتن نمانده است. تمام شد. داستان تمام شد.


message 2: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments این آخرین داستان کوتاهی بوده که نوشتم
از این که من رو به جمعتون راه دادین متشکرم
سبک کار هم پست مدرنه. البته خودتون بهتر می دونین
مچکرم


message 3: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments با این سبک نوشتنت شدیداً توصیه می کنم داستان کوتاه های بوکفسکی رو بخونی البته اگر نخوندی . یک سری اش هم به فارسی ترجمه شده با نام موسیقی آب گرم. و توصیه بعدی هم اینه که یک داستان بلند بنویسی با این سبک برای نوشتنش اگر کتاب های ونه گات رو نخوندی حتماً بخون
باید بدونی هر کسی استعداد این جور نوشتن رو ندارد و باید هم بدونی که جای این نوشته ها تو فارسی چقدر خالی است
موفق باشی


message 4: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments ممنون از شما محسن امینی
راستش را بخواهی کتاب هایی که گفتی نخوانده ام ولی از نویسندگان روس زیاد خوانده ام کتاب های ریچارد براتیگان را هم کامل خوانده ام. از راهنمایی ات ممنونم. در مورد داستان هم نظر لطفت است. در مورد داستان بلند هم باید بگویم که در حال نوشتن یک رمان هستم. این مدت تمام فکرم را مشغول کرده است. امیدوارم بعد از این بیشتر باهم در ارتباط باشیم. دوستار تمام ادیبان



message 5: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments mohsen ممنون از شما آقا
در مورد پست مدرن باید بگویم که شاید از تمام سنت های پیشینیان در آن استفاده شود ولی فرقی که یک داستان پست مدرن با یک داستان کلاسیک داره اینه که نویسنده به هیچ کلیشه ای پایبند نیست. یعنی شاید داستان تماما سنتی به نظر برسه ولی هر اتفاق عجیبی در داستان ممکنه اتفاق بیفته. داستان های ویرجینیا ولف ، پل استر و براتیگان نمونه های جالبی از این نوع داستان نویسی است. درضمن دیگه چیزی نیست که ما رو ناراحت کنه آقا محسن . هر طوری که راحتی انتقاد کن. دوستار شما


message 6: by Ãtiye (new)

Ãtiye (atiyeh) | 21 comments داستانت در عین حال که بی معنی نشون میده اما خواننده رو درگیر می کنه که منظور نویسنده رو دریابه .نظر دادن در مورد این داستانها هم به دیدگاه نظری نویسنده وابسته است وهم به آثار دیگرش.یا بهتر بگم داستانت به تنهایی نمی تونه محتوای خودش را نمایان کنه .از نظر تکنیکی خلاقانه است .مخصوصا 9خط اولش ضرباهنگ خوبی دارد.اماجمله همسر من همسر ...با کل روایت نمادین داستانت هم خوانی نداره اگه موضوع داستانت وسبک نوشتنت روبتونی در یک کل هماهنگ تر ویکپارچه تر پیاده کنی به مراتب موفق تر خواهد بود


message 7: by Ãtiye (last edited Jan 12, 2010 03:10AM) (new)

Ãtiye (atiyeh) | 21 comments در ضمن اینکه داستانت از ارکان وقالب داستان پیروی نکنه نمی تونه اون رو در جرگه داستان پست مدرنیسم فراربده.مولفه های پست مدرنیسم بودن اثر گسترده تر از مجال بحثش در اینجاست


message 8: by زنبق (new)

زنبق دره | 35 comments احتمالا شما سرتون لای در نمونده؟


message 9: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments دقیقا دست نماد فکر بیرونی انسان است




back to top