داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
احساسم پُکید
date
newest »
newest »
نمی دونم این روزا چرا اسم هرکسی محسنهاسم نویسنده
اسم نقد کننده
اسم راوی داستان
.
.
.
اما خوب وظیف نقد کننده این نیست که نویسنده رو نقد کنه
اون فقط می تونه داستان را نقد کنه
منم داستانت رو خوندم
خوب می تونی از چیزای سطحی و ساده
حرف بکشی بیرون و بکنی داستان
تا اینجا مشکلی نیست
در این داستانت شخصیت ها ضعیفند
چرا؟
می تونستی اشاره کنی محسن داشت در چه موردی می خوند
منتظر چه چیز شخصیت اون داستان بود
تا خواننده تنها در مورد خیار و شیر و خرما نشنوه
اونوقت ،آخر داستان که می شنوه خواهرش احساس تنهایی می کنه
و تنها همدمش هم ترکیده
به آخر کتابش می رسید
و می دید ارزشی هم نداشته که به خواهرش نرسه
شخصیت خواهر هم ضعیفه
من همش فکر می کردم خانمشه یا نامزدش
دیالوگ خواهر و برادر اینطوری نمیشه
مخصوصا اگه خواهر بچه است و توپ بازی میده
در مورد پیام داستان موافقم
بهتر شده
تصویر سازی هات خیلی خوبه
اگه به محتوا فکر کنی
داستان هات خیلی خوبتر می شوند
به خاطر این همه انرژی نوشتن
"تبریک"
می خواست خودش را لوس کنه تا من با یه عالمه واژه ی احساسی بغلش کنماون موقع شب غیر مستقیم داشتم ازش سوئ استفاده می کردم و خودش خبر نداشت
به جای من به خودش دلداری میداد
اولش ازت شاکی شدم
چون نمی دونستم خواهرت 8سالشه
خوب نیس بچه رو پی نخودسیاه فرستادن
اماصداقتت قابل ستایشه
بعضی وقتا اینقدر داستان واقعیه که آدم فکر میکنه اتفاق افتاده و مستنده،فکر کنم بهتره اسم شخصیت های داستانها رو عوض کنی و اینقدر به خودت نسبت ندی تا نقد ها به سمت داستان باشه نه به سمت رفتارهای شخص شما!
از تمام داستانای قبلیت یک صطح بالاتر بود. چه در معنا، چه در نثر. ولی هنوز اشکالاتی داری که به نظر من اگه برطرف بشه همین داستانت چند صطح بالاتر می ره.1- دیدم کتاب را مثل باد بِزن تند تند ورق میزنه و با باد تولید شده از برگه های کتاب چشماش را نوازش میده تکرار این حرکت بهش احساس پرواز میداد
در اینجا زاویه دید تو اول شخصه. یعنی فقط می تونه از ذهن و احساسات خودش بگه و در قبال دیگران یا باید حدس بزنه، یا نقل قول کنه. راوی تو در اینجا می گه:با باد تولید شده از برگه های کتاب چشماش را نوازش میده
راوی تو در این جا با قاطعیت این حرف رو میزنه. از کجا معلوم. شاید اصلا بادی تولید نشده باشه . یا اگر هم تولید شده برای خواهرش لذت بخش نباشه و بلاعکس آزار دهنده باشه. می بینی که این جمله از زبان زاویه دید اول شخص مشکل داره. از این ابراز حال و احوالات خواهر توسط محسن چند جای دیگر هم در داستانت دیده می شه که اونا هم مشکل دارن. ولی تو می تونی خیلی از این اطلاعات رو با استفاده از قابلیت های اول شخص وارد داستان کنی. مثلا:
چندی گذشت و پرسید محسن این داستان را خوندی؟نگاهش کردم و گفتم نه چه طور مگه؟ گفت قشنگه؟گفتم نمیدونم.این ادا و اتفارش بود که کتاب نخونه.حوصله داستان کوتاه نداشت.
در اینجا ما قضاوت محسن رو نسبت به خواهرش می پذیریم. چون محسن به رفتاری اشاره می کنه نشان از بی میلی خواهرش است. ولی این جمله خیلی کامل تر می شد اگه اینگه می نوشتی: هیچ وقت حوصله داستان کوتاه نداشت.
مثل ماتم زده ها جلوی من دراز کشید و با ناخن هاش بازی می کرد
این جمله هم مشکل نداره چون تشبیه کردی
ولی این جمله:
حسابی زدم تو ذوقش.خیار به اون خوشمزگی زهر مارش شد
هم مستقیم گوییه و اشکال توی زاویه دید.
2- مستقیم گوییت کمی کمتر شده، ولی هنوز نتونستی کاملا این عیب رو بشناسی. بذار یکی یکی بهت بگم:
ولی هنوز نرفته بر گشت و با بغض و لبهای آویزونش گفت خرما داریم ولی شیر نداریم.می خواست خودش را لوس کنه تا من با یه عالمه واژه ی احساسی بغلش کنم.
«می خواست خودش رو لوس کنه» مستقیم گوییه. حالا همین جمله رو بدون این مستقیم گویی ببین:
می خواست من با یه عالمه واژه ی احساسی بغلش کنم.
