دیوار
question
درباره رمان
Zahra
(last edited
Apr 23, 2015 10:40PM
)
Apr 23, 2015 10:39PM
اینو توی وبلاگ سمیه نوروزی مترجم رمانای رومن گاری خوندم و اینجا میذارمش
ديوار با نوستالژی مدرسه شروع می شود و صف و از جلو نظام و سرود جمهوری اسلامی و پرچم و ناظم مقرراتی و خشك و بدعنق و تمام صفات ديگری كه همه گی مان خوب می شناسيم شان. سر ظهر است و راوی هرچه می بيند و هرچه به فكرش می رسد، بی واسطه تعريف می كند. سرما آزارش می دهد اما از ناظم حساب می برد. مراسم ظهرگاهی بايد با شكوه تمام برگزار شود و صدای سرود و شعار بايد ديوارهای مدرسه را بلرزاند...
نويسنده ی "ديوار" با شجاعت تمام هفت صفحه ی اولِ اولين رمانش را می سپارد دستِ يك راوی سيزده چهارده ساله كه از دستِ سرما و مراسم مدرسه كفری ست و كاری از دستش بر نمی آيد جز گير دادن به خطوط صف و ميكروفن و حفظ فاصله ی يك دست و چهار انگشت و شكم ناظم. اين لحن بی تفاوت و زبان طنز مختص به سن و سال راوی، می رود كسل كننده و تكراری شود كه يك هو اتفاق داستانی مثل صاعقه فرود می آيد و صاف می خورد توی صورتِ مخاطب عجولی مثل من كه بيش از ده دوازده صفحه به هيچ رمانی وقت نمی دهد. نويسنده بهترين زمان را انتخاب كرده برای رويدادی كه صف و نوستالژی و مدرسه را يك جا از ذهن مخاطب دور كند.
از اين جا به بعد، اتفاق ها، كم رنگ و پررنگ، يكی پس از ديگری هوار می شوند سر خواننده و راوی با تمام خونسردی اش در به تصوير كشيدن شان، نمی تواند جلوی هجوم شان را بگيرد. هرچه جلوتر می رويم، تناقضی كه بين لحن يك دست و انشاگونه ی پسرك با تصاوير هولناك جنگ و انبوه جنازه و غم وجود دارد، بيشتر می شود؛ تا جايی كه اين تضاد كم كم در ذهن مخاطب تبديل می شود به سوال: چرا؟
اعتراف می كنم كه فكر نمی كردم عليرضا غلامی، نويسنده ی ديوار، بتواند جواب اين "چرا" را بدهد و به قول معروف رمان را جمع و جور كند. آن قدر اين "چرا" پررنگ شده بود و آن قدر اتفاق های ناخوشايند هيچ تاثيری روی راوی نمی گذاشتند كه رسمن هيچ توجيهی ديگر نمی توانست من خواننده را قانع كند. اما بيست صفحه ی پايانی كتاب، خوب از پس سوال های نقش گرفته در ذهنم برآمد. تا جایی كه ديدم نمی شود درباره ی اين كتاب ننوشت و از نويسنده اش تشكر نكرد
ديوار با نوستالژی مدرسه شروع می شود و صف و از جلو نظام و سرود جمهوری اسلامی و پرچم و ناظم مقرراتی و خشك و بدعنق و تمام صفات ديگری كه همه گی مان خوب می شناسيم شان. سر ظهر است و راوی هرچه می بيند و هرچه به فكرش می رسد، بی واسطه تعريف می كند. سرما آزارش می دهد اما از ناظم حساب می برد. مراسم ظهرگاهی بايد با شكوه تمام برگزار شود و صدای سرود و شعار بايد ديوارهای مدرسه را بلرزاند...
