داستان كوتاه discussion

234 views
داستان كوتاه > زن ماندن

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments اگر ایرج بفمد! اصلن بفمد! بهتر! آقای غلامی مرتب می رود و می آید. گوشه ی نگاهش را حس می کنم مانند ماری زهرآگین است که هربار از جلوی اتاقم رد می شود می خزد و داخل می آید، تا دم میز و بعد با نگاه تحقیر آمیز من محو می شود و می رود. آقای غلامی چهل و خرده ای سال دارد و مانند تمام مردان هیزی است که از دوران بچگی درون ذهنم داشته ام؛ کله ای کچل با قدی کوتاه و شکمی بزرگ که از زیر لباس مردانه اش عجیب بیرون می زند و البته صورتی گوشتالو و همیشه ی خدا هم دهانش بوی سیر می دهد مخصوصن وقتی بلند و از ته دل میخندد؛ آن وقت است که بوی سیر همه جا را پر می کند. گاهی به اتاقم می آید و مسئولیتهای به ظاهر مهمی به من میدهد:
- خانم تیموری به آقای فاضلی سپرده ام که وقتی نامه ای آمد و من نبودم شما تحویل بگیرید و به جای من امضا بزنید.
به خیالش باید خوشحال شوم از داشتن چنین مسئولیت مهم و خطیری. آن وقت است که با بی تفاوتی می گویم : حتمن! وقتی کلمه ی مهمی را با حالت بی تفاوتی ادا کنی معجون عجیبی از آب در می آید که تاثیراش را فقط می شود در صورت آقای غلامی دید. خدا را شکر امروز تا این لحظه داخل اتاق نیامده است. چشمانم می سوزد کارم را رها می کنم و به پشت پنجره می روم. از این بالا همه چیز زیباست و آرام؛ پاییز شروع شده است و من دلم می گیرد که فصلها می آیند و میروند بدون ساختن خاطره ای خوش! دوست دارم زمان متوقف شود تا این روزها بگذرند، تا این سالها بگذرند... چه می دانم شاید بهتر باشد زمان بایستد تا این قرنها بگذرند. چایی می ریزم. دلم هوس سیگار می کند توی هوای خنک پاییز زیر برگهای زرد و نارنجی با یک لیوان کاغذی پر از چایی و یک نخ سیگار کنت و نگاههای عجیب و گاهی توهین آمیز آدمهایی که از کنارم می گذرند. با احتیاط از اتاق بیرون می روم تا یک چایی برای خودم بیاورم. تا; حالا که بقیه آرزوهایم برآورده نمی شود حداقل این یکی را انجام بدهم. توی آبدارخانه خانم مهینی و چند تن از بچه های مالی را می بینم که دارند صبحانه می خورند و میخندند به محض دیدنم گل از گلشان می شکفد.
- بفرمایید صبحانه خانم تیموری
- نوش جان. صبحانه خورده ام.
دروغ می گفتم. من عادت به صبحانه خوردن نداشتم چون ایرج هم صبحانه نمی خورد و همیشه با عجله دوش می گرفت، حاضر می شد و می رفت و من هم مثل بچگیها که از مامان اجازه می گرفتم زمان صبحانه خوردن را به خواب اختصاص دهم. ترجیح می دادم یک ربع بخوابم و صبحانه نخورم و کسی نمی فهمید آن یک ربع خواب برای من از هر صبحانه ای مفیدتر بود. چایی را ریختم و برگشتم چون از آن روزهایی بود که حوصله نداشتم. مخصوصن که الان تیکه های به ظاهر خنده دار بچه ها شروع می شد در مورد اینکه از وقتی حسا بدار مدیر عامل شده ام آنها را تحویل نمی گیرم و خلاصه از این حرفهایی که فقط در جواب باید بخندی و بگویی نه بابا! این چه حرفیه! ترجیح دادم پشت سرم حرف بزنند اینجوری لذتش هم برای آنها چند برابر بود. به اتاق که برگشتم آقای فاضلی نامه به دست داخل اتاق بود. سرش پایین بود ولی فهمید داخل شدم و همانطور که سرش پایین بود سلام کرد. نامه ها را روی میز گذاشت و دفترش را به من داد تا امضا کنم به نام آقای غلامی! نامه ها مهم بودند و محرمانه و باید فقط به دست آقای غلامی می رسیدند ولی نمی دانم چرا به من اعتماد می کرد و این کار را در مواقعی که نبود به من سپرده بود البته فقط من و آقای فاضلی از این قضیه خبر داشتیم. شاید قیافه ام به آنهایی می خورد که معلوم است تا آخر عمرشان هیچ کار خطایی نمی کنند. ساده لوح و احمق!
