داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
نقشه امپراتوری هخامنشیان در زمان کوروش کبیر
date
newest »
newest »
با اینهمه واضحات من به عنوان خواننده چی برام می مونه؟بهتر نبود کمی تو لایه های زبان و استعاره و تعبیر و ایهام می گنجوندیش؟ حرف تازه و راه تازه چی داری؟
زهره خانم عزیز! تب پان ایرانیستی که بگیردمان چه کارها که نمی کنیم.
خانم عزیز اولا که اینجا گروه داستان کوتاه است و این نوشته شما هرچه که بود داستان کوتاه نبود.
در ضمن نوشته شما توهینی سراسر به ملیت ایرانی، اعتقادات مذهبی و حتی نادیده گرفتن مسلمات تاریخی و اجتماعی بود.
در این نوشته حتی به خود کوروش کبیر هم توهین شده بود.
دست بردارید از این یک بام و دو هواهایی که معلوم نیست سرش کجاست و تهش کجا. اگر می خواهیم یک چیز بزرگ را مطرح کنیم چرا باید چیزهای دیگر را کوچک و خفیف جلوه بدهیم؟
آخر این چه رسمی است که مد شده؟
خانم عزیز اولا که اینجا گروه داستان کوتاه است و این نوشته شما هرچه که بود داستان کوتاه نبود.
در ضمن نوشته شما توهینی سراسر به ملیت ایرانی، اعتقادات مذهبی و حتی نادیده گرفتن مسلمات تاریخی و اجتماعی بود.
در این نوشته حتی به خود کوروش کبیر هم توهین شده بود.
دست بردارید از این یک بام و دو هواهایی که معلوم نیست سرش کجاست و تهش کجا. اگر می خواهیم یک چیز بزرگ را مطرح کنیم چرا باید چیزهای دیگر را کوچک و خفیف جلوه بدهیم؟
آخر این چه رسمی است که مد شده؟
آقا مهدي اين نوشته نشون دهنده ي تمام چيزهايي هست كه به ما ايراني ها تحميل شده وهيچ گونه توهيني به اعتقادات مذهبي و.... نشده. به نظر شما اين كه به ما به عنوان يك متحجر تروريست نگاه بكنن پسنديده است؟از اينكه اين داستان رو اينجا (داستان كوتاه)گذاشتم عذرخواهي مي كنم
این نوشته چقدر آشنا بود..... نمی دونم ولی به نظرم یکی قبلا این رو برام تعریف کرده بودشما این رو قبلا تو بلاگتون یا جای دیگه گذاشته بودید؟
.
.
نوشته ی خوب و قشنگیه
دوستان اين نوشته فقط نشون دهنده ي اينه كه ما داريم همه ي فرهنگ و آداب و رسوم ايراني رو از دست ميديم. توي ايران قديم ما همه ي روزهامون جشن وشادي بود نه مثل الان كه همش غم و غصه است.
زهره عزیز بابت این نوشته سپاسگذارم و از دوستان هم دلگیرم بابت برچسب نژاد پرستی. و با این گفته ی دوستان موافقم که از ماست که بر ماست احتمالا شایسته ی این وضعیت هستیم.اینجاگروه داستان کوتاهه و جایی برای این مباحث نیست فقط برای نکته اخر دوستان توجه کنند که چند تا از کلمات من در این نوشته عربی یا مصدری از عربی یا صرف کلمه به قواعد عربی هست ببخشید معادل فارسی پیدا نکردم. (عزیز-احتمالا-وضعیت-فقط-نکته-فارسی-اخر-توجه-کلمات-موافق-معادل) بازم ممنون زهره جان






_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.
_خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: ( عجب! اينجا چقدر مرطوب است!) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود. کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله! قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!
_بله. تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.
کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيک است
وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد. ...
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.
_همين؟!
کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.
_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد.
فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن. ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.