داستان كوتاه discussion

77 views
داستان كوتاه > صبحانه ای برای دو نفر

Comments Showing 1-27 of 27 (27 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments صبح به آرامی با زنگ دلنشین ساعتش که سونات مهتاب را می نواخت از خواب بیدار شد. خورشید درخشان با انوار طلایی بی پایانش به زیبایی هرچه تمام تر شروع روزی دوباره را به وی نوید می داد. او آماده شد تا از بستر برخیزد. همسرش هنوز خواب بود. دلش نیامد او را بیدار کند. به آرامی به سمت دستشویی روانه شد. عادت داشت صورتش را با آب سرد شست و شو دهد. پس از خشک کردن صورتش به آینه نگاه کرد. چین و چروک های صورتش را برق عشقی که از چشمانش می بارید پوشیده می ساخت. از دیدن آن برق لبخند خوشایندی بر لبانش نشست. به سمت آشپزخانه رفت. در این فکر بود که امروز روز به خصوصی است. تصمیم گرفت برای همسرش صبحانه ی خوبی تدارک بیند. همه چیز محیا بود. می دانست همسر عزیزش قهوه را با شیر و شکر دوست دارد. نان را به آرامی در توستر قرار داد، گویی آن نان ها مقدس بود. قهوه جوش قهوه را خوش طعم درست می کند، ولی باید برای اطمینان کمی از آن چشید. مارگارین را در ظرفی گذاشت تا قبل از صرف صبحانه خارج از یخچال کمی نرم شود. آشپزخانه ی دلبازی بود، با پنجره ای بزرگ مشرف به باغ گل های نرگس و رزهای رنگارنگ اشتها را باز می کرد. پیرمرد تمام این ها را برای همسرش می خواست. شاید تا امروز، تنها با عشق به هم بود که می زیستند. در حقیقت هیچیک دلشان نمی آمد همدیگر را ترک کنند...

پیرمرد با نگریستن به باغ زیبایشان این افکار را از سر گذرانده بود. قهوه داشت آماده می شد. نان ها را از توستر در آورد و در یکی از ظرف هایی که همسرش دوست داشت گذاشت. پیشدستی ها را با نظم خاصی روی میز گلدوزی شده ای کهه از جنس ساتن و به رنگ سپید بود قرار داد. فنجان های سپیدی را که در اولین سالگرد ازدواجشان هدیه گرفته بودند سر میز گذاشت. آن فنجان های کوچک و ظریف یاد آور خاطراتی خوش از روزهایی در گذشته ی آن دو بود. شکردان و ظرف مخصوص شیر را نزدیک فنجان همسرش گذاشت تا هنگام نوشیدن قهوه دستش به راحتی به آنها برسد. هرچند بسیار دوست داشت آنها را گوشه ای به دور از همسرش قرار می داد تا همسرش شیر و شکر را از وی طلب کند، ولی در برابر آن وسوسه ی مطبوع، آن هم فقط برای آسایش همسرش، مقاومت نمود. به فکرش رسید به باغ برود و دسته گل زیبایی از آنجا بر سر میز آورد. سبک بال از روی پله های طبقه ی دوم پایین رفت و پس از گذر از نشیمن مجلل خانه در باغ را باز کرد و به آن وارد شد. به راستی که باغ زیبایی بود، اما این زیبایی را نه مرهون گل های یاس، نرگس و رز دلفریبش، نه به خاطر آفتابی که با سخاوت به آن می تابید، یا نه به خاطر آلاچیق ها، آبنما ها، و یا مجسمه های هنرمندانه اش، که مدیون شور و شوقی بود که در ساخت آن به خرج شده بود. پیرمرد چشمانش را مدتی بست تا زیر نور خورشید هوای خنک صبحگاهی را که از رایحه ی گلها عطرآگین بود استشمام کند. به راستی که مدهوش کننده بود، خصوصا برای آنکه دلش سرشار از عشق و محبت باشد.