نويسنده ی "ديوار" با شجاعت تمام هفت صفحه ی اولِ اولين رمانش را می سپارد دستِ يك راوی سيزده چهارده ساله كه از دستِ سرما و مراسم مدرسه كفری ست و كاری از دستش بر نمی آيد جز گير دادن به خطوط صف و ميكروفن و حفظ فاصله ی يك دست و چهار انگشت و شكم ناظم. اين لحن بی تفاوت و زبان طنز مختص به سن و سال راوی، می رود كسل كننده و تكراری شود كه يك هو اتفاق داستانی مثل صاعقه فرود می آيد و صاف می خورد توی صورتِ مخاطب عجولی مثل من كه بيش از ده دوازده صفحه به هيچ رمانی وقت نمی دهد. نويسنده بهترين زمان را انتخاب كرده برای رويدادی كه صف و نوستالژی و مدرسه را يك جا از ذهن مخاطب دور كند.
از اين جا به بعد، اتفاق ها، كم رنگ و پررنگ، يكی پس از ديگری هوار می شوند سر خواننده و راوی با تمام خونسردی اش در به تصوير كشيدن شان، نمی تواند جلوی هجوم شان را بگيرد. هرچه جلوتر می رويم، تناقضی كه بين لحن يك دست و انشاگونه ی پسرك با تصاوير هولناك جنگ و انبوه جنازه و غم وجود دارد، بيشتر می شود؛ تا جايی كه اين تضاد كم كم در ذهن مخاطب تبديل می شود به سوال: چرا؟
اعتراف می كنم كه فكر نمی كردم عليرضا غلامی، نويسنده ی ديوار، بتواند جواب اين "چرا" را بدهد و به قول معروف رمان را جمع و جور كند. آن قدر اين "چرا" پررنگ شده بود و آن قدر اتفاق های ناخوشايند هيچ تاثيری روی راوی نمی گذاشتند كه رسمن هيچ توجيهی ديگر نمی توانست من خواننده را قانع كند. اما بيست صفحه ی پايانی كتاب، خوب از پس سوال های نقش گرفته در ذهنم برآمد. تا جایی كه ديدم نمی شود درباره ی اين كتاب ننوشت و از نويسنده اش تشكر نكرد
reply
flag
یک رمان خوب درباره جنگ
شهلا زرلکی
حدود ده پانزده سال پیش بود که وقتی داستانهای ایرانی را میخواندم، با خودم فکر میکردم چرا کسی درباره حال و روزگار ما کودکان و نوجوانان در دهه شصت داستانی نمینویسد. داستانی درباره موقعیت کودک یا نوجوان در شهری که در آن خیلی روزها صدای اضطرابآور آژیر خطر میآید. زود بود. نمیدانستم برای روایت یک اتفاق، یک دوره زمانی، باید کمی از آن فاصله گرفت. باید زمانی میگذشت تا بچههای دهه شصت بزرگ شوند. داستان نوشتن یاد بگیرند.
برای همین تا هوس نوشتن داستان به سرم زد خودم دست به کار شدم. چند سال پیش اولین سوژه داستانی که به ذهنم رسید جنگ بود. آژیر خطر و افتادن بمب در نزدیکی یک حمام زنانه و. . . در داستان صابون گلنار. همزمان این طرف و آن طرف میدیدم داستانهایی با پرداختن به این موضوع. اما هنوز آن داستان کامل و تازه و نابی که میخواستم نخوانده بودم تا امروز.
رمان دیوار، یک «داستانِ جنگ» تمام عیار است. از علیرضا غلامی فقط مطالب روزنامهای خوانده بودم و چه روزنامهنگار سر به راه و بیجنجال و بیادعایی هم هست. بیسر و صدا سالهاست کارش را میکند. داستان دیوار با توصیف بینظیر وضعیت پادگانی یک مدرسه راهنمایی پسرانه شروع میشود. مقهور بودن انسان در موقعیت نظم تحمیلی. راوی به سرعت به این نظم تحمیلی عذابآور، جنگ تحمیلی را هم اضافه میکند. سراسر داستان توصیف وضعیت یک شهر جنگزده است از زبان یک نوجوان. نوجوان گزارش میکند. گزارشگر جزیینگری هم هست در عین بیطرفی. نوعی نگاه ناتورالیستی در روایت دیده میشود. همه چیز زیر سایه سیاه جنگ تقلیل یافته به نیازهای ابتدایی آدمی. نیازمندی فلاکتبار آقای فرزانه برای به دست آوردن زنی بیوه، ارتباط مبهم مادر راوی با دکتر شوهر بیپایش، جویدن تکههای نان لواش و توصیف کشدار راوی از به تعویق انداختن لذت خوردن و بلعیدن چند تکه نان و...
