داستان كوتاه discussion

48 views
داستان كوتاه > نمایشنامه ..

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments مقصد ...
صحنه 1 و 2 : کوپه ء قطار و راهرو ...
اشخاص : زن لاغر – زن چاق – زن میانه – بازرس – پیرزن -مرد مسن ...
_______________________________________-
پرده ء 1
زن لاغر کتاب بدست : آه ....کوپه ء خالی خواسته بودم اما دلم توش گرفت – آدم وقتی تنهاست دوست داره با کسی همراه باشه – و وقتی همراه میشه دوست داره تنها باشه – هیچ چیز مداوم آدمو راضی نمی کنه – مانتو روسری می پوشم گرمم می کنه – بدون مانتو و روسری می شم سردم میشه – شکوفه ها در هم اومدند ریختند زمین همش گفتم یه روزی از اون مربای بهارنارنج بخورم –این کتاب برام فرصت نذاشت –آه ....چقدر مسافر هستش تو راه آهن – خوب معلومه دارن می رن تعطیلات خوش بگذرونند – دلاشون پره مثل جیب هاشون – مرده انگار زنش نمی تونه به تنهایی سوار قطار بشه چه محکم دستاشو گرفته ...
زن لاغر: کی پشت دره؟
بازرس : منم خانوم اومدم بلیطتونو کنترل کنم
به همراه بازرس زن چاقی هم وارد کوپه می شود و سلام می کند ..
بازرس : خانم دیدم شما هم تنهایی سفر می کنید این خانم هم تنها هستند گفتم اینجا امن تره براتون – معلوم نیست تو اون یکی کوپه ها کیا نشستند ولی روی من می تونید حساب کنید ...
زن چاق: عیدتون مبارک – بفرمائید شیرینی بخورید خودم درست کردم . راستی مقصدتون کجاست؟
زن لاغرچشم از کتابش گرفته : ....خوشبختی
زن چاق: چه تصادفی بیشتر مسافرای این قطار می رن به خوشبختی ..من هم دارم میرم اونجا ...دفعه اولم خواهد بود اونجارو خواهم دید .
زن لاغر : آه ......نه من بچگی هام اونجا گذشته – همون جا دنیا اومده بودم – وقتی ازش سفر کردم یه جای دیگه تازه فهمیدم اسم اونجا خوشبختی بوده - من همه شهرهارو گشته ام – ولی می خوام اونجا موندگار بشم ...
زن چاق: چرا تنها سفر می کنی یه همسفری که از جنس خودت نباشه مکمل خوبی برات میشه ؟
زن لاغر : من داشتم کتاب می خوندم که خبر دادند ماموریتش تمام شده برگشته به جایی که ازش آمده بود . تصمیم داشتم به صفحه آخر برسم دوتایی مربای بهار نارنج بخوریم ، ولی کناب من تموم نشد موقع رفتن او هم رسید ....آه .....تو چی ؟ چرا تنهایی سفر می کنی ؟
زن چاق : نگاه نکن می خندم خیلی سخت بود – من از همسفرم جدا شدم – اون یه همسفر دیگه پیدا کرده بود – ادامه ء راه تلخ بود برام – منم همش شیرینی پختم و خوردم . وقت نشد سرمو بلند کنم .- بعد فهمیدم باید غذا هم درست کنم همون وقت بود که فهمیدم باید کسی باشه که مزه ء نمک خوب و بد رو تو دستم تشخیص بده ......نگاه کن قطار داره حرکت می کنه ..با اینکه داره میره اما هنوز مسافره که سوار میشه پیاده می شه- باید مواظب باشن معلق نشن – اگه معلق بشن یا بیفتن تا آخر گردنشون کج می مونه – نصف بیشتر آدمای شهر ما با گردن کج شده راه می رن و چون گردنشون کج مونده همه چی رو هم کج می بینن- همسفر قبلی منم گردنش کج بود ...
زن لاغر : دیدی این مسافر که سوار شد چه پالتو پوست خوشگلی داشت – حتما شوهرش از اهالی خوشبختیه – من خیلی فکر کردم – تو این یکی شهرها هر چقدر کتاب بخونی – کتاب بنویسی – مثل همسفر رفته من وقت نکنی یه اعتراض بکنی که چرا باید روز تا شب کار بکنه و بهار نارنج نخورده وقت رفتن برسه ؟...هیچ وقت نمی تونی به شهر خوشبختی برسی – اونا همشون جیباشون پره ...دلاشون پره ...
زن چاق با دهن پر: شاید هم پدر و مادرش خریده – آخه عید بود – پدر و مادرا به بچه ها حتی اگه سنش زیاد هم باشه عیدی میدن – اونجای که من بودم صدتا خواهر و برادربودیم – همش می گفتن یه روز یه پدر و مادر میاد شمارو می بره خوشبختی – ما تا اونجا بودیم فکر می کردیم خوشبختی همون خوردنیاست که گاهی کسی برامون میاورد – از اونجا که در اومدم فهمیدم خوشبختی یه جاییه باید بری بهش برسی – نگاه کن درختها چه میوه های رسیده ای داده اند – اگه برسم به خوشبختی دیگه شیرینی نمی خورم – ناراحت هم نمیشم که نمک توی دستم خوبه یا بد ...دنبال یکی می گردم که هم پدر هم مادر هم همسفر باشه برام ...
بازرس : خانمها در رو باز کنید من بازم براتون مهمان دارم ...
زن میانه اندام : سلام ..قسمت شد من با شما همسفر بشم ..امیدوارم از این تقدیر ناراحت نشین ...