بالاخره تعدادی گل سرخ زیبا را که لایق همسرش می دانست، چید و سر میز آورد. مارگارین هم دیگر کاملا نرم و آماده ی خوردن بود. هرچند برای مرد متمولی چون او صبحانه ای محقر به نظر می رسید، اما زحمت و محبت وی شکوهی ویژه بر سر آن میز آورده بود. قهوه دیگر آماده بود. آن را در قوری مخصوصی که همسرش بعدها خریده بود ریخت. قوری با فنجان ها هماهنگ بود. حال همه چیز برای صرف صبحانه آماده بود. پیرمرد که از اشتیاق عشقی که هنوز پس از گذر سالیان تازه می نمود شاخه ای از آن گل های زیبا را برگزید و رفت تا همسرش را از خواب بیدار کند... دریغا که همسرش دیگر هرگز از خواب بیدار نشد


message 2: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments اوج عشق همراه با غمه
ولی این از زیباترین غمهای عالمه
توصیفات فوق العاده زیبا بود
و تصویر سازی
از خوندنش خیلی لذت بردم
روحم آرامش یافت

قلمتان پایدار


message 3: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments متشکرم نازنین عزیز


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
آرامش پاراگراف ابتدايي داستان رو به آرامش قبل طوفان تشبيه كردم و دقيقا جمله آخر همون پاراگراف كلا دست نويسنده رو رو مي كنه
جمله بندي ها رو اصلا نپسينديدم مثل يك ترجمه بد از اثري خوب
خيلي راحت با كمي پس و پيش كردن كلمات جمله هاي به مراتب قشنگ تر به دست ميآري
آن فنجان های کوچک و ظریف یاد آور خاطراتی خوش از روزهایی در گذشته ی آن دو بود.
اين جمله به كل اضافس و لطمه زيادي به پيكر داستانت زده
و همينطور متمول بودن پيرمرد هم از تمام زواياي داستان پيدا بود و نيازي به صريح گفتنش وجود نداشت
در كل من اين داستان رو يه تمرين در مورد فضا سازي مي دونم و از طرفي هم واسم جالب بود جووني به سن سال شما موضوعي مثل "فيلوس " رو براي داستانش انتخاب مي كنه



message 5: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments بهزاد عزیز، واقعاً به نکات ریزی اشاره کرده بودی که من را بسیار خوشحال کرد، مثلاً به قول شما جمله ی آخِر از پاراگراف اول به خوبی دست نویسنده را رو می کند؛ البته هرچند که خیلی ها و حتّی خود من هم متوجّه این موضوع نشده بودم. دیگر آن که در مورد جمله ای که بیان کردید شاید کمی سلیقه ای باشد، زیرا که اگر بخواهیم این گونه بررسی کنیم خیلی از جملات این داستان اضافی است. در حقیقت به قول شما این داستان بر روی فضایش پایه گذاری شده است. این آخری رو هم که گفته بودید براتون جالب هست رو من بلد نبودم! :دی


message 6: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
ممنون مهيار جان
البته كه سليقه ايه و من صرفا نظر شخصيم رو بيان مي كنم
عشق رو به سه دسته تقسيم مي كنن
اروس ، فيلوس و آگاپه
اروس يه عشق جوونه عشقي پر تحرك و تازه مثه عشقي كه بين جوونا هست
و فيلوس همون اروس كه ته نشين شده،ديگه اون شور و نشاط سابق رو نداره ولي خيلي عميقه
عشقي كه بين پدر بزرگا و مادر بزرگامون هست ، عشقي كه تو اين داستان بهش اشاره داشتي.
آگاپه هم يه نوع عشق فلسفي عرفانيه كه فكر مي كنم اينجا نيازي به توضيح بيشتر در موردش نباشه


message 7: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments متشکرم از این که من رو بلد کردید! فکر می کنم این ها نام الهه های یونانی باشه، چون اِرُس رو شنیده بودم قبلاً ولی راجع به این چیزی که گفتید تا به حال اطلاعاتی نداشتم که حالا پیدا کردم. از لطف بی اندازه تون متشکرم دوست عزیز، و ممنونم که من رو به نظرات خودتون مفتخر کردید.

:)


message 8: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments محسن جان ممنون از این که داستانم رو خوندی؛ و با کمال خباثت باید عرض کنم که خوشحالم که به هدفم از نوشتن این داستان رسیدم! :دی


message 9: by Gilda (new)

Gilda | 15 comments من
نفهمیدم
چراازاول
داستان
میخواستین
معلوم
باشه
یکیشون
میمیره
البته
بذارین
بحساب
همون
تازه
واردی
وممنون
ازبهزاد بخاطرتوضیح
سه
گانه
عشق
ولی
بنظرمن
بین اینهابیشترعادت
بودتاعشق
ممنون
ازفضاسازی
زیبای
شما




message 10: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments خوب راستش من نمی خواستم که از ابتدا معلوم باشه، ولی ناخودآگاه فضاسازی ِ من به این سمت کشیده شد و این یعنی من در این داستان خوب نتوانسته ام بر قلمم مسلّط شوم. من نامش را عشق می گذارم، چون فکر می کنم عادت به انسان ذوق و شوق ِ انجام ِ اعمالی شیطنت آمیز مثل ِ نحوه ی قرار دادن ِ شکردان و غیره را نمی دهد.

