Dandelion - قاصدک discussion
شعروترانه
>
پنجره را بگشا
date
newest »
newest »
تو از حال خودت گویی و من هیچم؟من از احساس سخت رفتنت پر بودم و اما تو رفتی آنچنان راحت که گویی
که گویی طاقت ماندن نداری و دلم بشکست و من در این هیایوی پر از پژواک گم گشتم
تو از رجعت نوشتی و من اما مرده بودم در قفس، در حس تنهایی، در احساسی که قبل از مرگ هر پاپره ای دارد
من بشکسته دل در انجماد سرد هجرانی
در اعماق طنین پنجره در بغض بشکستن فنا گشتم
ندیدی تو



همه شب ديده ي من بر فلک ستاره شمرد
خوابم از ديده چنان رفت
که هرگز نايد خواب من
زهر فراق تو بنوشيد و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوايي سازي
خسته اي را که دل و ديده به دست تو سپرد
درکلبه ما
سفره ارباب وفقیرانه جدانیست....
درحلقه ما جنگ ونزاعی
به سر شاه وگدا نیست...
مامطرب عشقیم....
درحلقه ما جنگ رسیدن به ....نيست
پایان ِ سفر رفتن بود و رها شدن دست ها –
دل کندنی سخت- بی پشت کردن
عهد کردم که بدهکار نباشم به کسی
وای از محبت که بدهکارم کرد
امشب چراغ خانه ات را با ستاره هایی
که از آسمان برایت چیده ام روشن کن،
و اتاقت را با گل هایی که در وجودم روییده عطرآگین،
امشب آینه ات خواهم شد
و تو را به زیبایی نشان خواهم داد.
پنجره را بگشا،
نسیم بوسه ای از سحر برایت به ارمغان آورده
و من به پا بوس عشق آمده ام