داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
صبحانه ای برای دو نفر
date
newest »
newest »
اوج عشق همراه با غمهولی این از زیباترین غمهای عالمه
توصیفات فوق العاده زیبا بود
و تصویر سازی
از خوندنش خیلی لذت بردم
روحم آرامش یافت
قلمتان پایدار
آرامش پاراگراف ابتدايي داستان رو به آرامش قبل طوفان تشبيه كردم و دقيقا جمله آخر همون پاراگراف كلا دست نويسنده رو رو مي كنه
جمله بندي ها رو اصلا نپسينديدم مثل يك ترجمه بد از اثري خوب
خيلي راحت با كمي پس و پيش كردن كلمات جمله هاي به مراتب قشنگ تر به دست ميآري
آن فنجان های کوچک و ظریف یاد آور خاطراتی خوش از روزهایی در گذشته ی آن دو بود.
اين جمله به كل اضافس و لطمه زيادي به پيكر داستانت زده
و همينطور متمول بودن پيرمرد هم از تمام زواياي داستان پيدا بود و نيازي به صريح گفتنش وجود نداشت
در كل من اين داستان رو يه تمرين در مورد فضا سازي مي دونم و از طرفي هم واسم جالب بود جووني به سن سال شما موضوعي مثل "فيلوس " رو براي داستانش انتخاب مي كنه
جمله بندي ها رو اصلا نپسينديدم مثل يك ترجمه بد از اثري خوب
خيلي راحت با كمي پس و پيش كردن كلمات جمله هاي به مراتب قشنگ تر به دست ميآري
آن فنجان های کوچک و ظریف یاد آور خاطراتی خوش از روزهایی در گذشته ی آن دو بود.
اين جمله به كل اضافس و لطمه زيادي به پيكر داستانت زده
و همينطور متمول بودن پيرمرد هم از تمام زواياي داستان پيدا بود و نيازي به صريح گفتنش وجود نداشت
در كل من اين داستان رو يه تمرين در مورد فضا سازي مي دونم و از طرفي هم واسم جالب بود جووني به سن سال شما موضوعي مثل "فيلوس " رو براي داستانش انتخاب مي كنه
بهزاد عزیز، واقعاً به نکات ریزی اشاره کرده بودی که من را بسیار خوشحال کرد، مثلاً به قول شما جمله ی آخِر از پاراگراف اول به خوبی دست نویسنده را رو می کند؛ البته هرچند که خیلی ها و حتّی خود من هم متوجّه این موضوع نشده بودم. دیگر آن که در مورد جمله ای که بیان کردید شاید کمی سلیقه ای باشد، زیرا که اگر بخواهیم این گونه بررسی کنیم خیلی از جملات این داستان اضافی است. در حقیقت به قول شما این داستان بر روی فضایش پایه گذاری شده است. این آخری رو هم که گفته بودید براتون جالب هست رو من بلد نبودم! :دی
ممنون مهيار جان
البته كه سليقه ايه و من صرفا نظر شخصيم رو بيان مي كنم
عشق رو به سه دسته تقسيم مي كنن
اروس ، فيلوس و آگاپه
اروس يه عشق جوونه عشقي پر تحرك و تازه مثه عشقي كه بين جوونا هست
و فيلوس همون اروس كه ته نشين شده،ديگه اون شور و نشاط سابق رو نداره ولي خيلي عميقه
عشقي كه بين پدر بزرگا و مادر بزرگامون هست ، عشقي كه تو اين داستان بهش اشاره داشتي.
آگاپه هم يه نوع عشق فلسفي عرفانيه كه فكر مي كنم اينجا نيازي به توضيح بيشتر در موردش نباشه
البته كه سليقه ايه و من صرفا نظر شخصيم رو بيان مي كنم
عشق رو به سه دسته تقسيم مي كنن
اروس ، فيلوس و آگاپه
اروس يه عشق جوونه عشقي پر تحرك و تازه مثه عشقي كه بين جوونا هست
و فيلوس همون اروس كه ته نشين شده،ديگه اون شور و نشاط سابق رو نداره ولي خيلي عميقه
عشقي كه بين پدر بزرگا و مادر بزرگامون هست ، عشقي كه تو اين داستان بهش اشاره داشتي.
آگاپه هم يه نوع عشق فلسفي عرفانيه كه فكر مي كنم اينجا نيازي به توضيح بيشتر در موردش نباشه
متشکرم از این که من رو بلد کردید! فکر می کنم این ها نام الهه های یونانی باشه، چون اِرُس رو شنیده بودم قبلاً ولی راجع به این چیزی که گفتید تا به حال اطلاعاتی نداشتم که حالا پیدا کردم. از لطف بی اندازه تون متشکرم دوست عزیز، و ممنونم که من رو به نظرات خودتون مفتخر کردید.:)
محسن جان ممنون از این که داستانم رو خوندی؛ و با کمال خباثت باید عرض کنم که خوشحالم که به هدفم از نوشتن این داستان رسیدم! :دی
مننفهمیدم
چراازاول
داستان
میخواستین
معلوم
باشه
یکیشون
میمیره
البته
بذارین
بحساب
همون
تازه
واردی
وممنون
ازبهزاد بخاطرتوضیح
سه
گانه
عشق
ولی
بنظرمن
بین اینهابیشترعادت
بودتاعشق
ممنون
ازفضاسازی
زیبای
شما
خوب راستش من نمی خواستم که از ابتدا معلوم باشه، ولی ناخودآگاه فضاسازی ِ من به این سمت کشیده شد و این یعنی من در این داستان خوب نتوانسته ام بر قلمم مسلّط شوم. من نامش را عشق می گذارم، چون فکر می کنم عادت به انسان ذوق و شوق ِ انجام ِ اعمالی شیطنت آمیز مثل ِ نحوه ی قرار دادن ِ شکردان و غیره را نمی دهد.با سپاس از این که وقت ِ خود را به خواندن این داستان اختصاص دادید
دوست عزیز من با نظر بهزاد موافق هستم. مهیار عزیز به من این اجازه رو بده که داستانت رو یک مینیمال زیادی توصیف شده بگم نه یک داستان کوتاه.
