سهراب سپهری / sohrab sepehri discussion
This topic is about
Sohrab Sepehri
inspirational poetry
>
چند خط سهراب،کهکشانی از معنی و احساس
date
newest »
newest »
به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوندبی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست
نيست رنگي كه بگويد با مناندكي صبر ، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريك است
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردمحرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كسي زاغچهيي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهاییچقدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین میرسد دست به بام ملکوت
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است
قطر نارنج،شعاع فانوس
مرگ در اب وهوای خوش اندیشه نشیمن داردمرگ باخوشه انگور می اید به دهان
وبدانیم اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت
چه سيب هاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
...
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمنمن ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
به یاد خسروشکیبایی و به یاد صدای دلنشین اش که حرف های سهراب رو مدام تو گوشمون تکرار می کرد.و بدانیم اگر مرگ نبود
دست ما پی چیزی می گشت
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده، از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور میاید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی وودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت
پر اکسیژن مرگ است.
درنبندیم بروی سخن زنده ی تقدیر،
که از پشت چپرهای صدا می شنویم...
به یاد خسروشکیبایی و به یاد صدای دلنشین اش که حرف های سهراب رو مدام تو گوشمون تکرار می کرد.و بدانیم اگر مرگ نبود
دست ما پی چیزی می گشت
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده، از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور میاید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی وودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت
پر اکسیژن مرگ است.
درنبندیم بروی سخن زنده ی تقدیر،
که از پشت چپرهای صدا می شنویم...
شاید آن روز که سهراب نوشت ،تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از درد گل یاس نداشت. آری این چنین باید نوشت : اگر هر گلی باشی زندگی اجبار است.







و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است