داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
یه خاطره بی تربیتی
date
newest »
newest »
ادبیات پاستوریزه بدرد لای جرز می خوردسعی کن واقعیت ها را بنویسی خود سانسوری بزرگترین آ سیب را به ادبیات عینی و واقعی می زند . حالا که ذ وق و استعداد نوشتن را داری بنویس ومنتشر نکن اگر صلاح می دانی اگر لازم می دانی منتشر کن وبگذار خواننده از دیدگاه تو به جهان پیرامون بنگرد واژه های لوکس بدرد تبلیغات می خورد وبس ادبیات جای تفنن نیست ..و خیانت بزرگترین مشگل جوامع عقب افتاده است . موضوع جالبی را مطرح کردی.
من اول که عنوان این مطلب را خواندم فکر کردم باید چیزی درباره فحاشی های مکرر و توهین به خانواده و یا روانی مزاج و مشکلاتش یا چیزی از این دست بخوانم. ولی در آخر ماجرا برایم جالب بود که اینقدر باادب هستید. :D
ولی خاطره بسیار دلنشینی بود. لذت بردم
نوشته خیلی عالی بود و کامل .در ضمن من هم با اقای مهدی کاملا موافقم
مداد رنگی عزیزم خیلی خوبه که از جزئی ترین واقعه و روزمرگی ها
مطلبی بیرون بکشی دستی به رو ش بکشی
و بشود نوشته خوبی مثل این
به نظر من هیچم بی ادبی نداشت
در نوشتن باید عریان نوشت
درست عین فکر هامون ...وقتی برای خودمون زمزمه اش می کنیم ...
نوشته بدی نبود ولی عنوانش افتضاح بود فحششم بی تربیتی نبود چون احتمالا تعبیر معلم و بسیاری از افراد دیگر روی این واژه چنین است :پدر با وفا . سگ حیوان با وفا و دوست داشتنییه و عده ای گاهی به شوحی به بچه خودشان توله سگ میگویند...اگر مسابقه بی تربیتی ترین نوشته برگزار میشد شما با این نوشته اول از آخر میشدید ببخشید که رک گفتم
پرواز رابخاطربسپارپرنده مردنی است.
از صالح دوست عزیز به خاطر لطفشون تشکر می کنم و فکر نمی کنم نظر یک نفر تاثیر زیادی روی تصمیم اخراج مدیران بذار
Saleh wrote: "دوست عزیزواقعا متاسفم
شما خیلی بی تربیت هستین
من قویآ به مدیران گروه پیشنهاد می کنم شما رو از گروه اخراج کنند"
:))))))))
امان از تاثیرات مخرب این پارازیتهای نامرئیه موجود در هوا که هیچ کس هم مسئولیتش را گردن نمیگیرد...امان از دستشان...اگه حرفم بی ربط بود به دل نگیرین تاثیر همین چیزاس من سیستمم به امواج و اجواج(جوها)حساسیت داره
از همه ی دوستان بخاطر حضور و نظراتشان سپاسگذارمخوشحال شدم که دوست داشتید، از اظهار لطف،نکته سنجی ها و شوخی های ظریف برخی دیگر هم لذت بردم
دوست داشتم فولدری برای خاطرات هم می داشتیم
..
به هرحال، این روز ها به گذشته زیاد گریز می زنم
باز هم بر می گردم با خاطره ها








صبح روز امتحان فیزیک، وقتی مدیر با نگاه غضب آلود به نشستن دعوتت می کند ،تنها چیزی که به ذهنم نمی رسد این است که همان صمیمی ترین دوستم مرا فروخته باشد
شاید
حدودای ده دوازده سالی از آن روزا می گذره، بیست و چهار هزار تومانی که بابت جریمه دادیم، پرونده را از حالت بحرانی خارج کرد، اما نه دبیر زبان درب ماشین قراضه اش را تعمیر کرد، نه دیگه دلم به دوستی ها اعتماد. حالا تصور کنید دبیر مارو که با یه پدرسگ گنده تمام این سالها خیابانهای شهر رو گز می کرد و بی خیال نیشخند عابرا بود
درست به بی خیالی من که هربار دوستم ازم می پرسید:"یعنی تو می گی کدوم نامردی لوت داده بود؟"، یه پدرسگ گنده تو ذهنم می اومد، و بی خیال نیشخند دوستم می گفتم:
ولی خوب حالشو گرفتم
پ ن: از اینکه واژه های بی تربیتی استفاده کردم، پوزش می خواهم، همین