Dandelion - قاصدک discussion
شعروترانه
>
هواي هيچ هوايي را ندارم
date
newest »
newest »
من گرفتار بلا گشتم و ناچار فراردر دلت از غم هجرم نبود هیچ قرار
دوریت قلب من از سینه برون کرد و فسرد
غم عشاق جدا مانده دنیا همگی بر من نالان بسپرد
پشت این پنجره ماندی و منم دور شدم
از نبودت به برم بی نی و بی نور شدم
نای برگشتنم امشب به دلم باز آمد
نغمه بودن تو در دل این ساز آمد
جز تو در قلب من آمال دگر نیست که نیست
یاد تو در دل من تا ته دنیا باقیست



جز نشستن روبروی پنجره ای
که به هیچ روزنی باز نمی شود
دیشب خواب می دیدم
بر شاخه های یاس خشکیده
یاس باغچه ء کودکی هایم
هزار شکوفه ء سفید
به اندازه ء مژگانت
هی بوی آمدنت را وعده میداد
نگفته بودم که می آئی ؟
فقط تو با بوی بهار می آئی
من را بگو که هزار پائیز
تو را در سرخی غروب می جستم
اصلا بیا و امشب آن دامن نارنجی
آن پیراهن بی تار و پود
آن صندل های بی بند ...
چرا دارم به رخت های تو می اندیشم؟
پنجره را ببند ببند آن پنجره را
قمری ها دارند نگاهم می کنند
می خواهی بدانی ؟
می دانی اصلا چرا پیش نگاهت نشسته ام؟
برو چشم هایت را توی آینه ببین
حتم دارم آینه را میبوسی
..!!!