آقا من و ميگي ، چهار شاخ گاردونم بريد ، حيرون يه نگاهي به جبرائيل كردم يه نگاه به منبع نور كه متوجه شدم اونها از منم حيرون ترن ، عرض كردم يعني اينجام بله ...؟! جواب آمد كه اينجا كه پاتوقشونه ، اين اهل كوفه دست از سر كچل ما برنميدارن ، اشاره اي كردن به جبرائيل و با عصبانيت فرمودن " برو بگو آقا جان چقدر بايستي بديم ما رو تنها بگذاريد ... !؟ " وجبرائيل رو فرستادن براي بررسي وضعيت و بازديد از موقعيت .
جبرائيل رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و بعد از يك تعظيم بلند بالا گفت ، فداي طبقات آسمونتون ، قربون جبروتتون ، تصدق ذات مقدستون ، يه سري از فرشته ها دم در بارگاه جمع شدن و ميگن كفر همه دنيا رو فرا گرفته و اگه اوضاع همينجوري پيش بره تا چند وقت ديگه گوش بعضيا كر ديگه تره هم واسمون يعني واستون خرد نميكنن ... فرمودن برو بگو مادر فلانا شما نگران من و بارگاه منيد يا نگران خودتون و تخم و تركه قرمساغتون ( علما و فضلا بر ما خرده مگيريد كه امانت داري مرا موظف به آوردن عين كلمات و جملات مي نمايد كه بزرگي گفته است خبرنگاري به نوعي شغل انبيا و اولياست ) ، در ادامه فرمودن از اين چرنديات بگذريم حالا اصل قضيه رو بگو ... جبرائيل گفت تصدق اون فحش دادنتون بشم من ، ميگن تا رو زمين بودن زندگيشون و وقف عبادت و ابراز ارادت و جذب عنايت و دفع اهانت شما كردن وحالا كه از صبح تا شب مشغول پرپر زدن هستن براشون خيلي افت داره شما رو تنها بگذارن و كاري نكنن . . . من ديدم اگه همينطور ساكت بمونم سرم كلاه ميره يه سرفه اي كردم كه يعني منم اينجام ، به جبرائيل فرمودن برو بگو صبر كنن تا خودم بيام پدر پدرسوختشون و در بيارم ، اول بايد تكليف اين و روشن كنم و بعد پرسيدن ، چي گفتي ...؟! ( يه لحظه ياد پسر خاله و كلاه قرمزي افتادم ) گفتم ، سوالم اين بود كه خبر داريد چند كرور آدم و بنام توهين به وجود مقدس شما و زير سايه اسم شما ! دار زدن و ميزنن و خلاصه يه جورايي به ..... ميدن . زدن نور پايين كه دوتا معني ميشه براش در نظر گرفت يا از روي خجالت بود يا سر به جيب تفكر فرو برده بودن در هر حال بعد چند دقيقه فرمودن ، مگه ما مثل شما خريم ، كه من ناخودآگاه پروندم استغفرالله كه ايشون هم در جواب گفتن جلو ملا و ملق بازي ، عرض كردم از رو عادته شما ببخشيد ... فرمودن ، معلومه كه خبر دارم چه خبره ، تازشم جديدا مد شده از بچه هفت ساله تا ننه بزرگاي صد ساله برام نامه مي نويسن ، ولي چون ديدم نامه هاي منم سانسور ميشه يه چند وقتيه ميرم تو اينترنت وبلاگ ميخونم هر چند اونجام نصف بيشتر وبلاگا مال همين آقا زاده هاست ! ، از تو چه پنهون يه چند تا كامنت گوشتالويه پدر مادر دار براشون گذاشتم ولي بعد كه سر زدم ديدم حذفش كردن ... عرض كردم آقا اطلاعاتتون خيلي به روزه ، در تاييد فرمايشتون اين روزا چهار تا وبلاگم كه يه چيزايي توش پيدا ميشه يا توقسمت نظر دهي موش دووني ميكنن يا پشت به پشت ميرن بدنبال كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش ... فرمودن ، غلط كردن ، همين دو روز پيش بود يكي از همين وبلاگ نويساي ننه مرده سر