داستان كوتاه discussion

40 views
داستان كوتاه > داستان ما

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Elham Khazanehdar (last edited Dec 21, 2009 10:31AM) (new)

Elham Khazanehdar | 83 comments سلام
امروز بعد از مدت ها سراغ نوشته های قدیمیم رفتم.خیلی وقت است که در درس و دانشگاه غرق شده ام و سراغ علایق سابقم نرفته ام.
لا به لای نوشته هایم،کاغذ های نیمه تمام زیادی بود که وقتی ایده ای به ذهنم رسیده بود نوشته بودم تا بعدا ادامه شان بدهم.
فکر کردم یک پیشنهاد به دوستان خوبم در گودریدز بکنم .یکی از نوشته های نیمه تمامم را تایپ کردم و فکر کردم شاید بتوانیم با هم بنویسیم.
مشتاقانه منتظر ادامه داستانم.


message 2: by Elham Khazanehdar (last edited Dec 21, 2009 08:59PM) (new)

Elham Khazanehdar | 83 comments امروز اولین بسته ی سیگار را خرید.فروشنده نگاه عجیبی به او کرد و با تعجب پاکت سیگار را به او داد.شاید با خودش گفت:"چه دوره زمانه ای شده است!"
پاکت سیگار را در کیفش گذاشت و بی تفاوت از مغازه بیرون آمد.از شرکت بر می گشت و خسته و گرسنه بود.امروز دومین هفته ای بود که خبری از او نداشت.
با خودش تکرار می کرد:"باید عادت کنم،عادت می کنم."
سوار ماشین شد.امروز روز او بود.پلیس به خاطر پارک در محل پارک ممنوع جریمه اش کرده بود.خریدن سیگار حتی پنج دقیقه هم طول نکشیده بود.
از فکر اینکه درست در همین کمتر از پنج دقیقه در آن خیابان خلوت پلیس سر رسیده،ماشین او را جریمه کرده و حالا هم اثری از او نیست،خنده اش گرفت.
در آپارتمانش را که باز کرد،صحنه ای در ذهنش تکرار شد.وقتی او به این آپارتمان می آمد...
سرش را تکان داد:"نه،نه،نه!یادآوری این چیزها کمکی به من نمی کند.عادت می کنم."و در را آنقدر محکم بست که صدایش همه ی خاطراتش را فراری بدهد.
عصر یک روز پاییزی بود.یک ساندویچ کالباس درست کرده بود و با یک لیوان چای جلوی تلویزیون نشسته بود و بی هدف تبلیغات تمام نشدنی آن را نگاه می کرد.
یاد پاکت سیگاری که خریده بود افتاد.خندید.مثل کسی که پیروز شده باشد.
جلوی آینه دستشویی ایستاد و اولین سیگار را روشن کرد.دودش او را به سرفه انداخت.اهمیتی نداد.به اتاقش رفت و روی تخت نشست.
سیگار در دستش به انتها می رسید و او گیج به دودش خیره شده بود.


message 3: by mosafer (new)

