رسانده اند به گوش تمام ده خبرم كلاغهاي هميشه حسود دور و برم زنان غربتي پاي چشمه تا فردا هزار حرف درآورده اند پشت سرم مترسك دهمون عاشق پريچهره همون پري كه شبيه كبوتراي حرم هميشه توي نگاهش محبت و مهره شكفته روي تنش ياس هاي باغ ارم مترسك دهمون عاشق پريچهره رسيده است به گوش تمام ده خبرم همين سحر كه بيايد براي چوپان ها من از حكايت فرهاد و كوه تازه ترم مني كه هيچ به فكرش نبوده ام، يك روز براي مسخره كردن به دردشان بخورم چقدر گوشه كنايه ، چقدر زخم زبان!؟ پري! پري! به خدا درد مي كند كمرم مرا به شكل صليبي عمود مي خواهند حسودهاي پر از ادعاي دور و برم بيا كه نقشه كشيدم بدزدمت امشب و آبروي جوان هاي دشت را ببرم ميان خواب اهالي تو را بدزدم و بعد به سمت مزرعه هاي خيالي ام بپرم فقط يكي دو بغل عشق با خودت بردار و چند بوسه محكم براي بال و پرم اگر قبول كني قول مي دهم بانو تو را به سبزترين خانه جهان ببرم ببخش! اين همه رويا به من نمي آيد مني كه مثل گدايي هميشه در به درم مني كه آخر قصه دچار خواهم شد به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم فقط بگو كه مرا تا سحر نسوزانند كه عشق چيز كمي نيست پاره جگرم بزار مردم اينجا به ياد بسپارند تو همچو صبحي و من، شمع خلوت سحرم چه قدر اين دم آخر هواي ده سرد است بيا كه نام تو را بين شعله ها ببرم پري زلف سياهو پري چيش عسلو برس به شعله آخر! بيا كه منتظرم ‹غلامرضا قاسمي›/م
كلاغهاي هميشه حسود دور و برم
زنان غربتي پاي چشمه تا فردا
هزار حرف درآورده اند پشت سرم
مترسك دهمون عاشق پريچهره
همون پري كه شبيه كبوتراي حرم
هميشه توي نگاهش محبت و مهره
شكفته روي تنش ياس هاي باغ ارم
مترسك دهمون عاشق پريچهره
رسيده است به گوش تمام ده خبرم
همين سحر كه بيايد براي چوپان ها
من از حكايت فرهاد و كوه تازه ترم
مني كه هيچ به فكرش نبوده ام، يك روز
براي مسخره كردن به دردشان بخورم
چقدر گوشه كنايه ، چقدر زخم زبان!؟
پري! پري! به خدا درد مي كند كمرم
مرا به شكل صليبي عمود مي خواهند
حسودهاي پر از ادعاي دور و برم
بيا كه نقشه كشيدم بدزدمت امشب
و آبروي جوان هاي دشت را ببرم
ميان خواب اهالي تو را بدزدم و بعد
به سمت مزرعه هاي خيالي ام بپرم
فقط يكي دو بغل عشق با خودت بردار
و چند بوسه محكم براي بال و پرم
اگر قبول كني قول مي دهم بانو
تو را به سبزترين خانه جهان ببرم
ببخش! اين همه رويا به من نمي آيد
مني كه مثل گدايي هميشه در به درم
مني كه آخر قصه دچار خواهم شد
به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم
فقط بگو كه مرا تا سحر نسوزانند
كه عشق چيز كمي نيست پاره جگرم
بزار مردم اينجا به ياد بسپارند
تو همچو صبحي و من، شمع خلوت سحرم
چه قدر اين دم آخر هواي ده سرد است
بيا كه نام تو را بين شعله ها ببرم
پري زلف سياهو پري چيش عسلو
برس به شعله آخر! بيا كه منتظرم
‹غلامرضا قاسمي›/م