داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
چایی
date
newest »
newest »
سلام فرانک عزیزم هیچ وقت شده نیه شب 14ماه بدون اینکه چراغ رو روشن کنی به نوری که از بیرون اطاق رو روشن کرده نگاه کنی؟
هرچند همین نور بسته به حال و روزت حسی که بهت انتقال می
ده متفاوته
امیدوارم همیشه سرمست آفتاب ملایم بهاری باشی




پرده را کشید
ـ چای! چای! چای...؟ـ (مدتی ست در این فکرم چرا خانواده های ایرانی مراسم چائی دارند'...
آن هم اینقدر،'غیر معمول و شاید هم غیر معقول....
.....
سینی را روی میز گذاشت و بالش راباپای کنار زد.
ـ بلند شو ، چایی آوردم
تو فنجون؟-
چه فرقی می کنه،
امیر
امیر
،چایی آوردم عزیزم........
ـ ....
چایی بادارچین با باقلوا،چایی با سیگار ، چایی با کتاب چایی با معشوق ، چایی بعد از خواب ، چایی بعد از کار، چایی در عروسی ،چایی در عزاء چایی بعد از پایکوبی چایی بعد ازآه،چایی بعد از درد ،چایی بعدازک...ت.
-امیرچطور بود ؟
ـبد، نیست،ای
امروز می رم چایی چکش سبز می خرم سفیه خانم می گه حرف نداره،آدم رو بد جوری طلسم می کنه ،شاید هم استکانها کهنه شده ...آره... از اون استکان کمر باریکها می خرم آدم حال می کونه تو اونا چایی بخوره...
ـ مامان چایی نداریم؟
ـ دارم میارم مامانی ولی نه صبحونه خوردی نه نهار زیر چشات گود رفته فدات شم اینقدر من او عذاب نده چای و سیگار که زندگی نشد غذا بیارم؟
ـ بذار رو میز برو بیرون، نه نمی خواد در رو هم ببند.....
ـچایی نزاشتی هنوز ....
ـ آآآآآآآآآآ، این چای که جوشیده....
ـ این چای یا آب دهن مرده چای باید جون داشته باشه
.....
ـ آهسته تر ، بابا یه کم آهسته تر... ساعت 12:30سرجات بخواب
ـ تا یه چای بهم ندی خوابم نمی بره... یادت نره لبریز لبسوز...
چایی روی کتری در حال جوش رفتن بود، روی تخت افتاده بودم پاشدم باید پا می شدم جلوی آیینه ایستادم دستی به زیر چشمهایم کشیدم ....احساس کردم لباس خواب سفیدم بیشتر شبیه کفنه تا لباس خواب
کتری را برداشتم به سمت استکانهای منتظر بر روی میز رفتم تا از چای غرق شوند استکان را پر از جایی کردم به همراه چایی امیر ،یونس،بابا و تو و همه به داخل استکان می افتادن.پرتو نور زرد تند کثیفی از پنجره به داخل می آمد استکان را به سوی پنجره گرفتم تا همه را بهتر ببینم به یکیکتان که در چایی خوش رنگ چون تفاله ای غوطه ور شده بودید نگاه کردم آهی کشیدم چایی معطری بود به نظرم بوی چای محمود میداد یا شاید احمد ولی اعلا تر از آن دو، فکر کنم چکش سبز بود.بویش خاص بود مثل زندگی، چایی را تا ته نوشیدم با همه تفاله هایش عالی بود عالی
آخرین استکانی که از جا ظرفی آویزون شده بود ، افتاد................
فکر کردم
ازدواج
شبیه چائی 'غیر معمول'
چراغها را خاموش کرد
..... پرده را کشید