mosafer | 51 comments 1- سیگار خریدن شخصیت اصلی برای فروشنده عحیبه، چرا؟ حتمی تیپ این شخصیت برای خرید سیگار نامتعارفه. حالا این نا متعارف بودن یعنی چه و آیا تو اصلا این موضوع رو نشون دادی یا نه؟
مسلما نه! تو هیچ خصوصیت فیزیکی از شخصیتت ندادی که من متوجه بشم که چرا فروشنده تعجب کرده.
ولی حدث می زنم که شخصیت داستانت باید زن باشه. چون دلیل دیگه ای برای این تعجب معلوم نمی شه.
پس سعی هم این عجیب بودن رو با دلیل نشون بدی و هم تکلیف خوانندت رو سریع مشخص کنی که شخصیت داستانت رو زن بدونه یا مرد.
2- من سوژه داستانت رو این دیدم:
شخصی که به خاطر ترک شدن توسط همسر( معشوقش )ناراحت و درگیره و برای فراموش کردن این موضوع دست به کارهای جدیدی می زنه :
کشیدن سیگار برای اولین بار. تلوزیون نگاه کردن، کوبیدن در برای محو شدن خاطرات و هر عملی که او برای جدایی از افکار همسرش از اون استفاده می کنه.
خب حالا ما باید بگیم که این سوژه در همین حد پتانسیل داستان شدن رو داره؟ خب بستگی داره
ممکنه پرداخت داستانت و شخصیت پردازیت و روایت جذابت این کشش رو ایجاد کنه و ما رو تا آخر داستان با خودش بکشونه.
ولی من پیشنهاد می دم که تو چنین ریسکی رو نکنی. بهتره سوژه داستانت رو بکرتر کنی که جذابیت ماجرایی داستانت بیشتر بشه و دستت برای شخصیت پردازی متفاوت بازتر.
مثلا شخصیت داستانت برای فرار از افکار همسرش به اعمال عجیبی دست بزنه.
می تونه این شخصیت سیگاری باشه و به جای بیشتر کردن سیگار و یا روی آوردن به مخدر، برعکس سیگارش رو کم کنه. و بعد تو می تونی دوباره همسرش رو بهش بگردونی و این دوباره سیگار کشیدن رو آغاز کنه.
این پیشنهادی که گفتم یک مثال بود برای این که بدونی چقدر راحت می شه با این سوژه ها بازی کرد تا طرح متفاوت و بکری رو از توش درآورد.
ولی در کنار سوژه موضوع داستانت هم خیلی اهمیت داره. موضوعی که ممکنه دغدغه تو شده باشه و براساس اون تصمیم به نوشتن این داستان گرفته باشی
گرچه من دقیقا نفهمیدم که موضوع داستانت چیه
می تونه جدایی باشه، تنهایی، دلایل کشیده شدن به دخانیات یا غیره
ولی حتمی موضوع داستانت رو برای خودت مشخص کن و سعی کن درون مایه ای که برای این موضوع درنظر گرفتی رو در کل داستانت پخش کنی.
من همیشه می گم که نویسنده باید قبل از نوشتن حرف داستانش رو بشناسه، نه اینکه حرف داخل داستان و حین نوشتن شکل بگیره.
فعلا تا همین حد می تونم بهت پیشنهاد بدم. اگر نوشت بعدیت یک داستان کامل بود که چه بهتر، ولی اگر داستانت رو کامل نکردی من حاظرم روی نوشت های بعدیت هم نظر بدم.
موفق باشی دوست عزیز!



Elham Khazanehdar | 83 comments mosafer wrote: "1- سیگار خریدن شخصیت اصلی برای فروشنده عحیبه، چرا؟ حتمی تیپ این شخصیت برای خرید سیگار نامتعارفه. حالا این نا متعارف بودن یعنی چه و آیا تو اصلا این موضوع رو نشون دادی یا نه؟
مسلما نه! تو هیچ خصوصیت..."


سلام دوست عزیز
وقتی که گذاشتی خیلی برام ارزش داشت
حتما روی نکاتی که گفتی کار می کنم
شاید باید اعتراف کنم که من از اون دسته آدمایی هستم که دقیقا بر عکس نظر شما حرف نوشته هام حین نوشتن شکل می گیره.البته می دونم که این یعنی ضعف و خب غیر حرفه ای بودن منو نشون می ده که طبیعی ست چون من کاملا غیر حرفه ای می نویسم یا شاید بهتره بگم می نوشتم.
اما سوژه ی این نوشته اصلا ربطی به اعتیاد و حتی ترک شدن نداره.گرچه چیزی که از این شروع می شه فهمید شاید همینه. نمی خواستم از شروع داستان دستم رو بشه.فعلا هم لو نمی دم ایده ی من چی بوده.اما نظر همتون برام جالبه و ارزشمند.روی ادامه ی این نوشته کار می کنم و حتما حرفاتو در نظر می گیرم.تواین نوشته اتفاقا می دونستم می خوام به کجا برسم.
بازم ممنون


Elham Khazanehdar | 83 comments Mohsen wrote: "شاید جای یه قاب عکس تو نوشتتون خالی بود.
شاید آن خاطرات به این سادگی از ذهنش نمی پریدن
شاید مرور بر خاطراتش باعث خاموش کردن یک سیگار تازه روشن شده میشد
شاید خوابش میبرد و در خواب به نتایجی بهتر ..."


از پیشنهادت استفاده کردم محسن عزیز
خیلی خیلی مرسی از وقتی که گذاشتی


message 6: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments این تیپ نوشتن ها را خیلی دوست دارم شاید بقیه بگویند مبهم است . چرا فروشنده فلان کرد و فالنی این کار را ... ولی این طور نوشتن به خواننده می گوید گفتن داستان به عهده ی من بود و ساختن صحنه ها به سلیقه ات برای خودت....


back to top