پل صراط گير كرده بود همين جبرائيل رو فرستادم دستش و گرفت آوردش اينور ، منم واسه رو كم كني نامردي نكردم با سر هلش دادم تو حوض كوثر بره حالش و ببره ... ( تا كور شود هر آنكه نتواند ديد ... ) عرض كردم پس چرا كاري نمي كنيد ...؟! آخه يه اهني يه اوهوني ... ، بجاي اينكه اين ملت و هل بديد تو حوض كوثر اون امت و هل بديد تو قعر جهنم ، اينجوري لااقل اين چهار نفري كه براتون باقي مونده رو واسه خودتون حفظ كنين ... فرمودن ، نه اهني در كاره نه اوهوني ، هيچ كاري براتون نميكنم تا دندتون نرم شه ، نصف حقتونه ... گفتم قربون اون انصافتون ، آخه فداي عدل و دادتون ، گذشت از بزرگانه ، حالا يه زماني يه غلطي كردن و بلا نسبت خرمرتكب يه خريتي شدن شما به دل نگيريد ، خدا خوب نيست اينقدر كينه اي باشه ... فرمودن ن.......چ عرض كردم ، يا رب ، به جون خودم نه به جون جبرائيلم نه به جون شما يه اشتباه لپي بوده ، بيا و از خر خدايي پياده شو و يه حالي به اين مردم غيور بده ... فرمودن ن.......چ ، ن ..........چ آقا ديدم مثل اين بچه ننه ها هي نچ نچ ميكنه منم قاطي كردم گفتم ميخواي حال بده ميخواي نده ، اصلا به من چه ، ما كه دنيا و آخرتمون به فلان رفته ، خود داني ... با نيشخند فرمودن ، در توبه هميشه بازه ... كه ايندفعه من مجبور شدم بگم " جلو ملا و ملق بازي " كه خوشبختانه تو همين گير و دار قبل از اينكه كار به كتك كاري بكشه جبرائيل از ماموريت برگشت و يه چشمك به من زد كه چه خبر ، منم يه چشمك بهش زدم كه يعني دسته تبر حالا نميدونم معنيش و فهميد يا نه در هر صورت از فرصت استفاده كردم و حرف و عوض كردم و انگشتم و بردم بالا و گفتم آقا اجازه سوال بعدي . ببخشيد چرا ديگه معجزه نمي فرماييد ...؟! اون قديم نديما ديويد كاپر فيلد وار عصا اژدها ميفرمودين ، آتش و گل ميفرمودين ، جنده جات و باكره ميفرمودين و از اينجور شامورتي بازيا ، جسارتا خرگوشاي تو كلاهتون ته كشيدن يا ستاره سر عصاتون تو سياه چاله افتاده و خاموش شده ...؟! پاسخ آمد ، ما هنوزم اگه تصميم بگيريم با چرخوندن عصامون دنيا رو زير و رو مي كنيم ( يه صدايي اومد كه شبيه شيشكي بود ولي به جان خودم من نبودم ، احتمالا جبرائيل بود ...! ) اما مگه شما ها دل و دماغ واسه ما باقي گذاشتين ، آقا جان معجزه انگيزه ميخواد ، من انگيزم و واسه اين كا را از دست دادم ، اينقدر دروغ و دغل به هم بافتين و حرف هاي ما رو تحريف كردين كه خود ما هم يادمون رفته كدوم حرف و ما زديم و كدوم و شما تو دهن ما گذاشتين ... ! ( آخي ، بميرم ، فكر كنم حيوونكي يه نموره دچار افسردگي شده ) گفتم پس راست ميگن كه " فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد " فرمودن پس چي ، فكر كردي ما كم الكي هستيم ، نه داداش ...! عرض كردم حالا بايد چيكار كنيم و كي و ببينيم كه فيض شما دوباره مدد بفرمايد ، گفت گوشت و بيار جلو در گوشت بگم ، منم خر شدم و رفتم جلو كه يهو گوشم و گرفت و كشيد و گفت شماها آدم بشيد ! ما مستفيضتون مي كنيم ... ! آخه شماهايي كه گوشت تن هم و زنده زنده ميخورين و استخونهاي همديگه رو ميگذارين تو فريزر واسه روز مبادا چه به اين غلطا ... گفتم قربون اون عدالتتون بشن جبرائيل و عزرائيل هر دو با هم ، ميشه بفرماييد ماجراي اين حلال و حروم چيه ، يعني دقيقا تكليف ما رو مشخص كنين كه چيا حلاله و چيا حروم ...؟ گفت چطور مگه ؟ گفتم آخه بعضي از علما فتوا دادن كه بكنيد اما بعضي ميگن نه خوبيت نداره نكنيد ، يه سري فتوا دادن با دست بزنيد يه سري ميگن نه خوبيت نداره با وسط پا بزنيد ، يه سريشون ميگن بخوريد بقيه ميگن اول بشوريد بعد بخوريد ( البته در كل ميگن بخوريد ولي بحث بر سر شسته و نشسته خيلي داغه و الآن هفت صد سالي ميشه كه اين معضل حل نشده و گمان هم نميكنم كه در هفت صد سال آينده هم حل بشه ) و بسياري از اين دست مطالب كه معضل اصلي اجتماع امروز ما ست و اگه اينها حل بشن ديگه شما وكيلي نه غم داريم نه غصه ...! فرمودن ، همه كارهايي كه انجام ميدين حرومه و بيقه حلال ... ! عرض كردم بازم ببخشيد ، ماجراي شيطون و شيطون بازي اين وسط چيه ...؟! فرمودن ، هيچي ، يه ننه مرده مثل بقيه ، فقط هر چند وقت يك بار ميفرستيمش پايين بياد مادر قحبگي رو از شما ها ياد بگيره ، بعدشم شبا فرشته ها ميشينن دور هم شيطون داستان كارها و حرف هاي شما رو واسشون تعريف ميكنه و سرگرم ميشن ، اين بدبخت بيچاره فلك زده اگه خيلي زرنگ بود و بلد بود كاري بكنه اول يه كاري واسه خودش ميكرد كه اينجوري رسواي جهان نشه ، حكايت اين بي پدر حكايت آش نخورده و دهن سوخته است ... عرض كردم به عنوان آخرين نكته ، با اجازه بزرگترا ، اگه واسه بزرگترا پيامي داريد بفرماييد ... ! فرمودن اصلا واسه همين گفتم بياي اينجا كه اين پيغام و ببري ، ( بقيه اش كه همه حرف مفت بود ... !؟ ) همه سعي و تلاشت و بكار بگير يه جا چاپش كني اگه نتونستي كه مطمئنم عرضه اين كار ونداري برو تو بلاگفا يه وبلاگ بزن اونجا مطرح كن ... گفتم يكي دارم ، گفتن اون به درد عمه ات ميخوره چون خبر نداري كه هر كي يه بار ميره توش ميشه عين موشي كه بيفته تو تله موش ، ديگه كلاهشم بيفته اون سمتي نمياد برش داره ، اصلا بگو ببينم مگه تو مرض داري واسه مردم درد سر درست ميكني حالا خودت به درك ، بذار بگيرن زنده زنده آتيشت بزنن فداي فلان جبرائيل چرا به مردم آزار ميرسوني ... با خودم گفتم " درست ... حالا خر بيار و باقالي بار كن ، عجب آدم فروشيه اين ، رو زمين كه بايد جواب پس بديم هيچ حالا اينم مدعي شده " ... بعدم با صداي بلند با بغض گفتم مگه من چيكار كردم ، گفت ديگه چيكار ميخواستي بكني ، با اين وبلاگ مسخره اي كه راه انداختي چشم و گوش دختراي مردم و باز ميكني و پسراشون و ازراه بدر ميكني ، ميخواي عزرائيل و صداش كنم خرخره ا ت و بخوره ... ! عرض كردم حالا شما پيغام و بفرماييد من واسه چاپش يه خاكي تو سرم ميريزم ... فرمودن برو بگو ما وكيل وصي نميخوايم ، نايب و نايب رئيس نميخوايم ، مفتي و محتسب نميخوايم ، راوي و مفسر نميخوايم ، راهب و كاهن و آخوند و ملا و شيخ و كشيش و كاردينال و آيت الله و پاپ و مرشد و درويش ، چي داداش ، نميخوايم ... يا پاتون و از تو كفش ما در بيارين يا يه كاري ميديم دستتون كارستون ، حالا ديگه خود دانيد ... تو دلم گفتم مگه دل