زن چاق: نه ...بفرمائید ...خوش اومدین ...این کوپه همینه – مسافرا سوار میشن پیاده میشن – همدیگر فراموش می کنند – بد بگذره هم فراموش می کنید – خوش بگذره هم فراموش می کنید ..مهم رسیدن به مقصده به شهر خوشبختی ...
زن میانه رو : اشتباهه – فراموش کردن اشتباهه ..
بازرس : خانمها این خانم افتاده بود بین کوپه ای که آدمای زیادی توش بودند من تشخیص دادم که اینجا امن تره براشون که خانم پوشیده پسندی هستند ...اگه کاری باشه روی من می تونید حساب کنید ...باید برای این راحتی مبلغی خرج کنید ...
زن لاغر: آقای بازرس فکر می کنید چقدر به خوشبختی مانده ایم ؟
بازرس :بستگی به شما دارد ...تحمل مسافرا فرق می کند ...فقط در این میان ..به مسافرای دیگر اعتماد نکنید .....هر موقع رسیدیم خودم خبرتون می کنم ...من هر خدمتی از دستم بر بیاید کوتاهی نمی کنم ...
زن چاق: شما که اینقدر تشخیصتون قویه می گین خوشبختی چه جور جاییه؟ من هیچ وقت اونجا نبودم ...
بازرس : زیاد دقت نکردم .....برای خانمی به زیبای شما همه جا خوشبختیه ...من سرم شلوغ بوده همیشه مسافرارو ببرم ..برسونم... اینجارو اداره کنم ...همه بازرس ها اینطوری هستند ....چه قبل من ...چه بعد من ....همین گذر براشون مثل شهر خوشبختیه ...مردمو هیچ وقت نمیشه راضی کرد ...ولی من سعی می کنم تشخیصم قوی باشه ...شما هم زیاد در پی این شهر نباشین ...من تا به حال نشنیدم کسی بگه اونجا بوده ...بازم رسیدیم خبرتون می کنم و با اشاره به زن چاق : خودم شمارو می گردونم همه جای شهر خوشبختی رو می شناسم .....عزت زیاد خانمها ...
زن میانه رو:پناه بر خدا ...
زن لاغر: تا نرسم نمی فهمم ..
زن چاق : من فکر می کنم کم ماندیم ...بازرس انگار از من خوشش اومده بود . چه تشخیص گر قوی بود ....یادم باشه دست نمکمو نشونش بدم ...حتما می فهمه من آشپز خوبی ام ........راستی شما؟ شما هم به خوشبختی می رین ؟..
زن میانه رو صورتش دیده نمی شود : خدا هرکجا مصلحت دانست من آنجا پیاده میشم ...
زن لاغر: انگار گریه می کنین ؟
زن میانه رو : نگاه کنید چه پاییز زیبای ست ..برگها دارند می ریزنند ...همون موقع که من گم شده بودم و خدا راه را نشانم داد هم پاییز بود ...
زن لاغر: اگر خدا راه را نشانت داده چرا از تقدیر می گی از قسمت می گی ؟
زن میانه رو : همونی که نشانم داد بقیه راه رو هم منو می بره ...
زن چاق: پس مارو چرا نمی بره ؟...هان ؟ ......توی شهر همه گفتند خوشبختی ....ما هم داریم می ریم اونجا ...شهر تو با شهر ما فرق داره ؟...هان؟...من که زیبام ...آشپز خوبیم ...گردنم هم کج نیست ..
زن میانه رو: این همون تقدیره ...همسفریم ...ولی چند تا شهر خوشبختی هست ...شما به کدومش دارین می رین؟...
زن لاغر و زن چاق بلند می شوندحیرتزده .. کتاب و شیرینی از دستشان می افتد ...
زن لاغر : باید بازرس را پیاده کنیم ...بازرس ؟ بازرس ؟
_______________________________-
پرده ء 2
در کوپه را باز می کنند راهرو پر است از آدمای که کنار هم ایستاده نگاه می کنند ...دست و پاهایشان مشغول کار است اما نگاهشان ثابت منتظر است ..
بازرس ؟...
مرد مسن با گردن کج : بازرس را گرفتند بردند
زن چاق : کجا بردند ما می خواهیم بدونیم چند تا شهر خوشبختی هستش ؟
پیرزن : به گمانم خوشبختی را گذشتیم ....جا ماندیم ...
مرد مسن با گردن کج : بازرس از چند نفر پول گرفته بود به شهر خوشبختی برسوند ولی اونجا خوشبختی نبوده همه اعتراض کردند بازرس رو هم گرفتند بردند...دروغ گفته بوده ...
زن لاغر: کسی به ما بگه شهر خوشبختی کجاست؟ من می خوام تا ماموریتم تموم نشده بهار نارنج بخورم ...
مرد مسن : خانم هنوز که داره برف میاد کولاکه بیرون دیده نمیشه...وقتی بهار بشه یه بازرس تازه می دن که بپرسیم این شهر کجاست ؟
زن چاق : مگه بازرس از من خوشش نیامده بود پول رو می خواست چیکار کنه؟....می خواست تموم شهر خوشبختی رو نشونم بده ...
زن لاغر : آه .....تحمل من تموم شده ...نگاه کن اون آدما چقدر بشاش و راضیند ...کوپه شون خیلی نورانی و جاداره ...
پیرزن : سرشون گرمه مادر !...بعدا می فهمند جا موندن ...
زن چاق : بیایید شیرینی بخوریم ...
آدما برگشتند نگاه به شیرینی ها ...
مرد مسن : تا بازرسی برسه بگه این شهر کجاست می شه شیرینی خورد ...بیائید ...بیائید ...




