شعر سـپـيـد discussion

76 views
سيد علي صالحي 2

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
نه دست امدادي در امتداد يقين
نه پلك پريده اي بر كمانه ي كابوس
جنون مذاب و جسد هاي بي رخ ، بر آوار مرگ
چه كنم؟
تابوت آب، تهمت ماتـم سرود و رفت

سلسله گيسويي گيج
دوالپاي پل هاي پوك
تازيانه بر آب و
نعره اي نهفته از نفرتي غريب

!دريغا از بي امان مردن اميـد




"عاشق شدن در دي ماه ، مردن به وقت شهريور"


message 2: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
...
...
و سوالـي ساده از كودكي يتيم
گويا اواسط زمستان بود
كه من راه خانه اي را گم كردم
من از شـمارش پله ها هنوز مي ترسم



message 3: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
شب ِ ماه
گاه با ترکه بر دیس ِ مس میزنـم
جهان خیلی تنهاست


message 4: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
زن بر درگاه
مشغول ریسیدن است
کلاف بی پایان ِ رازها و مگوهل و رویاها


message 5: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
چرا به یاد نمی آورم؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی
هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید
گفتی مراقب انار و آینه باش
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت
زبان زمستان و مراثی میله ها
عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور


چرا به یاد نمی آورم همیشه ی بودن، با هم بودن نیست
گفتی از سایه روشن گریه هات
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد
یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمی آورم
همیشه پیش از یکی سفر های دیگری در پی است


چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده اند
مرا از به یاد آوردن تو وتغزل تنهایی ترسانده اند
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت
من تازه از خواب یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم

انگار هزار کبوتر بچه ی منتظر
در پس چشم هایت ، دلواپسی مرا می نگریست





"مردن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور "




message 6: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
گاهی چنان تلخ و بریده ام
که کلمات حتی
مزه کاه می دهند




"قمری غمخوار در شامگاه خزانی"






message 7: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
سربسته باش پيشانیِ شکسته
زِنْهاری که از اين خزان خسته می‌وزد
چيدن محبوبه‌های شب را
تنها به باد ياد خواهدداد






message 8: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
چه فرقی می‌کند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!


کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.


من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگی‌ست
سخن می‌گويم.
می‌گويم صبوری
خواهرِ دخيل‌بسته‌ی خاموشان است
می‌گويم سَحَر‌خوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيده‌ی رويا نمی‌دهد.


می‌گويند
تو بی‌جهت به جانبِ‌ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيده‌ای


باد از بالای چينه‌های شکسته می‌گذرد
سايه به سايه‌سارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.


از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيل‌بسته‌ی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريه‌های من شُسته‌اند.


اصلا نپرس
فرقی نمی‌کند





back to top