بخواست " آش خالته بخوري پاته نخوري پاته " ... با صداي بلند عرض كردم ايني كه گفتين يعني چي . . . ؟! فارسي بگيد اونم زير ديپلم همه حاليشون شه ... فرمودن ، اي كوفت ، اي درد ، اي مرض ، اي زهر مار و يعني چي ، ايني كه گفتم يعني خاك تو سرتون اگه اجازه بديد بيشتر از اين ازتون سواري بگيرن و بنام من ازتون حمالي بكشن ... ، حاليته ...؟! گفتم بله در حد سيكل بود خوب شير فهم شد ... ديگه داشتم آماده ميشدم كه خداحافظي كنم كه دوباره صدايي بلند شد ، لابد كنجكاويد بدونيد ايندفعه قضيه چي بود الآن عرض ميكنم ، دوباره همون فرشته هاي مقرب بودن كه ايندفعه در بارگاه و شكستن و ريختن تو ، هر كدوم يه هد بند بسته بودن و يه چوبي ، چماقي ، نانچيكو يا شمشير سامورايي تو هوا تكون ميدادن و از ته حلقوم فرياد مي كشيدن كه . . . مرگ بر ... ... ... ولي بقيه اش و نشنيدم چون جبرائيل از ترسش دست منو گرفت و از در پشتي زديم به چاك ، بنده خدا از ترس دو تا پا داشت دوتا ديگم قرض كرد و گوشه رداش و گرفته بود تو دستش و چهار نعل ميدويد و ميگفت جونت و بردار كه هوا پسه ، فكر كنم حرفاتون درز كرده ...! روي قاليچه حضرت سليمون در حال برگشت بوديم كه با خودم فكر كردم ما رو بگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم ... هي هي هي ... استغفرالله ربي
خيلي داستان جالبي بود در عين اينكه طنز بود ، واقعيتو ميگفت شوخي با خدا خيلي جسارت مي خواد، فقط فكر نمي كنيد لحن كوچه بازاري براي خدا يكم نامناسب باشه؟ به نظر من اوج داستان تو قسمت "ما اهل كوفه نيستيم، خدا تنها بماند" بود موفق باشيد
آقا من و ميگي ، چهار شاخ گاردونم بريد ، حيرون يه نگاهي به جبرائيل كردم يه نگاه به منبع نور كه متوجه شدم اونها از منم حيرون ترن ، عرض كردم يعني اينجام بله ...؟! جواب آمد كه اينجا كه پاتوقشونه ، اين اهل كوفه دست از سر كچل ما برنميدارن ، اشاره اي كردن به جبرائيل و با عصبانيت فرمودن " برو بگو آقا جان چقدر بايستي بديم ما رو تنها بگذاريد ... !؟ " وجبرائيل رو فرستادن براي بررسي وضعيت و بازديد از موقعيت .
جبرائيل رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و بعد از يك تعظيم بلند بالا گفت ، فداي طبقات آسمونتون ، قربون جبروتتون ، تصدق ذات مقدستون ، يه سري از فرشته ها دم در بارگاه جمع شدن و ميگن كفر همه دنيا رو فرا گرفته و اگه اوضاع همينجوري پيش بره تا چند وقت ديگه گوش بعضيا كر ديگه تره هم واسمون يعني واستون خرد نميكنن ...
فرمودن برو بگو مادر فلانا شما نگران من و بارگاه منيد يا نگران خودتون و تخم و تركه قرمساغتون ( علما و فضلا بر ما خرده مگيريد كه امانت داري مرا موظف به آوردن عين كلمات و جملات مي نمايد كه بزرگي گفته است خبرنگاري به نوعي شغل انبيا و اولياست ) ، در ادامه فرمودن از اين چرنديات بگذريم حالا اصل قضيه رو بگو ...
جبرائيل گفت تصدق اون فحش دادنتون بشم من ، ميگن تا رو زمين بودن زندگيشون و وقف عبادت و ابراز ارادت و جذب عنايت و دفع اهانت شما كردن وحالا كه از صبح تا شب مشغول پرپر زدن هستن براشون خيلي افت داره شما رو تنها بگذارن و كاري نكنن . . .