شاید. طرحش می تونه مینیمال هم باشه و فقط فضاسازی ِ اضافه شده باشه. بله، نقد ِ خوبی بود علیرضا جان. متشکّرم:)
من داستان رو دوست داشتم. از جهت تو صیفات جالبش . هرچند بعضی مواقع زیادی پرداخته شده بود. ولی به هرحال احساس زیبایی در اون جاری بود.حسرت تمام وجودم و گرفت.
یعنی میشه کسی تو اون سن هنوز عاشقم باشه
تو این سن نیست
وای به حال اون سن
:))
نسیم ِ عزیز این حرف را نزنید. اگر به دنبالش بگردید حتماً پیدایش خواهید کرد. منتظر ِ عشق باشید و همه جا به دنبالش بگردید. فقط کافیست درهای دلتان را بگشایید.:)
از شما و از نغمه ی عزیزم تشکّر می کنم
Mahyar wrote: "نسیم ِ عزیز این حرف را نزنید. اگر به دنبالش بگردید حتماً پیدایش خواهید کرد. منتظر ِ عشق باشید و همه جا به دنبالش بگردید. فقط کافیست درهای دلتان را بگشایید.:)
از شما و از نغمه ی عزیزم تشکّر می کنم"
چشم این درب دل ما
باز باز
حالا که شب از فردا صبح میفتم دنبالش
:)
شوخی کردم
با تمام تلخیش آرزو میکنم تعداد این صبحانه های دو نفره خیلی بیشتر از صبحانه های یک نفره میانسالی با حتی جوونی بشه اما در باورم نمیگنجه که شدنی باشهزیبا بود دوست عزیز
ممنون مهيار عزيز به خاطر حس قشنگتهر چند از اول داستان فهميدم قراره چه اتفاقي بيفته ولي بازهم در آخر اندوه بزرگي به سراغم اومد.با بهزاد موافقم كه جمله ها جاي كار دارن.هرچند توصيفات وفضا سازي خوبي داره ولي اگه يه مقدار روي جمله ها كار كني واقعا خوب ميشه
پيروز باشي






پیرمرد با نگریستن به باغ زیبایشان این افکار را از سر گذرانده بود. قهوه داشت آماده می شد. نان ها را از توستر در آورد و در یکی از ظرف هایی که همسرش دوست داشت گذاشت. پیشدستی ها را با نظم خاصی روی میز گلدوزی شده ای کهه از جنس ساتن و به رنگ سپید بود قرار داد. فنجان های سپیدی را که در اولین سالگرد ازدواجشان هدیه گرفته بودند سر میز گذاشت. آن فنجان های کوچک و ظریف یاد آور خاطراتی خوش از روزهایی در گذشته ی آن دو بود. شکردان و ظرف مخصوص شیر را نزدیک فنجان همسرش گذاشت تا هنگام نوشیدن قهوه دستش به راحتی به آنها برسد. هرچند بسیار دوست داشت آنها را گوشه ای به دور از همسرش قرار می داد تا همسرش شیر و شکر را از وی طلب کند، ولی در برابر آن وسوسه ی مطبوع، آن هم فقط برای آسایش همسرش، مقاومت نمود. به فکرش رسید به باغ برود و دسته گل زیبایی از آنجا بر سر میز آورد. سبک بال از روی پله های طبقه ی دوم پایین رفت و پس از گذر از نشیمن مجلل خانه در باغ را باز کرد و به آن وارد شد. به راستی که باغ زیبایی بود، اما این زیبایی را نه مرهون گل های یاس، نرگس و رز دلفریبش، نه به خاطر آفتابی که با سخاوت به آن می تابید، یا نه به خاطر آلاچیق ها، آبنما ها، و یا مجسمه های هنرمندانه اش، که مدیون شور و شوقی بود که در ساخت آن به خرج شده بود. پیرمرد چشمانش را مدتی بست تا زیر نور خورشید هوای خنک صبحگاهی را که از رایحه ی گلها عطرآگین بود استشمام کند. به راستی که مدهوش کننده بود، خصوصا برای آنکه دلش سرشار از عشق و محبت باشد.
بالاخره تعدادی گل سرخ زیبا را که لایق همسرش می دانست، چید و سر میز آورد. مارگارین هم دیگر کاملا نرم و آماده ی خوردن بود. هرچند برای مرد متمولی چون او صبحانه ای محقر به نظر می رسید، اما زحمت و محبت وی شکوهی ویژه بر سر آن میز آورده بود. قهوه دیگر آماده بود. آن را در قوری مخصوصی که همسرش بعدها خریده بود ریخت. قوری با فنجان ها هماهنگ بود. حال همه چیز برای صرف صبحانه آماده بود. پیرمرد که از اشتیاق عشقی که هنوز پس از گذر سالیان تازه می نمود شاخه ای از آن گل های زیبا را برگزید و رفت تا همسرش را از خواب بیدار کند... دریغا که همسرش دیگر هرگز از خواب بیدار نشد