داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
جلو قانون | فرانتس کافکا
date
newest »
newest »
حدس می زدم، اتفاقاً من دنبالش گشتم که پیداش کنم، ولی چون موفّق نشدم فکر کردم که شاید از قلم افتاده. آخه این بهترین داستان ِ کوتاهی هست که من تا به حال خوانده ام
مهيار دوست دارم نظرت رو درباره ي اين داستان بدونم
مخصوصا خط اخرش كه پاسبان ميگه
از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود
مخصوصا خط اخرش كه پاسبان ميگه
از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود
می دونی، یکی از دوستام در مورد ِ پایان ِ این داستان حرف ِ زیبایی زد. گفت که جمله ی « چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. » خودش به تنهایی برای پایان دادن به داستان کفایت می کرد، ولی کافکا با جمله ی « حالا من می روم و در را ميبندم. » ناگهان پتکی را به ملاج ِ خواننده می زند و انگار که آب ِ یخ رویش می ریزد! من خودم یادم هست که برای اولین بار که این داستان رو خواندم تا چند دقیقه گیج بودم. در حقیقت به نظر ِ من نقطه ی اوج ِ این داستان همان لحظه ای است که مرد، سؤالش را از نگهبان می پرسد.فرانتس کافکا همیشه قوانین ِ دنیا را به سخره می گیرد و به نوعی به بی رحمی انسان ها و جامعه کنایه می زند. تلخی ِ انسانیّت ِ از دست رفته در داستان های او همیشه خودش را به رخ ما می کشد، و در این داستان که نقطه ی اوج ِ نابودی ِ هر نوع آرزوست، کافکا با خوانندگانش اتمام ِ حجّت می کند و به نوعی نهیبی به اگزیستانسیالیسم به بیان ِ سارتر می زند به صورتی که خواننده می فهمد هر گونه امیدی کاملاً پوچ و عبث است و در مجموع داستان های کافکا همیشه به این سیاهی و پوچ گرایی می رسد.
این داستان، از نظر ِ من بهترین داستان ِ کوتاه ِ دنیاست؛ آن هم به دو دلیل: دلیل ِ اول این که کافکا با نثر ِ ویژه ی خود خواننده را تا ته ِ این سیاهی می کشاند و او را تا آخرین لحظه در انتظار ِ دستیابی به رازی که در آن سوی در است می گذارد، و با آخِرین جمله ی این داستان، تمام ِ دنیا را روی سرمان خراب می کند. پایانی که به هیچ وجه هیچ کس انتظارش را ندارد. دلیل ِ دوم این است که کافکا حقیقتی را در ورای این داستان بیان می دارد که گرچه بسیار کریه و هراسناک است، ولی با کمال ِ تأسّف حقیقت دارد و آن این است که قانون - البته به معنای چیزی که کافکا بیان می دارد - هرگز به کام ِ ما نخواهد بود و این دنیا با تمام ٍ محتویاتش پوچ و بی معنیست و ارزش انتظار کشیدنش را ندارد.
سرتان را درد آوردم، قربان ِ سرتان
lol
داستان های کافکا را بارها و بارها بخوانید دوست ِ عزیز، چون همیشه با هر بار خواندن لایه ای از رویش برداشته می شود و انسان به حقیقت ِ روشن تری می رسد.با سپاس
:)
مهيار به نظرت
منظور كافكا از قانون چيه؟
واقعا اون پاسبان آخرين پاسبان نبود؟
چرا ميگي اين دنيا ارزش انتظار كشيدن رو نداره. ميشه از در اول رد شد .نهايتش با چشم خودت مي بيني كه پاسبان اول راست ميگفته
با وجود اينكه از ادمي با روحيه ي كافكا بعيده ولي من دوست دارم فكر كنم كه منظورش از جمله ي اخر اينه كه بايد با هر هزينه اي لااقل از در اول رد بشي چون اونو فقط براي تو درست كردن. وگرنه تا اخر عمر پشت در بمون وبپوس
منظور كافكا از قانون چيه؟
واقعا اون پاسبان آخرين پاسبان نبود؟
چرا ميگي اين دنيا ارزش انتظار كشيدن رو نداره. ميشه از در اول رد شد .نهايتش با چشم خودت مي بيني كه پاسبان اول راست ميگفته
با وجود اينكه از ادمي با روحيه ي كافكا بعيده ولي من دوست دارم فكر كنم كه منظورش از جمله ي اخر اينه كه بايد با هر هزينه اي لااقل از در اول رد بشي چون اونو فقط براي تو درست كردن. وگرنه تا اخر عمر پشت در بمون وبپوس
مفهوم ِ قانون رو راستش من نمی تونم خیلی خوب توضیح بدم. اگر چند تا از داستان های بلند تر ِ کافکا رو بخونی خودت دستت میاد. چون راستش بحثش مفصّله. ولی در مورد ِ آخرین پاسبان، نه، اون آخرین پاسبان نبود. دقّت کنید که شما هرگاه از یک مانع در زندگی تان عبور می کنید با موانع ِ بزرگ تری مواجه می شوید. نکته هم در همین جاست. هرچقدر بیشتر ادامه دهید برایتان سخت تر می شود. پس بهتر است از همان ابتدا خودتان را گول نزنید و پشت ِ در ننشینید


جلو قانون، پاسباني دم در قد برافراشته بود. يک مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نميتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بهفکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما بهخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و بهطور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لباده ی پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه ی دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زيادي براي اينکه او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسشهاي مختصري مينمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بياعتنايي و به طرز پرسشهاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار ميکرد که هنوز نميتواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه ی وسايل به هر قيمتي که بود، متشبّث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی میافزود: «من فقط ميپذيرم براي اينکه مطمئن باشی چيزي را فراموش نکردهای.» سالهاي متوالی آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه ميکرد. پاسبانهای ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولی بهنظر او يگانه مانع ميآمد. سالهاي اول به صداي بلند و بيپروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا ميکرد که بين دندانهايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه ميکرد تا ککهاي لباس پشمي او را هم ميشناخت، از ککها تقاضا ميکرد که کمکش بکند و کجخلقی پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، بهطوريکه درحقيقت نميدانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشمهايش او را فريب ميدهند؛ ولی حالا در تاريکي شعله ی باشکوهي را تشخيص ميداد که هميشه از در قانون زبانه ميکشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايشهاي اينهمه سالها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي ميشد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيدهاش ديگر نميتوانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سالها کس ديگري بهجز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پرده صماخ بيحس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را ميبندم.»
برگردان از صادق هدایت