من ديدم اگه همينطور ساكت بمونم سرم كلاه ميره يه سرفه اي كردم كه يعني منم اينجام ، به جبرائيل فرمودن برو بگو صبر كنن تا خودم بيام پدر پدرسوختشون و در بيارم ، اول بايد تكليف اين و روشن كنم و بعد پرسيدن ، چي گفتي ...؟! ( يه لحظه ياد پسر خاله و كلاه قرمزي افتادم )
گفتم ، سوالم اين بود كه خبر داريد چند كرور آدم و بنام توهين به وجود مقدس شما و زير سايه اسم شما ! دار زدن و ميزنن و خلاصه يه جورايي به ..... ميدن .
زدن نور پايين كه دوتا معني ميشه براش در نظر گرفت يا از روي خجالت بود يا سر به جيب تفكر فرو برده بودن در هر حال بعد چند دقيقه فرمودن ، مگه ما مثل شما خريم ، كه من ناخودآگاه پروندم استغفرالله كه ايشون هم در جواب گفتن جلو ملا و ملق بازي ، عرض كردم از رو عادته شما ببخشيد ...
فرمودن ، معلومه كه خبر دارم چه خبره ، تازشم جديدا مد شده از بچه هفت ساله تا ننه بزرگاي صد ساله برام نامه مي نويسن ، ولي چون ديدم نامه هاي منم سانسور ميشه يه چند وقتيه ميرم تو اينترنت وبلاگ ميخونم هر چند اونجام نصف بيشتر وبلاگا مال همين آقا زاده هاست ! ، از تو چه پنهون يه چند تا كامنت گوشتالويه پدر مادر دار براشون گذاشتم ولي بعد كه سر زدم ديدم حذفش كردن ...
عرض كردم آقا اطلاعاتتون خيلي به روزه ، در تاييد فرمايشتون اين روزا چهار تا وبلاگم كه يه چيزايي توش پيدا ميشه يا توقسمت نظر دهي موش دووني ميكنن يا پشت به پشت ميرن بدنبال كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش ...
فرمودن ، غلط كردن ، همين دو روز پيش بود يكي از همين وبلاگ نويساي ننه مرده سر پل صراط گير كرده بود همين جبرائيل رو فرستادم دستش و گرفت آوردش اينور ، منم واسه رو كم كني نامردي نكردم با سر هلش دادم تو حوض كوثر بره حالش و ببره ... ( تا كور شود هر آنكه نتواند ديد ... )
عرض كردم پس چرا كاري نمي كنيد ...؟! آخه يه اهني يه اوهوني ... ، بجاي اينكه اين ملت و هل بديد تو حوض كوثر اون امت و هل بديد تو قعر جهنم ، اينجوري لااقل اين چهار نفري كه براتون باقي مونده رو واسه خودتون حفظ كنين ...
فرمودن ، نه اهني در كاره نه اوهوني ، هيچ كاري براتون نميكنم تا دندتون نرم شه ، نصف حقتونه ...
گفتم قربون اون انصافتون ، آخه فداي عدل و دادتون ، گذشت از بزرگانه ، حالا يه زماني يه غلطي كردن و بلا نسبت خرمرتكب يه خريتي شدن شما به دل نگيريد ، خدا خوب نيست اينقدر كينه اي باشه ...
فرمودن ن.......چ
عرض كردم ، يا رب ، به جون خودم نه به جون جبرائيلم نه به جون شما يه اشتباه لپي بوده ، بيا و از خر خدايي پياده شو و يه حالي به اين مردم غيور بده ...
فرمودن ن.......چ ، ن ..........چ
آقا ديدم مثل اين بچه ننه ها هي نچ نچ ميكنه منم قاطي كردم گفتم ميخواي حال بده ميخواي نده ، اصلا به من چه ، ما كه دنيا و آخرتمون به فلان رفته ، خود داني ...
با نيشخند فرمودن ، در توبه هميشه بازه ... كه ايندفعه من مجبور شدم بگم " جلو ملا و ملق بازي " كه خوشبختانه تو همين گير و دار قبل از اينكه كار به كتك كاري بكشه جبرائيل از ماموريت برگشت و يه چشمك به من زد كه چه خبر ، منم يه چشمك بهش زدم كه يعني دسته تبر حالا نميدونم معنيش و فهميد يا نه در هر صورت از فرصت استفاده كردم و حرف و عوض كردم و انگشتم و بردم بالا و گفتم آقا اجازه سوال بعدي .
