Dandelion - قاصدک discussion
عاشقانه منوتو
>
از عشق بگو
date
newest »
newest »
نور چشمانم شاید طائری بوده نشسته بر شاخه سبزتو به دام افتاده و در قفس مهر نگاه تو به بند است
شاید که تو را همره خود در سفر خاطره ها میداند
شاید که نگاهم،آنقدر که علف گفت غم انگیز نباشد
شاید... شاید
تو قامت بلند تمنایی ای درخت//همواره خفته در آغوش آسمان//بالایی ای درخت//دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار//زیبایی ای درخت // وقتی که بادها// در برگهای درهم تو لانه می کنند// وقتی که بادها// گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند// غوغایی ای درخت** سیاوش کسرایی
دلم به بوی تو آغشته استسپیده دمان
کلمات سرگردان برمیخیزند و
خوابآلوده دهان مرا میجویند
تا از تو سخن بگویم
شمس لنگرودي
در سحرگاهان از دورحس می کنم صدایی را
و دلم آشوب است
صاحب نغمه مرا می خواند
و من او را به تمامیت ابعاد وجود
احساس می کنم
هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!//دست هایم را برای دست های تو آفریده اند//لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.//هی بانو!// سيد علي صالحي
Nazanin1987 wrote: ":("براي نازنين عزيز:
بانوی من/ بانوی نخستین ِ شعر/ دستِ راستت را به من ده تا در آن پنهان شوم/ دست چپت را تا در آن خانه کنم/ حرفی عاشقانه بزن/ تا عیدها آغاز شوند
بگذار ترجمه خوش آمدگویی صندلی¬ها باشم/ که تو روی¬شان می¬نشینی/ فکر فنجان هایی را کشف کنم/ که در معاشقه قاشق و شکر/ به لبان ِ تو فکر می¬کنند/ بگذار حروف جدیدی به تو اضافه کنم/ اضافه کنم به الفبا/ بگذار خودم را سرزنش کنم/ و میان تمدن و وحشیگری / به عشق برسم
Saeedeh wrote: "Nazanin1987 wrote: ":("براي نازنين عزيز:
بانوی من/ بانوی نخستین ِ شعر/ دستِ راستت را به من ده تا در آن پنهان شوم/ دست چپت را تا در آن خانه کنم/ حرفی عاشقانه بزن/ تا عیدها آغاز شوند"
من از عشق بار ها و بارها
سخنی راندم
ولی
عشق با من
با قلبم
و با احساسم
رابطه خوبی ندارد
و هربار
بیشتر بر من سخت می گیرد
.دلم بر می تازد
که مگر خلوت من و تو
چه عیب ها دارد
که عشق را مهمان می کنی
--------------
ممنون سعیده جان
خسته از این همه بی تابی تنمبرای رسیدن به تنت
که تن تو دیگر نیست خواهشم
که من از این خواهش بی فرجام خسته ام
گیاهان گل خانه ای زیاد عمر می کنند اما خیلی قد نمی کشند! درختی که بی وقفه قد کشیدن را تجربه کند، باید گاهی هم منتظر صاعقه باشد! باور کن درختان توسری خورده ی دیگر به صاعقه خوردن او هم حسادت می ورزند
غروبهای همیشه چقدر دلگیرندو لحظههام تو را هی بهانه میگیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت...
تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه...
نمیمیرند
شبیه حادثه از گریههام میگذری
شبیه حادثههایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دستهای کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه میمیرند
Saeedeh wrote: "غروبهای همیشه چقدر دلگیرندو لحظههام تو را هی بهانه میگیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت...
تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه...
نمی..."
چه قشنگ بود

نهری از عشق روان
و چه می گوید حجمه سبز نهانخانه دل
شاکی از چیست که میپندارد
همه عالم به تماشای زوال اویند
آری از عشق بگو
تا تمام روزم بشود سرشار از سبزه هایی که همه خاموشند
لیک در چشم دلم خواب و غفلت و سکوت
جایشان پر شده است
با خیالی که همه امید است
عشق، امید و روشن و حیات
زندگی در جریان است و مرگ
بیگمان آزرده است