داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
حباب - پرده اول / مهرداد اميررحيمي
date
newest »
newest »
این نوشته ی شما عجیب برای نمایش رادیویی مناسب است. پیشنهاد می کنم آن را حداقل برای دل خودتان هم که شده با صدای خودتان ضبط کنیدبا تشکر



مقدمه ...
سالها پيش ، در پي حمله موجودات فرا زميني به كره زمين جستجو بر سر انتخاب مكان جغرافيايي مناسب بمنظور انجام آزمايشات بر روي نسل انسان آغاز شد و در آخرين جلسه شوراي فرماندهي نيروهاي فرا زميني تصميم نهايي اتخاذ شد .
اين موجودات بخشي از زمين را كه بر ر وي نقشه هاي زميني ايران نام داشت انتخاب كردند چرا كه هم خاك آن را مناسب و هم نژاد انساني ساكن در اين منطقه را مهياي پياده كردن آزمايشات لازم تشخيص دادن ...!؟
با فشار دادن يك دكمه ! حبابي كه با چشم غير مسلح قابل رويت نبود بر روي تمام منطقه كشيده شد و ايران و ايراني به گذشته هاي دور باز گردانده شد تا سير تمدن بر روي نژادي از انسان ها كه خود از قديمي ترين و اصلي ترين پديد آورندگان تمدن بشري بودند مطالعه شود .
زير حباب
روزهاي اول كه هنوز ته مايه اي از اميد در وجود ايراني ها باقي بود كمي تقلا ميكردن اما بمرور بكلي نا اميد شدن و ديگه حتي فكر آزادي رو هم از ذهن بيرون كردن ، تعداد بسياري در راه شكستن حباب و يافتن راه فرار جونشون و از دست دادن و تعداد قليلي موفق شدن از حباب بيرون برن ، مابقي به جون هم افتادن و بجاي تمركز بر غلبه به نيروهاي فرازميني همه فكر و ذكرشون سير كردن شكم و يافتن پناهگاهي براي خوابيدن و استراحت شد ، اونهايي كه موفق به فرار شدن ترجيح ميدادن خاطرات تلخ گذشته رو از ذهن بيرون كنن و زندگي طبيعي رو در دنياي واقعي پيگير باشن ...
بعد از تحمل مدتها سختي و بدبختي ساكنان داخل حباب آرام آرام به وضعيت عادت كردن ، ديگه باور كرده بودن كه دنياشون همونيه كه براشون ترسيم كردن ، در گذر زمان گروه هاي بسياري شكل گرفتن اما با همون سرعتي كه متولد شدن از بين رفتن و دست آخر تنها دو گروه باقي موند ، گروهي كه ثروت و تسليحات باقيمانده رو در دست گرفته و قدرت و قبضه كرده بود و گروهي متشكل از مردم عادي كه با كمترين امكانات و در بدترين شرايط ممكن در مقابل زورگويان صاحب قدرت از خودشون دفاع ميكردن ...
ظرف مدتي كوتاه قانون جنگل بر همه جا حكمفرما شد ، زور و قدرت حرف اول رو ميزد ، اراذل و اوباش و صاحبان زور و قدرت در هم تنيدند و از تلفيق اين دو شبكه اي مخوف شكل گرفت كه بيرحمانه با تكيه بر زور و قدرت هر چه ميخواستند انجام ميدادند ، سهم گروه مردمي گوشه اي پرت و دور افتاده و زندگي در غارها در كنار گرگ ها و روباهان شد در حاليكه هر از چند گاهي مورد حمله و آزار و اذيت گروه قوي تر قرار ميگرفتند ، هر چند با سختي و مشقت از خود دفاع ميكردند اما تلفات سنگين بود ...
زندگي براي مردم بي دفاع و زجر كشيده كابوسي بود بمراتب تلخ تر و مخوف تر از مرگ ، هر روز پير و جوان ، زن و مرد خودكشي ميكردند تا از كابوس زندگي نجات يابند و به آرامش برسند ...!
رفته رفته نه تنها ظاهر و باطن آدم ها كه طرز حرف زدن ، زبان و گويش و حتي اسامي هم تغيير كرد ، آدم هايي با اسامي جديد ، قيافه هايي غريب ، ظاهري زشت و باطن پليد جاي آدم هاي قبلي را گرفتند ، آدم هايي كه تنها نشانه آدميت در آنها راه رفتن بر روي دوپا بود ...!
پرده اول
شاهين سياه : دارن ميان ، بچه ها آماده باشين .
از دور صداهايي بگوش ميرسيد ، صداهايي عجيب كه از حنجره موجوداتي عجيب تر خارج ميشد ...؟!
شيوا پلنگ : بايد يه كاري كرد .
رضا زرنگه : همه همين حرف و ميزنن ، اما مثلا چه كاري ، اصلا چه كاري از دستمون بر مياد ، اونام مثل خود ما گرسنن ، ما اونا رو ميخوريم و اونا ما رو ...
شاهين سياه : يعني ميگي همينجوري بشينيم تا بيان بخورنمون ؟
رضا زرنگه : نه ، من كي همچي حرفي زدم ، معلومه كه بايد از خودمون دفاع كنيم ، من فقط ميگم درسته اونا از ما وحشي ترن اما وقتي هيچ چيز جز خود انسان براي خوردن باقي نمونده چه انتظار ديگه اي ميشه داشت مگه خود ما پريروز يكي از اونها رو تيكه تيكه نكرديم و نخورديم ؟
فاطي دندون طلا : نگو كه دهنم آب افتاد ، عجب گوشتي بود ، يه تيكه از رونش به من رسيد ، معركه بود ، نا كس هر كي بود خوب به خودش رسيده بود ، حسابي پروار بود و پر چربي .