ببخشيد چرا ديگه معجزه نمي فرماييد ...؟!
اون قديم نديما ديويد كاپر فيلد وار عصا اژدها ميفرمودين ، آتش و گل ميفرمودين ، جنده جات و باكره ميفرمودين و از اينجور شامورتي بازيا ، جسارتا خرگوشاي تو كلاهتون ته كشيدن يا ستاره سر عصاتون تو سياه چاله افتاده و خاموش شده ...؟!
پاسخ آمد ، ما هنوزم اگه تصميم بگيريم با چرخوندن عصامون دنيا رو زير و رو مي كنيم ( يه صدايي اومد كه شبيه شيشكي بود ولي به جان خودم من نبودم ، احتمالا جبرائيل بود ...! ) اما مگه شما ها دل و دماغ واسه ما باقي گذاشتين ، آقا جان معجزه انگيزه ميخواد ، من انگيزم و واسه اين كا را از دست دادم ، اينقدر دروغ و دغل به هم بافتين و حرف هاي ما رو تحريف كردين كه خود ما هم يادمون رفته كدوم حرف و ما زديم و كدوم و شما تو دهن ما گذاشتين ... ! ( آخي ، بميرم ، فكر كنم حيوونكي يه نموره دچار افسردگي شده )
گفتم پس راست ميگن كه " فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد "
فرمودن پس چي ، فكر كردي ما كم الكي هستيم ، نه داداش ...!
عرض كردم حالا بايد چيكار كنيم و كي و ببينيم كه فيض شما دوباره مدد بفرمايد ، گفت گوشت و بيار جلو در گوشت بگم ، منم خر شدم و رفتم جلو كه يهو گوشم و گرفت و كشيد و گفت شماها آدم بشيد ! ما مستفيضتون مي كنيم ... !
آخه شماهايي كه گوشت تن هم و زنده زنده ميخورين و استخونهاي همديگه رو ميگذارين تو فريزر واسه روز مبادا چه به اين غلطا ...
گفتم قربون اون عدالتتون بشن جبرائيل و عزرائيل هر دو با هم ، ميشه بفرماييد ماجراي اين حلال و حروم چيه ، يعني دقيقا تكليف ما رو مشخص كنين كه چيا حلاله و چيا حروم ...؟
گفت چطور مگه ؟
گفتم آخه بعضي از علما فتوا دادن كه بكنيد اما بعضي ميگن نه خوبيت نداره نكنيد ، يه سري فتوا دادن با دست بزنيد يه سري ميگن نه خوبيت نداره با وسط پا بزنيد ، يه سريشون ميگن بخوريد بقيه ميگن اول بشوريد بعد بخوريد ( البته در كل ميگن بخوريد ولي بحث بر سر شسته و نشسته خيلي داغه و الآن هفت صد سالي ميشه كه اين معضل حل نشده و گمان هم نميكنم كه در هفت صد سال آينده هم حل بشه ) و بسياري از اين دست مطالب كه معضل اصلي اجتماع امروز ما ست و اگه اينها حل بشن ديگه شما وكيلي نه غم داريم نه غصه ...!
فرمودن ، همه كارهايي كه انجام ميدين حرومه و بيقه حلال ... !
عرض كردم بازم ببخشيد ، ماجراي شيطون و شيطون بازي اين وسط چيه ...؟!
فرمودن ، هيچي ، يه ننه مرده مثل بقيه ، فقط هر چند وقت يك بار ميفرستيمش پايين بياد مادر قحبگي رو از شما ها ياد بگيره ، بعدشم شبا فرشته ها ميشينن دور هم شيطون داستان كارها و حرف هاي شما رو واسشون تعريف ميكنه و سرگرم ميشن ، اين بدبخت بيچاره فلك زده اگه خيلي زرنگ بود و بلد بود كاري بكنه اول يه كاري واسه خودش ميكرد كه اينجوري رسواي جهان نشه ، حكايت اين بي پدر حكايت آش نخورده و دهن سوخته است ...