با سپاس از این که وقت ِ خود را به خواندن این داستان اختصاص دادید


message 11: by faranak (new)

faranak | 189 comments فضا سازي خوب و توصيف شما هم قوي

قشنگ بود .



message 12: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments از لطفتان متشکّرم فرانک ِ عزیز

:)


message 13: by Alireza (last edited Nov 16, 2009 12:01PM) (new)

Alireza (mrwintter) | 116 comments دوست عزیز من با نظر بهزاد موافق هستم. مهیار عزیز به من این اجازه رو بده که داستانت رو یک مینیمال زیادی توصیف شده بگم نه یک داستان کوتاه.


message 14: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments شاید. طرحش می تونه مینیمال هم باشه و فقط فضاسازی ِ اضافه شده باشه. بله، نقد ِ خوبی بود علیرضا جان. متشکّرم

:)


message 15: by Nasim (new)

Nasim من داستان رو دوست داشتم. از جهت تو صیفات جالبش . هرچند بعضی مواقع زیادی پرداخته شده بود. ولی به هرحال احساس زیبایی در اون جاری بود.

حسرت تمام وجودم و گرفت.
یعنی میشه کسی تو اون سن هنوز عاشقم باشه
تو این سن نیست
وای به حال اون سن
:))


message 16: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments نسیم ِ عزیز این حرف را نزنید. اگر به دنبالش بگردید حتماً پیدایش خواهید کرد. منتظر ِ عشق باشید و همه جا به دنبالش بگردید. فقط کافیست درهای دلتان را بگشایید.

:)

از شما و از نغمه ی عزیزم تشکّر می کنم


message 17: by Nasim (new)

Nasim Mahyar wrote: "نسیم ِ عزیز این حرف را نزنید. اگر به دنبالش بگردید حتماً پیدایش خواهید کرد. منتظر ِ عشق باشید و همه جا به دنبالش بگردید. فقط کافیست درهای دلتان را بگشایید.

:)

از شما و از نغمه ی عزیزم تشکّر می کنم"


چشم این درب دل ما
باز باز

حالا که شب از فردا صبح میفتم دنبالش
:)

شوخی کردم




message 18: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments ای کاش جدّی گفته بودید


message 19: by Farhad Taheri (new)

Farhad Taheri (FarhadTaheri) | 9 comments وااااااااااااااااااااای بابا خیلی.......... مهیار خیلی دوست دارم


message 20: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments دل به دل راه داره فرهاد جان

;)


message 21: by Rose (new)

Rose | 449 comments با تمام تلخیش آرزو میکنم تعداد این صبحانه های دو نفره خیلی بیشتر از صبحانه های یک نفره میانسالی با حتی جوونی بشه اما در باورم نمیگنجه که شدنی باشه
زیبا بود دوست عزیز


message 22: by Mahyar (last edited Nov 18, 2009 10:57AM) (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments شدنی هست. باور کن دوست ِ عزیز

:)


message 23: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments ممنون مهيار عزيز به خاطر حس قشنگت
هر چند از اول داستان فهميدم قراره چه اتفاقي بيفته ولي بازهم در آخر اندوه بزرگي به سراغم اومد.با بهزاد موافقم كه جمله ها جاي كار دارن.هرچند توصيفات وفضا سازي خوبي داره ولي اگه يه مقدار روي جمله ها كار كني واقعا خوب ميشه


پيروز باشي


message 24: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments ممنون از لطفت. امیدوارم از این به بعد بتونم جمله های بهتری به کار ببرم


message 25: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments يقين دارم اين اتفاق مي افته ومن منتظر داستان هاي خوبت هستم


message 26: by Farhad Taheri (new)

Farhad Taheri (FarhadTaheri) | 9 comments تو عالی ایییییییییییییییییییی مهیاری جان


message 27: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments من هم با نقد بهزاد موافقم
به نظر من نوشته از کنار هم چیدن کلمات سخت و ثقیل بود
در ضمن تستر نه توستر
و همچنین از جمله ی آغازین معلوم بود
یکی از شخصیت ها مرده
چون فضا با غم فراوان آغاز شد



back to top