Dandelion - قاصدک discussion
شعروترانه
>
هیچ، هیچ، هیچ
date
newest »
newest »
جغد ها درشب های ما پرسه می زنند
و بی آنکه در روز
چشممان به عقابی
روشن شود
باز شبی می آید
اینبار با خفاش های
خون آشام
Mahyar wrote: "کی می میریم پس؟"
لحظه ها را یک به یک می شمارم و عهد کرده ام که اگر تا 30 سالگی راحت نشدم خود خودم را راحت کنم چرا که بیزارم از زندگی با زندگی.
لحظه ها را یک به یک می شمارم و عهد کرده ام که اگر تا 30 سالگی راحت نشدم خود خودم را راحت کنم چرا که بیزارم از زندگی با زندگی.
Ali wrote: "Mahyar wrote: "کی می میریم پس؟"لحظه ها را یک به یک می شمارم و عهد کرده ام که اگر تا 30 سالگی راحت نشدم خود خودم را راحت کنم چرا که بیزارم از زندگی با زندگی."
چه عهد آشنایی
تا سال ِ سی وقت زیاد است.... کی میــــمیـــــریــــم پس؟زندگی فقط به لذّت لحظاتی خوش است که تنها یک لحظه از زندگی ما را می تواند پر کند. همین
چرا اينجااينقد در مورد مرگ حرف ميزنين؟شهر ارواح راه انداختين؟.
.
.
هيچ مساوي با مرگ نيست
هيچ مساوي با بودني هستش كه با نبودن تفاوت نداره
بودني كه فايده اي نداره
نمیدونم چرا این حرفارو میزنین؟فکر نمیکنم آدمهای عشق اینجوری به زندگی نگاه کنن....
مرگ ... چرا...؟
حرفاتون نگرانم میکنه....
عشق مثل جاده ی یک طرفه هست. یا باید از اول دو نفر با هم شروع کنن تا با هم تا ته اش برند، یا همیشه یکی باید دنبال دیگری بدوه، یا اصلاً باید تنها تا ته جاده رو بره. هیچ وقت نمیشه که کسی از روبرو بیاد تو چشات نگاه کنه و بگه دوستت دارم.... چون این جاده یک طرفه است. اگر هم بیاد ورود ممنوع اومده
و اگه ورود ممنوع اومده باشه زود می فهمه و بر می گردهو مطمئن باش دنده عقبم نه
کنارت راه می یوفته
و دیگه اونم تو چشات زل نمی زنه
عشق کلاف دوسر است
یک سرش مرگ یکسرش زندگی
که همیشه طرف مرگ
زورش به زندگی
چربیده
چون عشق بی پایان
و هیچ وقت اونی که دوست داری و نمی تونی داشته باشی
هیچ وقت
یک قانون نانوشتس
من نی ام. همان نی که خدا بر لبهایش می گذاشت و می نواخت. همان نی که موسیقی اش در هفت آسمان می یچید و با صدایش سیاره ها می رقصیدند و ستاره ها پولک نور می پاشید.*****
من نی ام. همان نی که خدا بر لب هایش می گذاشت و می نواخت. اما ترانه ام گم شد. دیگر آهنگم در خلوت خدا نپیچید.
شیطان گذشت. خندید و گفت: دیدی..! دیدی این آدم با خودش چه کرد؟!!! و صدای خنده هایش در پرده های آسمان پیچید و به یادم آورد زندگی را . . . اجبار را . . . زیستن را . . . اجبار را . . .و در خنده های او بود که معنای لاجرم زندگی را دانستم و ندانستم که اجبار را می شود مجبور کرد.
*****
ترانه ای آرام وزید. ترانه ای ساده و ملکوتی و مجبور کرد اجبار را
و من سبک شدم و بالا رفت . . .
وخلوت کردم و بالا رفتم . . .
خالی شدم و بالا رفتم . . . و شنیدم نوا را و شنیدم نغمه را و شنیدم سرود را . . . و بالا رفتم . . .
*****
و من فراموش کرده بودم و یادم رفته بود که نی اگر خالی نباشد نوایی ندارد.در خالی نی هزار ترانه است. هزار نغمه و سرود . . .
ترانه رد شد و من ماندم و نوایی که سینه سرخ را عاشق کرد و نغمه ای که هنوز هم می تپد
....




تاريك و تيره كرد خانه ي دلها
فرستاديم نگاه هايمان را به بدرقه ي خورشيد
واي
كه بدرقه در اين هواي سم آلود
براي
هيچ
هيچ
هيچ!
فروردين 85