Dandelion - قاصدک discussion
شعروترانه
>
روز مرگم
date
newest »
newest »
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبدکه "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست
...!!!
نمی دانم نمیدانم چه شد دل مرداز خاک زمین گم شد
به فرداها، به دیرین آرزو را برد
نمیدانم نمیدانم چرا دل خستگانعرصه امروز
از من هی گریزانند
من آنان را چه بر کردم نمیدانم
ولی این قصه، امروزی نباشد،قصه هر روز است هر روز
نمیدانم نمیدانم که آیا جان به تن دارم
در آن لحظه که تو آیی سراغم
و یا گر جان بود، وقت هبوطت بهر استادن به پا
آیا توانی در بدن دارم
نمی دانم نمیدانم چرا هر لحظه من کابوس میبینم
نمیخواهم بدانم آسمان در پشت تقدیرم چه خوابی بهر من دیده
نمیدانم طلسم سرد رخوت را چه کس در قلب من انداخت
ولی قلبم، چو جادو شد، امید زندگی را باخت
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزمطاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو که گر بنده خويشم خواني
از سر خواجگي کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زان که چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم


همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم نگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت
از ؟؟؟