شيوا پلنگ : آره منم با هزار زرنگي و دردسر قبل از همه خودم و رسوندم بهش و وقتي هنوز زنده بود فيله اش و بريدم و خوردم !
حسين ديوونه : بهتره فعلا به فكر اين باشيم كه چطوري يكي از اونا رو بندازيم توي تور وگرنه امشب بايد يكي از بچه هاي خودمون و سر ببريم .
شاهين سياه : راست ميگه چند روز ي ميشه كه هيچي نخورديم ، دارم طاقتم و از دست ميدم اگه تا امشب چيزي گيرم نياد ديگه اين وري یا اون وري حاليم نيست .
اين و گفت و يه دستي ماليد به لمبر شيوا پلنگ و ماليد به لباش ، شيوا پلنگم عين يه ماده پلنگ خيز برداشت كه با ناخنهاش چشماش و از كاسه در بياره كه صداي شيپور جنگ بلند شد و ...
محشر كبرايي بود ، از اونطرف با لوله و چماق و كارد و زنجير و از اينطرف با سنگ و مشت و لگد و دندون ، همه پيچيدن تو هم جوريكه سگ صاحبش و نمي شناخت !
تو گير و دار جنگ يكي از اون طرف خيز برداشت كه بپره و از حصار رد شه كه شيوا پلنگ با يه حركت استراتژيك خودش و رسوند به اون قسمت و دراز كشيد روي زمين و يه نيزه چوبي رو ستون كرد و ننه مرده رو عين جوجه به سيخ كشيد ، تماشاي اين جوجه آماده طبخ چنان شوق و ذوقي ايجاد كرد كه برو بچه هاي اينطرف با يك يورش گسترده همه مهاجمين رو عقب روندن ، شيپور پايان موقت جنگ بصدا در اومد و دو طرف آروم گرفتن تا خسارت ها رو برآورد كنن ...
شاهين سياه در حاليكه نفس نفس ميزد و عين قصابا دو تا چاقو رو بهم مي ماليد و تيز ميكرد يه چشمكي به شيوا پلنگ زد و گفت " بازم جستي ملخي ولي آخر تو شستي ملخي ..." .
حسين ديوونه : امشب بايد جشن بگيريم و يه دلي از عزا در بياريم ...
رضا زرنگه : يادتون باشه كه هر لحظه ممكنه برگردن ...
تو همين حال و هوا بودن كه يكي پرسيد راستي فاطي دندون طلا كجاست و تازه اون موقع بود كه فهميدن فاطي شام اون شب طرف مقابله ، بچه ها كمي تو لب شدن اما به سيخ كشيدن غنيمت جنگي و سير شدن شكم ها فاطي رو از يادشون برد ، خيلي وقت بود كه به اين بده بستون ها خو كرده بودن و ديگه حتي بهش فكر هم نميكردن ، هر شب يكي شام ميشد يا براي طرف مقابل و يا طرف خودي ...
اراذل و اوباش طرف مقابل هم اون شب عشق و حالشون براه بود چرا كه فاطي دندون طلا هم بد گوشتي نبود ، با اشاره رهبر گروه كه افعي پير صداش ميكردن در يك چشم بهم زدن فاطي كباب شد و با سبزي خوردن فراوون يه حال اساسي به جمعيت گدا گشنه داد ...
بعد از سير شدن شكم ها و خوابيدن تب و تاب زير شكم ها افعي پير رفت بالاي سكوي مخصوص سخنراني و مثل هميشه در اينجور موارد به بر و بچه هاي گروهش تبريك گفت و اينجوري ادامه داد كه ...
عزیزان من ... ، اینبار هم مثل همیشه پیروز میدان بودید چرا که قدرت در دستان ماست پس حق با ماست ، هر کس که با ما نیست دشمن ماست و باید از سر راه برداشته بشه ، ما در این سرزمین قدرت مطلق خواهیم بود و ...
اما بشنويد از اونطرف قضيه ، يعني مردم بدبخت غار نشين ، اونجا از رهبر ، مهبر هيچ خبري نبود يعني مادر مرده ها اينقدر بي حال و گشنه و درمونده بودن كه اصلا كسي حال رهبر شدن نداشت ، البته يه چند باري چند نفري تلاش كردن اماهنوز به مقام عظمي رهبري نرسيده خود گروه تيكه تيكه شون كرد و تا استخونهاشونم خورده و ته كاسه هم ليسيده شد ، تو گروه مردمي سيستم به شيوه " الهي از تو مددي " هدايت ميشد هر كدوم واسه خودش يه رهبر بود و در جنگ هم استراتژي خودش و پيش ميگرفت البته تقريبا استراتژي همه شون يكسان بود يعني دفاع كن ، بخور و هر جور شده زنده بمون ، آخر و عاقبت اونهايي كه قبلا تلاش كرده بودن تا مردم و هدايت كنن اينقدر دلخراش و زننده بود كه بقيه ماست ها رو كيسه كردن و عطاي رهبري رو به لقاي آن بخشيدن ، مادر ها براي خوابوندن بچه ها گاها از شجاعت و شهامت اون چند نفر داستان هايي تعريف ميكردن ولي داستان ها بجاي اينكه باعث خواب بچه ها بشه باعث ميشد نصف شب كابوس ببينن ...
پایان پرده اول
ادامه دارد
مهرداد امیررحیمی
تهران - شهریور 88