غیابهای حاضر نقدِ سعید احمدزاده اردبیلی بر من در خطرناک زندگی میکردم ِ علی عبدالرضایی
---------------------------------------
با «من در خطرناک زندگی می کردم» شعر به عنوان رابطه یی درگذرنده از مرزهای هستی شناسانه جلوه گر میشود. این رابطهی مرز شکنانه در نوشتار عبدالرضایی موجب ایجاد نوعی تغییر پذیری سیال میشود، چنان که صورتی غیر مستقیم از این موقعیت گفتمانی به خوانش هایی حتا متناقض قابل انتقال است. و هم، سویی اکیدن واقعی از ایجاد رابطهی شهوانی با متنیت در انگیزش جنسی زبان جاری شده است. در تمامیت ناتمام علیهای خطرناک ارادهی تخریب گستردهیی جریان دارد که تن سیاسی، تن معرفتی و روان فردی را تحت تأثیر خود قرار میدهد. عبدالرضایی با « من در خطرناک...» حلول را اساسن به حال تعلیق درآورده و امکانات چندگویانه ی انحراف ارجاعی را عرضه می کند. این گونه پراکنشهای پادنهاد در راستای ایجاد تفرق های گسترده در شعر هشتاد عمل میکنند. از این رو عبدالرضایی در اشاره به توانایی ذهن برای تعمیم بخشیدن به خود در قالب مداخله هایی در خود و از خود نگر، خطرناک را به وارونگی یِ ناخودآگاهی ملفوظ در اعماق ارتعاش میکشاند
من در خطرناک زندگی می کردم با گفتمانی مبتنی برغیاب ها و شکاف ها، به دنبال آشوبی ست که در زیر پندار انسجام متن قرار دارد. «من در خطرناک...» ِ عبدالرضایی از معناهایی که حذف یا سرکوب می کند ساخته می شود؛ در شعر او آن چه که متن متعلق به خود نمی داند و پس می زند تعیین کننده ی معنای متن است. او چیزهایی را که شعر تظاهر می کند به آن ها نیازی ندارد برجسته میکند و به دنبال غیاب های حاضر است. در «من در خطرناک...»، علی عبدالرضایی پنداریست که سرکوب تناقضهای درونی باعث ایجاد او میشود. او خود شکنیی ِ متن اش را با استفاده از گسیخته گی هایی که در درون خود آن ها به کمین نشسته تشویق می کند. «من در خطرناک...» هم به واسطه ی یک عبدالرضایی موجودیت پیدا می کند که او را نسبت به خود بیگانه می داند
علی های خطرناک همان قدر که محصول انگیزش دوگانه ی قدرت به لذت یا لذت به قدرت هستند از در خود نگری یِ عبدالرضایی هم تأثیر می پذیرند و راههایی برای مقاومت پیدا میکنند
من در خطرناک زندگی می کردم با حرکت از اقتصاد نویسش به سوی اقتصاد لیبیدویی وجه تازه یی از میل در زبان هشتاد را وارد شعر می کند که در آن به جای فقدان یا منع ، آرایش و نشرِ شدت ها مطرح است. در این حالت، عبدالرضایی کنش و استعلایی از گفتار جنسی را حول محور وانمودگری مضاعف می کند. پس سکسِ «من در خطرناک...» وجود دومی هم یافته و افسون کنندگییِ یک رابطهیِ ارجاع از دست رفته را به خود می گیرد. از این منظر است که چرخش ناگهانی یِ تازه یی را با عبدالرضایی در شعر هشتاد درک می کنم که باز فرآوری یِ خویش تن به مثابه ی امری واقعی، خود به حیطه ی حاد واقعیت افتاده و محو می شود
من در خطرناک زندگی می کردم درک واقع بینانه از نهایتِ عدم انسجام و بیگانگی را با تحمل گشاده رویانه و تضعیف جدیت سازمانی تلفیق می کند. در نتیجه ی همین متکثر سازی یِ گفتمانی ست که مرکزیت موجود در روایت تاریخی وروایت داستانی متلاشی می شود، حاشیه ها و کناره ها ارزش تازه یی کسب می کنند،و برون مرکزها-هم بیرون ازمرکزها و هم از مرکز بیرون شده ها- مورد توجه قرار می گیرند. عبدالرضایی با برجسته سازی یِ درهم تنیدگی یِ بینامتنی یِ گفتمان ها، تصور منسجم از اصیل را مورد استفاده و سؤ استفاده قرار داده سپس به چالش می کشد. در شعر او کل فرض متن به عنوان یک ذات مستقل و دارای معنایی ذاتی به پرسش کشیده می شود. «من در خطرناک...» به جای رابطهی چالشبار مؤلف-متن، رابطه ی چالش بار خواننده-متن را قرار می دهد و به این وسیله تمرکز بر ایدهی فرآورندگی یِ متنی را جایگزین بر فرض سوژه میکند
حاصل شعر عبدالرضایی در اکنونِ هشتاد هم، گسستی از هر زمینه ی مفروض و ایجاد بینهایت زمینههای تازه به شیوهیی تحدید ناپذیر خواهد بود. گذرا بودن خود خواستهی این رسوخ متنی متکی بر ناگزیرِ رویه های گفتمانی ست. به گونه یی که«من در خطرناک زندگی می کردم» بنیان مرکز زدودهی فوق العادهیی برای زبان و متنیت شعر مهیا کرده است