عرض كردم به عنوان آخرين نكته ، با اجازه بزرگترا ، اگه واسه بزرگترا پيامي داريد بفرماييد ... !
فرمودن اصلا واسه همين گفتم بياي اينجا كه اين پيغام و ببري ، ( بقيه اش كه همه حرف مفت بود ... !؟ )
همه سعي و تلاشت و بكار بگير يه جا چاپش كني اگه نتونستي كه مطمئنم عرضه اين كار ونداري برو تو بلاگفا يه وبلاگ بزن اونجا مطرح كن ...
گفتم يكي دارم ، گفتن اون به درد عمه ات ميخوره چون خبر نداري كه هر كي يه بار ميره توش ميشه عين موشي كه بيفته تو تله موش ، ديگه كلاهشم بيفته اون سمتي نمياد برش داره ، اصلا بگو ببينم مگه تو مرض داري واسه مردم درد سر درست ميكني حالا خودت به درك ، بذار بگيرن زنده زنده آتيشت بزنن فداي فلان جبرائيل چرا به مردم آزار ميرسوني ...
با خودم گفتم " درست ... حالا خر بيار و باقالي بار كن ، عجب آدم فروشيه اين ، رو زمين كه بايد جواب پس بديم هيچ حالا اينم مدعي شده " ...
بعدم با صداي بلند با بغض گفتم مگه من چيكار كردم ، گفت ديگه چيكار ميخواستي بكني ، با اين وبلاگ مسخره اي كه راه انداختي چشم و گوش دختراي مردم و باز ميكني و پسراشون و ازراه بدر ميكني ، ميخواي عزرائيل و صداش كنم خرخره ا ت و بخوره ... !
عرض كردم حالا شما پيغام و بفرماييد من واسه چاپش يه خاكي تو سرم ميريزم ...
فرمودن برو بگو
ما وكيل وصي نميخوايم ، نايب و نايب رئيس نميخوايم ، مفتي و محتسب نميخوايم ، راوي و مفسر نميخوايم ،
راهب و كاهن و آخوند و ملا و شيخ و كشيش و كاردينال و آيت الله و پاپ و مرشد و درويش ، چي داداش ، نميخوايم ...
يا پاتون و از تو كفش ما در بيارين يا يه كاري ميديم دستتون كارستون ، حالا ديگه خود دانيد ...
تو دلم گفتم مگه دل بخواست " آش خالته بخوري پاته نخوري پاته " ...
با صداي بلند عرض كردم ايني كه گفتين يعني چي . . . ؟! فارسي بگيد اونم زير ديپلم همه حاليشون شه ...
فرمودن ، اي كوفت ، اي درد ، اي مرض ، اي زهر مار و يعني چي ، ايني كه گفتم يعني خاك تو سرتون اگه اجازه بديد بيشتر از اين ازتون سواري بگيرن و بنام من ازتون حمالي بكشن ... ،
حاليته ...؟!
گفتم بله در حد سيكل بود خوب شير فهم شد ...
ديگه داشتم آماده ميشدم كه خداحافظي كنم كه دوباره صدايي بلند شد ، لابد كنجكاويد بدونيد ايندفعه قضيه چي بود الآن عرض ميكنم ، دوباره همون فرشته هاي مقرب بودن كه ايندفعه در بارگاه و شكستن و ريختن تو ، هر كدوم يه هد بند بسته بودن و يه چوبي ، چماقي ، نانچيكو يا شمشير سامورايي تو هوا تكون ميدادن و از ته حلقوم فرياد مي كشيدن كه . . .
مرگ بر ... ... ...
ولي بقيه اش و نشنيدم چون جبرائيل از ترسش دست منو گرفت و از در پشتي زديم به چاك ، بنده خدا از ترس دو تا پا داشت دوتا ديگم قرض كرد و گوشه رداش و گرفته بود تو دستش و چهار نعل ميدويد و ميگفت جونت و بردار كه هوا پسه ، فكر كنم حرفاتون درز كرده ...!
روي قاليچه حضرت سليمون در حال برگشت بوديم كه با خودم فكر كردم ما رو بگو رو ديوار كي يادگاري نوشتيم ...
هي هي هي ... استغفرالله ربي
... ظاهرا اين داستان تا ابد ادامه دارد
مهرداد اميررحيمي