ایرج زنگ میزند به موبایل؛ جواب نمی دهم و احساس قدرت می کنم، قدرتی که بعد از یک ساعت به احتمال زیاد به ترس تبدیل می شود و من شماره اش را خواهم گرفت. آقای فاضلی می رود. خنده ام می گیرد؛ همیشه فکر می کند کار خیلی مهمی انجام می دهد قیافه اش شبیه پیک برهای زمان هخامنشیان می شود وقتی نامه ای به اتاقم می آورد. دلم برای تاریخ تنگ شده؛ سخت دلتنگ کورش شده ام ولی هر بار که به ایرج میگویم برویم شیراز و پاسارگاد به شوخی میگوید: آدم که بخاطر چند تا تکه سنگ پا نمیشه این همه راه بره تا شیراز! و من هر بار توی دلم میگویم آدم بخاطر چند تا سیخ جوجه کباب و زیتون پرورده هم پا نمیشه بره تا شمال! دوست دارم کتاب جدیدی را شروع کنم. تمام رویاها و آزادیهای نادیده گرفته شده ی یک زن گاهی توی یک کتاب به واقعیت تبدیل می شود. تصمیم می گیرم بعد از کار برویم به انقلاب. راه رفتن روی دکمه های پیاده روی خیابان انقلاب همیشه حالم را خوب می کند. به یاد قدیمها می افتم چیزی که ایرج از آن بیزار است. نمیدانم بیزاری است یا ترس ولی همیشه از برگشتن به عقب دلهره دارد. شب می خواهیم برویم جشن سالگرد ازدواج سارا و شایان. قرار است بعد از کار برویم و یک هدیه برای سارا بگیریم. از آن مهمانیهایی است که فقط ایرج دوست دارد. دوستهای قدیمی اش دور هم جمع می شوند و از خاطراتشان می گویند و میخندند و می نوشند و همیشه هم به ما به چشم آدمهای حقیر نگاه می کنند. راست می گویم به ما زنها طوری نگاه می کنند انگار تمام این سالها که دیگر خاطره نداشته اند و خوشیهای قدیم تکرار نمی شود به گردن ماست. خب یکی نیست بهشان بگوید وقتی هر دفعه می نشینید و راجع به گذشته حرف می زنید دیگر وقت نمی کنید خاطرات جدیدی بسازید. به لباسی که میخواهم شب تن کنم فکر کردم یک لباس خنثی مثل زندگی این روزهایم...مثل کارم...مثل ایرج...یک لباس ساده و زشت شاید برای دادن یک فرصت به ایرج برای نگاه کردن به دیگر زن ها و حصرت آنها را خوردن. برای اینکه خیلی چیزها یادش بیاید...
سراسیمه به پایین می روم ایرج منتظر است و به اصرار من ماشین نیاورده. بالاخره راضی اش کردم به انقلاب برویم تا کتاب بخریم هم برای هدیه سارا و هم برای خودمان. می دانم نمی تواند منتظر بماند و خشمگین خواهد شد نه برای منتظر ماندن بلکه برای برنامه نداشتن من! بیرون باران شدت گرفته از آن بارانهایی است که من دوست دارم بارانی بدون نظم و آشفته. به اصرار من تصمیم میگیریم از میدان فردوسی تا انقلاب را پیاده برویم. باران شدت می گیرد؛ میخندم خیلی وقت است اینطور خوشحال نشده ام به یاد قدیمها افتاده ام زمانی که زن بودم و با هر قدمم شعری سروده می شد. صدای هیوا در گوشم می پیچد هر روز ترانه ای برایم می سرود و برایم ایمیل می کرد. چقدر عاشق و دیوانه بودم و چقدر میخندیدم به زندگی و چقدر آزادگی را درون وجودم حس می کردم. ایرج غر میزند: کاش به حرف تو گوش نمی کردم و ماشین میاوردم. میخندم. غوز کرده است یاد پیرمرد خنزر پنزر فروش توی بوف کور می افتم احتمالن فکر میکند اینطور کمتر خیس میشود. من اما مثل همیشه سینه سپر کرده ولی با قدمهای کند راه میروم و ایرج مثل همیشه با حالت عصبی میگوید: میشه تندتر راه بیایی؟ تقریبن میدوم تا به قدمهای ایرج برسم. می گویم: خوبه دیگه. بارونش غیر قابل پیش بینی است هیجان داره. ایرج با پوزخندی می گوید: تو هم که همش دنبال هیجانی...مکثی می کند و می گوید: و البته آشفتگی و بی نظمی... حالم گرفته می شود. من از نظم متنفرم، از برنامه ریزی آن هم وقتی کس دیگری برایت برنامه بریزد. از اول آشنای مان ایرج هزاربار این حرفها را تکرار کرده است! آرزو و هدفهایت را بنویس، برنامه داشته باش، اهدافت و فکرت را جمع بندی کن، ببین از زندگی چه می خواهی؟ گاهی دوست دارم با صدای بلند سرش فریاد بکشم هیچی... از زندگی هیچی نمیخواهم جز زندگی کردن! حتی غذا خوردنش هم برنامه ریزی دارد. سالاد، آبلیمو، لیوان، بشقاب،... حالم به هم میخورد از این همه نظم و تکرار همیشگی کارهای روزمره و حرفهای تکراری. برای سفر رفتن آنقدر برنامه میریزد، آنقدر برنامه میریزد و تحقیق می کند که حتی وقتی به جایی برای اولین بار می رویم همه جا برایمان تکراری است! قدمهایم را آهسته می کنم تا از ایرج عقب بمانم. حتی دو قدم عقب تر هم برایم کافی است تا به حال خودم باشم و حس آزادی کنم. از جلوی کافه تلخ می گذریم، دلم می گیرد و در دل می گویم کاش ایرج یادش نیاید... اوایل دوستی مان که هنوز نمی خواستم تعهد را بپذیرم با دوست صمیمی ام یواشکی در کافه تلخ قرار گذاشتم. می دانستم ایرج با تمام افکار منظم و روشنش هرگز نخواهد دوستی صمیمیانه دو جنس مخالف را بدون مسایل جنسی بپذیرد. اما ایرج فهمید و من متهم شدم و دو چیز را فهمیدم اینکه همه ی پسرهایی که با آنها صمیمانه دوستم و دوستی شان خیلی بهتر و زیباتر از دوستی با دخترهای خنگ دور و زمانه ام بود به دنبال روابط جنسی با من بوده اند و من نفهمیده بودم البته بعد از تحلیلها و بحثهای طولانی با ایرج و دوم اینکه دیگر آزاد نیستم که بخواهم هر کاری دلم می خواهد بکنم و آزادانه بیاندیشم. از جلوی کتابفروشی طهوری هم می گذریم، دلم هری می ریزد وقتی کتابهای ایران باستان را نگاه می کنم. چقدر دور شده ام از هر چیزی که دوست داشته ام، از رشته تحصیلی ام از زن بودن و از ایرج که حالا برگشته و با عصبانیت نگاه میکند و قیافه اش مثل خط بریل می شود و من از دور میخوانم که نوشته شده: بیا دیگه اه!
آقای غلامی وارد اتاق می شود میخندد و سلام می کند، میخندم و تعجب می کند. می گوید: عجب! خانم تیموری بالاخره من خنده ی شما را دیدم. اشکهایم سرازیر می شود...
دو سه باری با آقای غلامی به کافی شاپ روبروی محل کارمان می رویم. من از هر دری برایش می گویم، از داستانهای عاشقانه زندگی ام گرفته تا سفر یکماهه و یکنفره و هیجان انگیزم به هند و او فقط گوش میکند با دقت و گاهی هیجان و گاهی خنده و گاهی هم می گوید: عجب شخصیت جالبی دارید شما! من خوشحالم که دوباره کسی را پیدا کرده ام که حرفهایم را می فهمد و برایم مهم نیست آقای غلامی چه فکرهایی در مورد من بکند. فقط احساس می کنم بعد از مدتی طولانی باز هم دارم حرف میزنم بدون سانسور و حرفهایم برای کسی جالب است شاید برای یک مرد! دوباره زن شده ام و میخندم و خوشحالم...
ترک یک زندگی خنثی نامه نمی خواهد؛ همانطور که تصمیم گرفته ام از امروز سر کار نروم بدون هیچ توضیحی. سیگاری روشن می کنم، مثل این فیلمهای عاشقانه چمدان ندارم. تنها چند تا جعبه است که از اول هم آوردنشان اشتباه بود. خانه اما تمیز است و ناهار روی گاز طبق عادت همیشگی و نظمی که ایرج دوست دارد یا داشت...