همان ابتدای رمان، لحن و زبان راوی با آن بیتفاوتی و سردی سنگینش مرا یاد مورسو انداخت؛ مورسوی بیگانه، بیگانه کامو. میشود از این منظر حتا دل به دریا زد و به آنتوان روکانتن رمان تهوع سارتر هم اشارتی داشت. دغدغههای اگزیستانسیالیستی در به رخ کشیدن نزاع میان مرگ و زندگی خوب به چشم میآیند. جالب اینجاست که بیتفاوتی راوی نوجوان با آن کلاه کشی پایین کشیده و دستهای در جیب، گاهی کمی اغراقآمیز است و باورناپذیر. مثلا آن نوع برخورد عاری از احساس با جنازه برادر و بعد سنگدلی با پدر بیمار. اما رازگشایی در بخشهای پایانی ما را از هر گونه برداشت منفی دور میکند. راز نامههایی که راوی پنهانی در وسایل مادر پیدا کرده، نیمی از سردی و سنگدلی راوی را توجیه میکند. پوچگرایی و وانهادگی در کنش و واکنشهای راوی بینام خصیصه تازهای ست که در میان آثار امروزی کمتر به آن بر میخوریم. زبان در نگاه اول ساده به نظر میرسد: ساده و آسان. اما همه میدانیم که این سادگی چقدر دشوار است. آن هم در شرایطی که نویسنده توانسته یکدستی زبان را تا پایان حفظ کند. و پایان. زیاد شنیدهایم که پایانبندی آثار نویسندگان ایرانی خوب نیست. بیراه هم نیست این شکوه و شکایت. داستانی را میخوانی و میبینی همه رشتهها در طرفهالعینی پنبه میشود. پایان این داستان نقطه اوج این داستان نیست. اما انصاف باید داد که خوب تمامش کرده نویسنده. آن جبرگرایی آغاز، به جبرگرایی پایان خوب پیوند خورده. دایره روایت تکمیل است. چقدر سطر پایانی رمان بجا تعبیه شده. حتی دوست دارم بگویم قهرمان داستان در حقیقت آن کلاهکشی است که راوی در همه موقعیتهای دشوار آن را تا بالای چشمها پایین میکشد. این راوی از خاطر من پاک نمیشود. دوستش دارم آن پسرک کوتاه قد را با آن کلاهکشی پایین کشیده شده و دستهای فرو رفته در گرمای جیب. بگذار جهان بیرون مدام تذکر بدهد: دستهایت را بیرون بیاور. کلاهت را بردار. بگذار بگویند این راوی و این نویسنده خوب به راه خودشان میروند. آرام و بیصدا.
http://hambasteginews.com/news/951207...
شهلا زرلکی
حدود ده پانزده سال پیش بود که وقتی داستانهای ایرانی را میخواندم، با خودم فکر میکردم چرا کسی درباره حال و روزگار ما کودکان و نوجوانان در دهه شصت داستانی نمینویسد. داستانی درباره موقعیت کودک یا نوجوان در شهری که در آن خیلی روزها صدای اضطرابآور آژیر خطر میآید. زود بود. نمیدانستم برای روایت یک اتفاق، یک دوره زمانی، باید کمی از آن فاصله گرفت. باید زمانی میگذشت تا بچههای دهه شصت بزرگ شوند. داستان نوشتن یاد بگیرند.
برای همین تا هوس نوشتن داستان به سرم زد خودم دست به کار شدم. چند سال پیش اولین سوژه داستانی که به ذهنم رسید جنگ بود. آژیر خطر و افتادن بمب در نزدیکی یک حمام زنانه و. . . در داستان صابون گلنار. همزمان این طرف و آن طرف میدیدم داستانهایی با پرداختن به این موضوع. اما هنوز آن داستان کامل و تازه و نابی که میخواستم نخوانده بودم تا امروز.