قشنگ تر نشد؟ در جمله بعدیش به فکر نخود سیاه افتادن هم مستقیم گوییه.
شروع کردم به تند تند خوندن اون صفحه تا زود تمومش کنم که دوباره سر و کلش پیدا شد و گفت داداشی موز هست خیارم هست پرتقالم هست کدوم بیارم.باز هم می خواست لوس بازی در بیاره
«باز هم می خواست لوس بازی در بیاره» باز هم مستقیم گویی!
می دونی مستقیم گویی چرا اینقدر بده؟ چون هم راحت طلبی نویسنده است در رسوندن مفاهیم و احساسات، هم به شعور خواننده توهین می کنه. یک تصویر، توصیف یا دیالوگ قوی بیار و بذار خود ما بفهمیم که خواهرش باز هم می خواهد لوس بازی کند.
اون موقع شب غیر مستقیم داشتم ازش سوئ استفاده می کردم و خودش خبر نداشت
یک مستقیم گویی دیگه! این تغییر لحن محسن که ابتدا نگاه ملتمسانه داشت و بعد از خوردن خیارها به خواهرش تشر می رود، این سواستفاده رو خیلی خوب می رسونه. لازم نیست تو تأکید کنی. نترس! خواننده می فهمه.
گفت خوابم نمیاد و قهر کرد رفت کنار بخاری باز با ناخن هاش بازی کرد.
همین « قهر کرد» رو حذف کن ببین چقدر جملت قشنگ می شه.
فهمید کتابم تموم شده.نگاهم کرد. چه نگاه کوبنده ای بود
«چه نگاه کوبنده ای» از اون مستقیم گویی های خیلی وحشت ناک بود. چون من هیج نگاه کوبنده ای ندیدم و این کوبندگی رو احساس نکردم. حتی دیالوگ های بعد دختر هم این کوبندگی رو نمی رسونه. تنبلی کردی محسن جان! کاری کن ما هم کوبندگی رو احساس کنیم، ببینیم.
این دیالوگ خیلی قویه، به نظر من اوج داستانته:
خندید گفت انگار من خرم!!! واسه یه توپ غُراضه کی گریه می کنه؟
ولی نوشته های بعدش فاجعه است:
مونس تنهاییش پکیده بود.به جای من به خودش دلداری میداد...وقتی غرق در صفحات بودم صدای ترکیدن عشق خواهرم را نشنیدم و او در نصف شبِ تنهاییش به من پناه آورده بود و من خود خواهانه کتاب می خواندم.چه سخت بود آن لحظه که من پکیدم
با این نوشته ها در پایانه، داستان قشنگت رو خراب کردی. به جای اینکه اون رو به اوج ببری. می تونستی بعد از دیالوگ خواهر فقط :« عرق شرم پیشانیم را فرا گرفت.» رو بیاری و داستان رو تموم کنی. باور کن داستانت فهمیده می شه. نترس! مستقیم گویی هات رو حذف کن
ور در آخر محسن عزیز! می دونی که من اصلا در نقد کردن تعارف ندارم. اگه این داستانت از داستانای قبلیت قوی تر نمی شد، محال بود که اینطور موشکافانه نقدش کنم.
واقعا بهتر شدی!
محسن جان دیگه تنها نیستی! فکر کنم این غلط املایی ها مسری بود! سطح درسته یا صطح؟ یا شاید این یکی معنیش فرق میکنه؟!
محسن، رفیق، این داستانت منسجم تر بود؛ ولی از طرفی به حسب ِ حال خیلی خیلی نزدیک بود. نمی دونم چه چیزی تو نوشته هات هست که نثرت رو این قدر به حسب ِ حال و خاطره نویسی نزدیک می کنه. پیشنهاد می کنم از بیان ِ احساسات ِ اول شخص ِ داستانت صرف ِ نظر کنی و به قول ِ محسن همه چیز رو به درک و شعور ِ خواننده واگذار کنی
دوستان تا حدودی به ریز مسائل وارد شدن اما یه نکات زیبایی تو نوشته تون بوداونجا که زیر چشمی خواهر و حرکاتش رو دید می زد جالب بود، هرچند بعضی جاها تناسبی بین جملاتی که تو ذهن راویه با مخاطبش وجود نداره، که به قول خودتون می خواستین خواننده رو غافلگیر کنید اما به نظرم لازم نبود
اگه جملاتت رو کمی پس و پیش بنویسی بهتر میشه اما اینکارو نمی کنی چون خیلی ذهنت شلوغه و کلی داستان ننوشته داری، ولی کاش کمی وقت بیشتری بذاری فقط کمی
پاراگراف آخر نوشته تون رو دوست نداشتم چون انگار اعتراف نامه یه آدم گناهکار بود که داشت تقریر می شد
راستی نگفتی شخصیت اول داستانت چه کتابی می خوند که اینقدر گیرا بود؟



اکثر وقتها هم قدر چیزی که داریم رو نمی فهمیم و لحظاتمون تو حسرت چیزی که نداریم میگذره.
جالب بود داستانت.تو میگفتی داستانات پیام ندارن،امّا این پر از پیام بود.می خوای بازم بگم..!!