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments توصیفاتت جالب و گیرا بودن
آقای غلامی نماینده ی شر بود البته با ظاهری غلو آمیز
کوروش اضافی بود
ایرج پرداخت نشده بود
خانم تیموری آرومه و نمی تونه ناگهان عوض شه
باید حداقل دلیلی ناگهانی داشته باشه
خیلی سریع رفت سراغ خیانت
خیلی سریع خونه رو ترک کرد
خیلی سریع تصمیم گرفت
توی دنیای واقعی اینطور نیست
نمی خوام بگم که این نمی تونه داستان کوتاهی باشه
اتفاقا می تونه
اما آخر داستان و ان هم توی یه پاراگراف دو خطی آدمو واقعا به شوک میندازه


message 3: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments بنفشه بانو سپاس از نظرت و با تمام سريعهايي که گفتی موافقم و داستان باید دوباره نویسی بشه و شخصیتها پرداخته بشن. بازم ممنون که خوندي


message 4: by Mitra (new)

Mitra (mitram) | 1 comments خیلی قشنگ بود. ی بی نظمی داشت مثل همون که شخصیت داستان دوست داشت، و این داستان رو ملموس تر میکرد


message 5: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments سپاس میترا بانو هم برای نظرتان و هم وقتی که گذاشتید...


message 6: by رضا (new)

رضا روشناوند | 1 comments گر ایرج بفمد! اصلن بفمد! بهتر! --- چرا راوي اول شخص يك ابهام را بوجود مي‌آورد و بدون پرداختن به آن سريع آقاي غلامي را پيش مي‌كشد. سوالي كه كشش ايجاد كرد و تا پايان داستان همراه راوي رفتم
اما
واژه‌هايي كه از متن بيرون مي زد :
مثال : گوشه ی نگاهش را حس می کنم --- چه نوع نگاهي است گوش چشم داريم گوشه نگاه نداريم
مثال : نگاه تحقیر آمیز--- چه نوع نگاهي است رفتار و لحن تحقير آميز داريم ولي نگاه تحقير آميز نداريم
و تكرار نام آقاي غلامي كه راحت مي‌شود حذف شود مثال (آقای غلامی چهل و خرده ای سال دارد = چون قبل راوي در باره غلامي مي‌گفت مي‌شود راحت حذف كرد ) و جالب است خيلي جاها نام را حذف كرده ايد و مخاطب راحت بدون هيچ لنگي مي‌فهمد.
استفاده از واژه‌هايي كه انتظار زير متن داري را پيش مي‌كشد
مثال : دوران بچگی --- نقش دوران چيست در صورتي كه (از بچگي )
مشكلي با ديالگ ها:
مثال : ديالگ طولاني و استفاده از دو نام «- خانم تیموری به آقای فاضلی سپرده ام که وقتی نامه ای آمد و من نبودم شما تحویل بگیرید و به جای من امضا بزنید. » --- به فاضلي سپردم وقتي نيستم نامه‌ها را به شما تحويل بدهد.
مثال : بفرمایید صبحانه خانم تیموری --- خشك و بي روح است « بفرماييد » بخصوص كه قبلش راوي گفته صبحانه ميخورند
مثال : نوش جان. صبحانه خورده ام. --- ديالگ يك تازه وارد به اداره است كه --- نوش جان، صرف شده.
استفاده از واژگاني كه واقعا كار را زيبا مي‌كرد
مثال : قیافه اش مثل خط بریل می شود و من از دور میخوانم که نوشته شده: بیا دیگه اه!
در پايان - از پر حرفي راوي سرم درد گرفت – استفاده زيادي از نامها شده بود – فلاش بك ها زياد و بدون واسطه انجام مي شد .
مهم اين است كه تمام وجود لذت بردم. تشكر


message 7: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments سپاس رضا جان گرامی از نظرات تمامی نقدتان را قبول دارم. تازه قلم به دست گرفته ام و راه زیادی در پیش دارم. ممنون که وقت گذاشتید و خواندید و نظر دادید. سپاس فراوان.


message 8: by Mahdi (new)

Mahdi Shafa | 2 comments


message 9: by Maryam (new)

Maryam خیلی قشنگ بود.... ❤❤❤❤


message 10: by Payam (last edited Sep 09, 2016 10:21PM) (new)

Payam | 2 comments خیلی چرند بود.... سرشار از عقده های فروخورده.


message 11: by Mohammadreza (new)