رمان دیوار، یک «داستانِ جنگ» تمام عیار است. از علیرضا غلامی فقط مطالب روزنامهای خوانده بودم و چه روزنامهنگار سر به راه و بیجنجال و بیادعایی هم هست. بیسر و صدا سالهاست کارش را میکند. داستان دیوار با توصیف بینظیر وضعیت پادگانی یک مدرسه راهنمایی پسرانه شروع میشود. مقهور بودن انسان در موقعیت نظم تحمیلی. راوی به سرعت به این نظم تحمیلی عذابآور، جنگ تحمیلی را هم اضافه میکند. سراسر داستان توصیف وضعیت یک شهر جنگزده است از زبان یک نوجوان. نوجوان گزارش میکند. گزارشگر جزیینگری هم هست در عین بیطرفی. نوعی نگاه ناتورالیستی در روایت دیده میشود. همه چیز زیر سایه سیاه جنگ تقلیل یافته به نیازهای ابتدایی آدمی. نیازمندی فلاکتبار آقای فرزانه برای به دست آوردن زنی بیوه، ارتباط مبهم مادر راوی با دکتر شوهر بیپایش، جویدن تکههای نان لواش و توصیف کشدار راوی از به تعویق انداختن لذت خوردن و بلعیدن چند تکه نان و...
همان ابتدای رمان، لحن و زبان راوی با آن بیتفاوتی و سردی سنگینش مرا یاد مورسو انداخت؛ مورسوی بیگانه، بیگانه کامو. میشود از این منظر حتا دل به دریا زد و به آنتوان روکانتن رمان تهوع سارتر هم اشارتی داشت. دغدغههای اگزیستانسیالیستی در به رخ کشیدن نزاع میان مرگ و زندگی خوب به چشم میآیند. جالب اینجاست که بیتفاوتی راوی نوجوان با آن کلاه کشی پایین کشیده و دستهای در جیب، گاهی کمی اغراقآمیز است و باورناپذیر. مثلا آن نوع برخورد عاری از احساس با جنازه برادر و بعد سنگدلی با پدر بیمار. اما رازگشایی در بخشهای پایانی ما را از هر گونه برداشت منفی دور میکند. راز نامههایی که راوی پنهانی در وسایل مادر پیدا کرده، نیمی از سردی و سنگدلی راوی را توجیه میکند. پوچگرایی و وانهادگی در کنش و واکنشهای راوی بینام خصیصه تازهای ست که در میان آثار امروزی کمتر به آن بر میخوریم. زبان در نگاه اول ساده به نظر میرسد: ساده و آسان. اما همه میدانیم که این سادگی چقدر دشوار است. آن هم در شرایطی که نویسنده توانسته یکدستی زبان را تا پایان حفظ کند. و پایان. زیاد شنیدهایم که پایانبندی آثار نویسندگان ایرانی خوب نیست. بیراه هم نیست این شکوه و شکایت. داستانی را میخوانی و میبینی همه رشتهها در طرفهالعینی پنبه میشود. پایان این داستان نقطه اوج این داستان نیست. اما انصاف باید داد که خوب تمامش کرده نویسنده. آن جبرگرایی آغاز، به جبرگرایی پایان خوب پیوند خورده. دایره روایت تکمیل است. چقدر سطر پایانی رمان بجا تعبیه شده. حتی دوست دارم بگویم قهرمان داستان در حقیقت آن کلاهکشی است که راوی در همه موقعیتهای دشوار آن را تا بالای چشمها پایین میکشد. این راوی از خاطر من پاک نمیشود. دوستش دارم آن پسرک کوتاه قد را با آن کلاهکشی پایین کشیده شده و دستهای فرو رفته در گرمای جیب. بگذار جهان بیرون مدام تذکر بدهد: دستهایت را بیرون بیاور. کلاهت را بردار. بگذار بگویند این راوی و این نویسنده خوب به راه خودشان میروند. آرام و بیصدا.
http://hambasteginews.com/news/951207...




