Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion
این شعر درسته؟
date
newest »
newest »
اي در غم بيهوده از بوده و نابوده *
كين كيسه زر دارد وان كاسه و خوان دارد
..........................
در شام اگر ميري زيني به كسي بخشد *
جانت ز حسد اينجا رنج خفقان دارد
..........................
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه *
والله كه نينديشد هر زنده كه جان دارد
..........................
ديوانه كنم خود را تا هرزه نينديشم *
ديوانه من از اصلم اي آنك عيان دارد
..........................
چون عقل ندارم من پيش آ كه تويي عقلم *
تو عقل بسي آن را كو چون تو شبان دارد
..........................
گر طاعت كم دارم تو طاعت و خير من *
آن را كه تويي طاعت از خوف امان دارد
..........................
اي كوزه گر صورت مفروش مرا كوزه *
كوزه چه كند آنكس كو جوي روان دارد
..........................
تو وقف كني خود را بر وقف يكي مرده *
من وقف كسي باشم كو جان و جهان دارد
..........................
تو نيز بيا يارا تا يار شوي ما را *
زيرا كه ز جان ما جان تو نشان دارد
..........................
شمس الحق تبريزي خورشيد وجود آمد *
كان چرخ چه چرخست آن كانجا سيران دارد
..........................
مولوی
======================================
خيز تا فتنه اي برانگيزيم *
يك زمان از زمانه بگريزيم
..........................
بر بساط نشاط بنشينيم *
همه از پيش خويش برخيزيم
..........................
جز حريف ظريف نگزينيم *
با كسان خسان نياميزيم
..........................
غم بيهوده در جهان نخوريم *
مي آسوده در قدح ريزيم
..........................
ما گرفتار شادي و طربيم *
نه گرفتار زهد و پرهيزيم
..........................
گر ستيزه كند فلك با ما *
بر مرادش رويم و نستيزيم
..........................
چون نداريم هيچ دست آويز *
چند با هر كسي درآويزيم
..........................
عيش باقيست شمس تبريزي *
مست جاويد شاه تبريزيم
..........................
مولوی
كين كيسه زر دارد وان كاسه و خوان دارد
..........................
در شام اگر ميري زيني به كسي بخشد *
جانت ز حسد اينجا رنج خفقان دارد
..........................
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه *
والله كه نينديشد هر زنده كه جان دارد
..........................
ديوانه كنم خود را تا هرزه نينديشم *
ديوانه من از اصلم اي آنك عيان دارد
..........................
چون عقل ندارم من پيش آ كه تويي عقلم *
تو عقل بسي آن را كو چون تو شبان دارد
..........................
گر طاعت كم دارم تو طاعت و خير من *
آن را كه تويي طاعت از خوف امان دارد
..........................
اي كوزه گر صورت مفروش مرا كوزه *
كوزه چه كند آنكس كو جوي روان دارد
..........................
تو وقف كني خود را بر وقف يكي مرده *
من وقف كسي باشم كو جان و جهان دارد
..........................
تو نيز بيا يارا تا يار شوي ما را *
زيرا كه ز جان ما جان تو نشان دارد
..........................
شمس الحق تبريزي خورشيد وجود آمد *
كان چرخ چه چرخست آن كانجا سيران دارد
..........................
مولوی
======================================
خيز تا فتنه اي برانگيزيم *
يك زمان از زمانه بگريزيم
..........................
بر بساط نشاط بنشينيم *
همه از پيش خويش برخيزيم
..........................
جز حريف ظريف نگزينيم *
با كسان خسان نياميزيم
..........................
غم بيهوده در جهان نخوريم *
مي آسوده در قدح ريزيم
..........................
ما گرفتار شادي و طربيم *
نه گرفتار زهد و پرهيزيم
..........................
گر ستيزه كند فلك با ما *
بر مرادش رويم و نستيزيم
..........................
چون نداريم هيچ دست آويز *
چند با هر كسي درآويزيم
..........................
عيش باقيست شمس تبريزي *
مست جاويد شاه تبريزيم
..........................
مولوی
ای که دايم به خويش مغروری
گر ترا عشق نيست، معذوری
گِرد ديوانگان عشق نگرد
که به عقل عقيله مشهوری
مستی عشق نيست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
مولوی
گر ترا عشق نيست، معذوری
گِرد ديوانگان عشق نگرد
که به عقل عقيله مشهوری
مستی عشق نيست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
مولوی




در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی میباید لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه
یه جای دیگه اینطور شروع شده:
من مست تو دیوانه ما را که برد خانه، صد بار تورا گفتم کم خور دوسه پیمامه