Mohammadreza | 1 comments تا نیمه بیشتر نخواندم. مدتی‌ست خاطره‌نویسی با داستان اشتباه گرفته می‌شود. یک راوی که فقط می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید و هیچ فرم خاصی نمی‌سازد، هیچ استراتژی‌ای ندارد و در نتیجه هیچ داستانی شکل نمی‌گیرد.


message 12: by Baqer (new)

Baqer Aqaei | 1 comments سلام
به نظر من بیشتر شبیه قطعه ای کوتاه از یک داستان بود. تا داستان کوتاه.
اما به نظر کنی بی حوصله نوشته شده. دلیلی برای کار زن ارائه نمی شود صرف منظم بودن شوهر دلیل جدایی نمی شود و دلیلی هم برای همنشینی با آقای غلامی داده نمی شود.
امیدوارم که روز به روز بهتر شوید.


message 13: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments ممنون از نظرتون


message 14: by ali (new)

ali KDM (alikh1010) | 1 comments بابا روشنفکر


message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نثر داستان سلیس و بدون ابهام هست
کشش و تعلیق داستان مناسبه و خوندنش راحته
باید بگم که چیزی که من احساس کردم نزدیکی و در واقع یکی بودن راوی و نویسنده هست
این برای داستان ضعف بزرگی به حساب میاد
البته که داستان نویس داستان رو بهانه میکنه که خودش رو بنویسه اما این موضوع خیلی باید عمقی باشه مثلا یه نویسنده مرد جوان میتونه داستان پیرزنی رو روایت کنه و در عین حال خودش رو روایت کرده باشه
زیر لباس مردانه اش
مگه آقای غلامی میتونه لباس زنانه داشته باشه
نقد جناب رضا بسیار دقیق و ریز بود و به نکات خوبی اشاره کردن
داستان دارای فرم مناسبی نیست
طرح داستان و روابط علت و معلول اتفاقات ضعیفه
شخصیت سازی هم ضعیفه
شخصیت غلامی کاملا قراردادیه و این مسئله رو راوی اذعان میکنه
مانند تمام مردان هیزی.....
یادمون باشه توی داستان کوتاه به تقلید از دنیای واقعی هیچ دو شخصیتی شبیه هم نیستن
ایرج تقریبا شناسانده شده اما باز جای کار داره. و چند جا تناقض دیده میشه. این شخصیت منظم و برنامه ریز چرا باید همیشه با عجله دوش بگیره؟؟؟
و اما راوی
بس که راوی از خودش گفت که من چنینم و چنانم در واقع این اجازه رو از خواننده میگیره که حتی فکر کنه که این یک شخصیت ساختگیه . که اگر اینطور باشه کار نویسنده عالی بوده. یعنی نویسنده شخصیتی جدا از راوی داشته باشه.
شخصیتهای دیگه مثل همکارها که فقط اسامی هستن که آویزون داستانن
  زمان متوقف شود تا این روزها بگذرند، تا این سالها بگذرند... چه می دانم شاید بهتر باشد زمان بایستد تا این قرنها بگذرند
این نوع تک گویی های فلسفی چی هستن؟ چرا تو داستانن؟ چه ارتباطی به داستان دارن؟ نباشه داستان چی میشه؟ لطمه میخوره؟ به نظر من که اینطور نیست.
. چشمانم می سوزد
این جمله چیه اون وسط .چرا ؟. اصلا به داستان چه؟ . به خواننده چه؟


عادت به صبحانه خوردن نداشتم چون ایرج هم صبحانه نمی خورد .
اینکه یه جمله گفته بشه بعد یه جمله برای جواب به چرایی جمله اول گفته بشه اگه فقط یه بار باشه خوبه اما همین که چند. بار این اتفاق بیفته اصلا خوب نیست
این داستان از چند داستان پرداخت نشده تشکیل شده
ماجرای دوست صمیمی
ماجرای خاطره گویی
ماجرای کتاب خریدن
ماجرای کنش با همکارها
مطمئن باش که اگه مسلط داستان بنویسید میتوانید تمام درونمایه رو بگنجونید توی فقط یکی از این ماجراها.

اگر علاقه مند به داستان نویسی هستید قطعا واجبه که با اصول داستان نویسی آشتی کنید. مطالعه و مطالعه و مطالعه تنها راهیه که برای داستان نوشتن بهتر بهتون توصیه میکنم


message 16: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments من دوباره خوندمش.
و بنظرم مطمئنن بازنویسی یا ویرایشش کردید. چون الان خیلی بهتر و زیباتر بود.
مرسی


back to top