message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments پس کسی نمایشنامه دوست نداره
باشه ....
از این به بعد نمی ذارم گروه ..


message 3: by Mehdi (last edited Dec 07, 2009 06:47AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
آرزو خانم شما هم خیلی حساسی ها.
هشت نفر قطعا این نمایشنامه رو خوندن.
متاسفانه این روزها عادت کرده ایم که نظراتمان را سانسور کنیم.
کاش این دوره بی تفاوتی و خودسانسوری به زودی به سر بیاید.
اما به نظر من نمایشنامه شما فضای تکراری ای داشت.
اسکوپ کار اسکوپ آشنایی بود اما به هر حال تلاشتان برای کاری متفاوت قابل تقدیر بود.


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
محسن دادا این دلگیلر چی چی هس حالا؟


message 5: by Saye (new)

Saye | 3 comments اخه من نفهمیدم تهش چی شد!


message 6: by mosafer (new)

mosafer | 51 comments آرزو خانوم، دوست عزیز. من زیاد جرأت ندار م در حیطه هایی که تخصص آنچندانی ندارم نظر بدهم.
مسلما من نمی توانم از لحاظ ساختاری نمایشنامت رو نقد کنم. ولی چون در بطن هر نمایشنامه و فیلمنامه ای، داستانی وجود دارد، من سعی می کنم ابعاد داستانی نمایشنامت رو نقد کنم.
داستان نمایشنامت کاملا استعاره ای بود. شخصیت های داستانت همگی تیپ هایی بودند که می خواستند نمایانگر قشر بخصوصی از انسان ها، با خواسته ها و زندگی های متفاوت باشند. که اتفاقا همگی در یک خواسته شریکند«رسیدن به خوشبختی» گذر عمر یا همان زندگی کردن و تلاش برای رسیدن با خوشبختی، احتیاج به حرکت دارد. و تو این حرکت رو با قطار نشون داده بودی. وسیله نقلیه ای که در خیلی از داستان ها نماد زندگی و گذر عمر شده، چون عمدتا قطار در مسیری ثابت در حال پیشروی است و دنده عقب نمی گیرد.
و حالا خوشبختی چیست؟... وقتی داستانت رو خوندم یاد سخنی از شریعتی افتادم:« تمام دقایقم را برای رسیدن به خوشبختی پشت سرگذاشتم، دریغا که همان دقایق خوشبختی بودند» و تو این مفهوم به چندیدن نحو در داستانت میاری. وقتی به لذت و شادی های بچگی اشاره می کنی و خوراکی هایی که معادل خوشبختی هستند. یا در این دیالوگ پایانی ات که زن لاغر می گوید:آه .....تحمل من تموم شده ...نگاه کن اون آدما چقدر بشاش و راضیند ...کوپه شون خیلی نورانی و جاداره ...
پیرزن : سرشون گرمه مادر !...بعدا می فهمند جا موندن
این دیالوگ چکیده حرف داستانته. در واقع آن مردمی که مشغول زندگی یشان هستند و در کوپه هایشان شادند، آنها یه شهر خوشبختی رسیدند. خوشبختی زن چاق، بازرس بود و خوشبختی بازرس، مرد چاق. آنها همدیگر را از دست دادند چون به اشتباه به دنبال خوشبختی می گشتند. خوشبختی خیلی نزدیک است. به نزدیکی همین شیرینی هایی که جلوی دستمان هست و ما می توانیم از خوردنش لذت ببریم...

