شعر سـپـيـد discussion
سيد علي صالحي 2
date
newest »
newest »
...
...
و سوالـي ساده از كودكي يتيم
گويا اواسط زمستان بود
كه من راه خانه اي را گم كردم
من از شـمارش پله ها هنوز مي ترسم
...
و سوالـي ساده از كودكي يتيم
گويا اواسط زمستان بود
كه من راه خانه اي را گم كردم
من از شـمارش پله ها هنوز مي ترسم
چرا به یاد نمی آورم؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی
هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید
گفتی مراقب انار و آینه باش
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت
زبان زمستان و مراثی میله ها
عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور
چرا به یاد نمی آورم همیشه ی بودن، با هم بودن نیست
گفتی از سایه روشن گریه هات
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد
یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمی آورم
همیشه پیش از یکی سفر های دیگری در پی است
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده اند
مرا از به یاد آوردن تو وتغزل تنهایی ترسانده اند
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت
من تازه از خواب یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم
انگار هزار کبوتر بچه ی منتظر
در پس چشم هایت ، دلواپسی مرا می نگریست
"مردن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور "
هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید
گفتی مراقب انار و آینه باش
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت
زبان زمستان و مراثی میله ها
عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور
چرا به یاد نمی آورم همیشه ی بودن، با هم بودن نیست
گفتی از سایه روشن گریه هات
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد
یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمی آورم
همیشه پیش از یکی سفر های دیگری در پی است
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده اند
مرا از به یاد آوردن تو وتغزل تنهایی ترسانده اند
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت
من تازه از خواب یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم
انگار هزار کبوتر بچه ی منتظر
در پس چشم هایت ، دلواپسی مرا می نگریست
"مردن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور "
سربسته باش پيشانیِ شکسته
زِنْهاری که از اين خزان خسته میوزد
چيدن محبوبههای شب را
تنها به باد ياد خواهدداد
زِنْهاری که از اين خزان خسته میوزد
چيدن محبوبههای شب را
تنها به باد ياد خواهدداد
چه فرقی میکند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!
کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.
من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگیست
سخن میگويم.
میگويم صبوری
خواهرِ دخيلبستهی خاموشان است
میگويم سَحَرخوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيدهی رويا نمیدهد.
میگويند
تو بیجهت به جانبِ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيدهای
باد از بالای چينههای شکسته میگذرد
سايه به سايهسارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنههای دعاگرفتهی ما باز خواهد گشت.
از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيلبستهی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريههای من شُستهاند.
اصلا نپرس
فرقی نمیکند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!
کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.
من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگیست
سخن میگويم.
میگويم صبوری
خواهرِ دخيلبستهی خاموشان است
میگويم سَحَرخوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيدهی رويا نمیدهد.
میگويند
تو بیجهت به جانبِ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيدهای
باد از بالای چينههای شکسته میگذرد
سايه به سايهسارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنههای دعاگرفتهی ما باز خواهد گشت.
از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيلبستهی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريههای من شُستهاند.
اصلا نپرس
فرقی نمیکند



نه پلك پريده اي بر كمانه ي كابوس
جنون مذاب و جسد هاي بي رخ ، بر آوار مرگ
چه كنم؟
تابوت آب، تهمت ماتـم سرود و رفت
سلسله گيسويي گيج
دوالپاي پل هاي پوك
تازيانه بر آب و
نعره اي نهفته از نفرتي غريب
!دريغا از بي امان مردن اميـد
"عاشق شدن در دي ماه ، مردن به وقت شهريور"