نقدِ سعید احمدزاده اردبیلی بر
من در خطرناک زندگی میکردم ِ علی عبدالرضایی
---------------------------------------
با «من در خطرناک زندگی می کردم» شعر به عنوان رابطه یی درگذرنده از مرزهای هستی شناسانه جلوه گر میشود. این رابطهی مرز شکنانه در نوشتار عبدالرضایی موجب ایجاد نوعی تغییر پذیری سیال میشود، چنان که صورتی غیر مستقیم از این موقعیت گفتمانی به خوانش هایی حتا متناقض قابل انتقال است. و هم، سویی اکیدن واقعی از ایجاد رابطهی شهوانی با متنیت در انگیزش جنسی زبان جاری شده است. در تمامیت ناتمام علیهای خطرناک ارادهی تخریب گستردهیی جریان دارد که تن سیاسی، تن معرفتی و روان فردی را تحت تأثیر خود قرار میدهد. عبدالرضایی با « من در خطرناک...» حلول را اساسن به حال تعلیق درآورده و امکانات چندگویانه ی انحراف ارجاعی را عرضه می کند. این گونه پراکنشهای پادنهاد در راستای ایجاد تفرق های گسترده در شعر هشتاد عمل میکنند. از این رو عبدالرضایی در اشاره به توانایی ذهن برای تعمیم بخشیدن به خود در قالب مداخله هایی در خود و از خود نگر، خطرناک را به وارونگی یِ ناخودآگاهی ملفوظ در اعماق ارتعاش میکشاند
من در خطرناک زندگی می کردم با گفتمانی مبتنی برغیاب ها و شکاف ها، به دنبال آشوبی ست که در زیر پندار انسجام متن قرار دارد. «من در خطرناک...» ِ عبدالرضایی از معناهایی که حذف یا سرکوب می کند ساخته می شود؛ در شعر او آن چه که متن متعلق به خود نمی داند و پس می زند تعیین کننده ی معنای متن است. او چیزهایی را که شعر تظاهر می کند به آن ها نیازی ندارد برجسته میکند و به دنبال غیاب های حاضر است. در «من در خطرناک...»، علی عبدالرضایی پنداریست که سرکوب تناقضهای درونی باعث ایجاد او میشود. او خود شکنیی ِ متن اش را با استفاده از گسیخته گی هایی که در درون خود آن ها به کمین نشسته تشویق می کند. «من در خطرناک...» هم به واسطه ی یک عبدالرضایی موجودیت پیدا می کند که او را نسبت به خود بیگانه می داند
علی های خطرناک همان قدر که محصول انگیزش دوگانه ی قدرت به لذت یا لذت به قدرت هستند از در خود نگری یِ عبدالرضایی هم تأثیر می پذیرند و راههایی برای مقاومت پیدا میکنند
من در خطرناک زندگی می کردم با حرکت از اقتصاد نویسش به سوی اقتصاد لیبیدویی وجه تازه یی از میل در زبان هشتاد را وارد شعر می کند که در آن به جای فقدان یا منع ، آرایش و نشرِ شدت ها مطرح است. در این حالت، عبدالرضایی کنش و استعلایی از گفتار جنسی را حول محور وانمودگری مضاعف می کند. پس سکسِ «من در خطرناک...» وجود دومی هم یافته و افسون کنندگییِ یک رابطهیِ ارجاع از دست رفته را به خود می گیرد. از این منظر است که چرخش ناگهانی یِ تازه یی را با عبدالرضایی در شعر هشتاد درک می کنم که باز فرآوری یِ خویش تن به مثابه ی امری واقعی، خود به حیطه ی حاد واقعیت افتاده و محو می شود
من در خطرناک زندگی می کردم درک واقع بینانه از نهایتِ عدم انسجام و بیگانگی را با تحمل گشاده رویانه و تضعیف جدیت سازمانی تلفیق می کند. در نتیجه ی همین متکثر سازی یِ گفتمانی ست که مرکزیت موجود در روایت تاریخی وروایت داستانی متلاشی می شود، حاشیه ها و کناره ها ارزش تازه یی کسب می کنند،و برون مرکزها-هم بیرون ازمرکزها و هم از مرکز بیرون شده ها- مورد توجه قرار می گیرند. عبدالرضایی با برجسته سازی یِ درهم تنیدگی یِ بینامتنی یِ گفتمان ها، تصور منسجم از اصیل را مورد استفاده و سؤ استفاده قرار داده سپس به چالش می کشد. در شعر او کل فرض متن به عنوان یک ذات مستقل و دارای معنایی ذاتی به پرسش کشیده می شود. «من در خطرناک...» به جای رابطهی چالشبار مؤلف-متن، رابطه ی چالش بار خواننده-متن را قرار می دهد و به این وسیله تمرکز بر ایدهی فرآورندگی یِ متنی را جایگزین بر فرض سوژه میکند
حاصل شعر عبدالرضایی در اکنونِ هشتاد هم، گسستی از هر زمینه ی مفروض و ایجاد بینهایت زمینههای تازه به شیوهیی تحدید ناپذیر خواهد بود. گذرا بودن خود خواستهی این رسوخ متنی متکی بر ناگزیرِ رویه های گفتمانی ست. به گونه یی که«من در خطرناک زندگی می کردم» بنیان مرکز زدودهی فوق العادهیی برای زبان و متنیت شعر مهیا کرده است