داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
فرشته
date
newest »
newest »
من نمی دانم قصد شما از نوشتن چیستاگر می خواهید داستان بنویسید، باید بگویم این داستان نیست.
اگر می خواهید مضمون حرف هایتان را بدون قرار گرفتن در قالبی خاص، به دیگران ارائه دهید. باید بگویم که موفق شده اید. و ای کاش این نوشته را در بخش «نوشته ها» می گذاشتید.
مطمعنم در آنجا مورد استقبال بیشتری قرار می گرفت.
ولی اگر هدفتان نوشتن داستان و داستان کوتاه است... در این زمینه مطالعه کنید و باز بنویسید تا درباره نقاط ضعف و قوتتان صحبت کنیم.
ولی جدا از قوائد داستانی، من از کسانی که حرفی پشت نوشته هایشان هست بیشتر خوشم می آید و دوست دارم اینگونه انسان ها وارد وادی داستان نویسی شوند.
ممنون که خوندینش،حرفتون رو گوش کردم:)
راستش من طاقت و حوصله ی داستان نوشتن ندارم،فقط وقتی حرفی تو دلم هست،می نویسم.
اما به محضی که فرصت پیدا کردم،حتما تو این زمینه مطالعه می کنم.
ولی من واسه داستان نویسی ساخته نشدم!بلد نیستم:)حالا این نوشته می شد یا داستان بالاخره؟
نمیخواستم زیادگویی کنم،فک کردم دیگه همه با شخصِّت یه فرشته آشنان،فقط بعضی نکته ها رو گفتم.
فرشته می شنید ولی...شده تا حالا خودت رو به نشنیدن بزنی،وقتی میترسی یه بی حرمتی علنی بشه، پرده ها پاره بشه...فرشته می خواست پرده ها حفظ بشه ولو به ضررش.مثل خونه نشینی علی (ع)
دنیا با آدمهای خوب خوب تا نمیکنه،هر چند همه ما خوبی ها رو تمجید میکنیم.ما همه ی امامامون رو شهید کردیم.
شاید چون ..نمی تونیم اونقدر خوب باشیم .
ممنون که خوندیش محسن جان.





هر روز صبح از آب چشمه میزد به صورتش ، پاهاشو میزد به آب و گیسوهاشو با چنگ دستاش شونه میکرد.
پیرهنش سفید و بلند بود، گوشواره ای از گیلاس داشت و حلقه گلی به گردنش.
فرشته،فرشته بود..
مهربون بود،همه مردم را دوست داشت،با همه دوست بود.با بچّه ها میخندید،بازی میکرد،به اونها درس پرواز میداد،امّا،
فرشته پرواز نمی کرد تا مبادا مردم زمین رو دلگیر کنه!
فرشته ،فرشته بود...
مردم رو دوست داشت،بهشون لبخند می زد و اونها هم پاسخ میدادند.امّا.. وقتی که میرفت،به هم میگفتن: هی! این فرشته ست،نکنه جلوش چیزی بگین!
آره،فرشته میشنید ولی به روی خودش نمی اورد تا حرمت آسمون،شکسته نشه.
می فهمید و ساکت و مهربون لبخند میزد.
کمک می کرد،محبّت میکرد..تا خوبی و لطف و صفا بین آدمها فراموش نشه.سالها رو زمین بود،امّا هر روز تنش رو می شست تا مبادا غبار زمین رو تنش بمونه .از گرد و غبارها دلگیر نمیشد با اینکه آزارش می داد..و هر روز از مردم صدای پچ پچ می شنید که می گفتن: مواظب باشید،اون فرشته است!
...
یه روز طوفان شد،هر کس پناهگاهی داشت،بعضی ها هم بی خانمان بودند..همه رفتند.فرشته هم اسیر طوفان شد.امّا هیچ کس به خونه اش دعوتش نکرد،هیچ کس پناهش نداد یا حتی آدرس یه جای امن رو..هیچ کس به فرشته نگفت! آخه اون از نظر مردم،یه فرشته بود.
حالا فرشته بالهاش شکسته،حالا اون هم اسیر زمین شده.صورتش رو تو دستها پنهان کرده و های های داره گریه میکنه.
آی مردم! این همون فرشته است که صدای خنده هاش براتون دلنشین بود...حالا های های گریه اش رو نمی شناسین؟؟!
بچّه ها غربت فرشته رو درک میکنن و دلشون واسش می سوزه،امّا چه سود! دنیا تو دست آدم بزرگ هاست.
های آدمها
!
آدمها به هم نگاه کردن و زیرزیرکی به هم گفتن:
این فرشته هم جن بود و خبر نداشتیم!!.
..فرشته ی بی بال هم،تو جمع آدمها هیچ راهی نداشت.