در رسوندن مفهومت موفق بودی، ولی به نظر من این داستان و این درون مایه ی قوی، جای قوی تر شدن داره. اولین اشکالی که ازت می گیرم اینه که تیپ هایی که در داستانت وجود داشتند تقریبا همه از یک دسته بودند، چون وجه تمایز خیلی کمی بین اونها بود. طرز صحبت کردنشان، لحن دیالوگ ها، رفتارها... من هر سه زن داستانت رو یک زن دیدم. فقط ظاهرشون فرق می کرد. باید روی شخصیت پردازی تیپ هات بیشتر کار کنی.
دوم این که نمایشنامت اصلا آشنایی زدایی نداشت. کاش مخیط، نحوه حرکت به سوی خوشبختی، رفتارها، دیالوگ ها و کنش های شخصیت هات رو بکر می کردی.
سوم این که لقمه را جوویدی و گذاشتی در دهان خواننده هات، درون مایه خیلی رو بود. من دوست داشتم تو لایه های زیرین داستان به حرف اصلی داستان پی می بردم. اینطوری نمایشنامت از سطحی بودن فاصله می گرفت.
و در آخر باید بگم که از نمایشنامت لذت بردم، ولی از تو انتظار بیشتری داشتم... چون تواناییش رو داری ولی زیاد انرژی نذاشتی.
گرچه نظرات و پیشنهادات من کاملا شخصیه، ولی همین نظرات شخصی هم باید گفته بشه. من تشنه داستان های قوی ای هستم که می دونم توانایی نوشتنش رو داری، شاید هم تا حالا نوشتی. پس زیادی منتظرم نذار...


message 7: by ArEzO.... (last edited Dec 08, 2009 01:14AM) (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments آقای بهروزی
عادت سانسور نظرات ،باید در قالب مشخص خودش باشه
این یک قالب ساده نمایشه چرا باید هشت نفری که تنها پست رو باز می کنند و دونفری که از این هشت نفر اونو می خونن
نظری هر چند منفی ...
ننویسند و بی تفاوت باشند؟
مگر اینکه اصلا نسبت به عضویتشون در یک گروه بی تفاوت باشند.
من نمی گم حساس نیستم ...ولی این مشکلیه که بچه ها بارها و بارها در قسمت بحث پست گذاشتند و خواستند که حرفه ای تر بشیم
بابت نظرت تون و حضورتون ... متشکرم
......
آقا محسن
اصلا بحث ، بحث دلگیری نیست
به قول هملت
مسئله بودن یا نبودنه
.......
سایه
قرار نیست آخرشو بفهمی جانم
چون زندگی آخری نداره که ...
........
M.aآقای ..
علت اینکه من نمایشنامه نوشتم
همین مسله ای بود که اشاره کردین
داستان ،توصیفه ...
نمایشنامه درک موقعیت و دیالوگه
من در کارهام به حد کافی رو توصیف کار کردم
و فکر می کنم از عهده توصیف بر میام
ولی در شخصیت ها که کامل و باروح باشند
و دیالوگ ها مشکل دارم
به همین خاطر نمایشنامه نوشتم تا بتونم روی این مسائل کار کنم
شما هم خوب فهمیدید
ضعف های من همین ها هستند
اما درون مایه نمایش ...
تا حدودی با شما موافقم
داستان اجرا نمیشه خواننده اونو می خونه و اگه آدم تمام حرفهاشو گفته باشه
به شعور خواننده توهین کرده
برای اینکه خواننده خودش باید فکر کنه و بفهمه
اما در نمایشنامه
همذات پنداری با تماشاگر دست آدمو کوتاه می کنه
زیاد لو نده همه چی رو ....
البته همانطور که گفتم تا حدودی با شما موافقم
چون این اولین نمایشیه که من در عرض نیم ساعت نوشتم
و پختگی و اصالت نداره
روش کار کنم شاید بازم تغییر کنه مثل صد گیس که کلا تغییر کرد
به همین خاطره که به نقد بچه ها نیاز پیدا می کنم
و می خوام چشم سومم بشن
از شما بی نهایت ممنونم که خوندین
و با نقدتون به من فهموندین که در مورد ضعف هام اشتباه نکرده بودم



طیبه تیموری | 659 comments من عاشق نمایشنامه هستم اما این کار راضیم نکرد
بیشتر بنویس
اگرچه با این شعار دارم زندگی می کنم که
مسیر زیباتر از مقصد است

ممنون آرزوجان


back to top