داستان كوتاه discussion

42 views

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nazanin1987 (last edited Nov 17, 2009 06:41AM) (new)

Nazanin1987 | 597 comments صبح چهارشنبه ساعت سه بود. خوابیده بودم. من بیست ودو سالمه دیگه تو گهواره نمی ذارنم. ولی تو گهواره بودم. شرط می بندم. شایدم نه. این چیزای دیگه بودند که تو گهواره بودند. شایدم همه باهم . هوا تاریک بود. تاریک تاریک . حتی از روزنه ای از پشت پنجره اتاقم هم نوری نمی یومد .آینه اتاقم بود که حرکت می کرد یا تصویر من. نمی دونم. ساعتم افتاد. دیوار ها در حرکت بودند یا مردمک چشمانم سرعت یافته بودند. نمی دونم. در اتاقم بسته بود. نمی دونم من اول مادرم و صدا کردم یا اون من و. در اتاقم و باز کرد. خودم و بهش رسوندم. هیچ صدایی بلندتر از فریادهای من نبود. آغوش مادرم امن ترین جای زمین بود. بین چار چوب در. محکم در بر گرفته بودمش.و اشک می ریختم. از ترس. از وحشت. نه از مرگ. درب اتاق خواهر و برادرم زاویه نود درجه با درب اتاق من می سازه. پدرم اون دوتا را محکم بین بازو هاش گرفته بود. برادرم با تمام ادعاهاش گریه می کرد. همه چیز درکمتر از دو دقیقه رخ داد. رفتیم بیرون از منزل و تو حیاط نشستیم. رو راه پله ها. به آسمون نگاه کردم. یه شهاب سنگ افتاد. تو دلم فکر کردم امشب میمیرم. به یاد دختر کبریت فروش. ولی تقریبا یک هفته می گذره وهنوز زندم. به مادرم تکیه داده بودم. دستاش و محکم گرفته بودم. قلبم داشت رکورد سرعت می زد. آروم آروم اشک می ریختم. یاد بم و مردمش افتادم. بم و همون روزها دیده بودم. نیم ساعت بعد رفتیم تو خونه. هنوز برق ها قطع بود. رفتم تو اتاقم. در اتاق نیمه باز بود. از اینکه باز باشه متنفرم و از اینکه ببندمش هم اون لحظه می ترسیدم. چراغ قوه رو روشن کردم . رو تخت دراز کشیدم . پشت به نور چراغ قوه. از تاریکی وحشت دارم.تسبیح تربت کربلا تو دستم بود.یاد نذرام بودم. اگه میمردم همش به گردنم می موند. تو اون لحظه فقط دلم می خواست به یک نفر اسمس بدم ولی خواب بود. و بیدار نمی شد. مطمئن بودم. یاد بچه های خوابگاه افتادم . اونا چکار می کردن . اونا چه آغوشی و محکم می چسبیدن . سعی کردم باهاشون تماس بگیرم. بالاخره بعد از یک ربع اسمسم رفت و اسمسشون و دریافت کردم. حالشون خوب بود. چندتا دیگه از دوستان هم نگران شدند و حالی پرسیدند. خوب بودم؟ نمی دونم. پس لرزه داشت. تا پنج صبح بیدار بودم.مرگ در یک آن و یک لحظه رو با آغوش باز می پذیرم ولی زلزله... وحشتناکه.تمام این حادثه در کمتر از دو دقیقه بود.


message 2: by Nasim (new)

Nasim آخی نازنین جون
خیلی ترسیدی ، خیلی بده ؟ نه؟من دلم زلزله می خواد ولی نه ازونا که واسه تو پیش اومد از اینا که یهو رو دلت آوار میشه ها.


message 3: by Mahyar (last edited Nov 17, 2009 10:20PM) (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments قلبم داشت رکورد سرعت می زد.

این جمله ی شما با بقیه ی نوشته همخوانی نداشت. ولی عجب داستانی هست این زلزله. من یادمه که همیشه با خونسردی با این قضیه برخورد کردم، ولی نمی دونم اگر یک روز واقعاً اتفاق بیفته باید چکار کنم. امیدوارم خدا به همه ی اونایی که دوستشون دارم رحم کنه


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mahyar wrote: "قلبم داشت رکورد سرعت می زد.

این جمله ی شما با بقیه ی نوشته همخوانی نداشت. ولی عجب داستانی هست این زلزله. من یادمه که همیشه با خونسردی با این قضیه برخورد کردم، ولی نمی دونم اگر یک روز واقعاً اتفاق ..."


چرا این جمله متفاوت؟
از چه نظر؟

می دونید اوج فاجعه اینجاست که شما همه اش به بقیه فکر می کنید
اگه سکته قلبی یا مغزی باشه
دیگه همه چی تمومه و این فوق العادس


message 5: by Farhad Taheri (new)

Farhad Taheri (FarhadTaheri) | 9 comments به کی دلت می خواست اس ام اس بدی که خواب بود و نمیشد؟
ببخشیدا


message 6: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Farhad wrote: "به کی دلت می خواست اس ام اس بدی که خواب بود و نمیشد؟
ببخشیدا"


خواهش می کنم
ولی به کسی که از جونمم بیشتر دوستش دارم
لازمه اسمشم بگم یا همینقد کافیه


message 7: by Farhad Taheri (new)

Farhad Taheri (FarhadTaheri) | 9 comments هر طور راحتی. من که بخیل نیستم


message 8: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments به خاطر ِ کلمه ی فرنگی ِ « رکورد » دوست ِ عزیز. من نمی توانم جای دیگران تصمیم بگیرم، ولی راجع به خودم.... من مهم نیستم


message 9: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Farhad wrote: "هر طور راحتی. من که بخیل نیستم"

باز من یه چیزی می گم بهت بر میخوره ها
:)


message 10: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mahyar wrote: "به خاطر ِ کلمه ی فرنگی ِ « رکورد » دوست ِ عزیز. من نمی توانم جای دیگران تصمیم بگیرم، ولی راجع به خودم.... من مهم نیستم"

آها
از این نظر بهش نگاه نکرده بودم
خب این هم برای خودش نظریه
به هرحال ممنون


message 11: by Farhad Taheri (new)

Farhad Taheri (FarhadTaheri) | 9 comments مثلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


message 12: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments خب این واژه ی بیگانه در نوشته ی شما خیلی در دید بود

;)


message 13: by [deleted user] (new)

من ترکیب
قلبم داشت رکورد سرعت می زد
رو دوست داشتم
به نظرم ترکیب جالبی بود که ازش در دیالوگ های روزانم با اجازت می خوام استفاده کنم


back to top