داستان كوتاه discussion

45 views
داستان كوتاه > من نصف شدم/ گزارش شماره 10

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments داشت همان حالتها به من دست میداد . داشت سرم داغ می شد. به زور سرپا ایستاده بودم .از روزنامه فروش خواستم روز نامه های فردا و پس فردا و چند روز دیگر را هم به من بدهد. پیر مرد ابتدا خندید .ولی بعد گفت:
" ببخشید یادم نبود . از دیروز گغته بودند که روزنامه های فردا و پس فردا و چند روز آینده را هم یکجا خواهند آورد. ولی وقتی این را به پسرم گفتم اوقاتش تلخ شد . رفت بیرون و با تلفن به یک نفر زنگ زد . مطمئن بودم که راجع به من صحبت میکرد . چون میان حرفهایش با نگرانی به من نگاه می کرد. چند وقتی بود که می خواست سر کار نیایم. می گفت که دیگر پیر شده ام و باید استراحت کنم ."
روزنامه ها را گرفتم و شروع کردم به خواندن . فکر میکنم یک شبانه روز طول کشید .

روزنامه ی آنسوی دیگر -دو شنبه هفدهم دی :
صداهای عجیب در منطقه ی قدیمی شهر :
" مصاحبه هایی که با مردم این منطقه به عمل آمده است حاکی از آن است که علاوه بر صداهای قبل ٬ صدای دویدن و بازی کردن دو بچه در این محله شنیده می شود . گاهی هم از خانه ی متروک بیماران روانی صداهای مبهمی مثل فریاد به گوش می رسد. اخیرا علاوه بر افراد ستاد بررسی امور ماورایی ٬پلیس هم وارد عمل شده تا اگر افرادی سعی در سلب آسایش و ترساندن مردم را دارند ٬ دستگیر کند . در تاریخی که درمانگاه مذکور برای همیشه بسته شده بود٬مردم از صداها و ناله های عجیب که از درمانگاه متروکه می آمد شکایت کرده بودند ولی بعدها موضوع به فراموشی سپرده شده بود ٬ ولی اکنون دوباره موضوع فوق مطرح شده است . ممکن است سرنخهایی که تا کنون بدست آمده است٬ علت گم شدن مرموز دکتر احمدی و قتل های مشکوک در خانواده ی دختر مقتوله " نازی" را که از آن موقع تا اکنون در پرده ی ابهام مانده است را معلوم کند . "
روزنامه ی آنسوی دیگر –سه شنبه هجدهم دی :
صداهای عجیب در منطقه ی قدیمی شهر :

تیم بررسی کننده یک سری فیلم و نوشته و پرونده در خانه ی دکتر مرحوم پیدا کرده اند که بطور مرتب دسته بندی شده است .بنظر می رسد که یکی از این نوشته ها خاطرات شخصی دکتر مرحوم باشد .چرا که اینطور شروع شده است :
" اسم من الیاس است .من الان جایی هستم که مثل زندان است..."
این خاطرات را در صد صفحه تهیه کرده است .اسم چندین ناشر پشت نوشته ها است که برخی از آنها هنوز هم فعال هستند .بنظر می رسد که قصد داشته بود چاپشان کند . دور اسم یکی از ناشر ها خط قرمز کشیده شده است . احتمالا با این ناشر که در حال حاظر فعال است ٬صحبتهایی کرده بود. پلیس به دنبال مکاتباتی با ناشر مذکور می گردد که ممکن است به روشن شدن موضوع کمک کند. در صورت دریافت اطلاعات جدید در گزارشهای بعدی ذکر خواهد شد . روانشناسان به بررسی نوشته ها ی دکتر مشغولند تا شاید سرنخ تازه تری از موضوع اجساد بدست آورند. ولی آنچه مسلم است این است که فرزند و همسر ایشان از یک بیماری روانی مادر زادی رنج می برده اند ."





روزنامه ی آنسوی دیگر –چهارشنبه نوزدهم دی :
صداهای عجیب در منطقه ی قدیمی شهر :
"از نوشته های مرحوم احمدی می توان این برداشت را کرد که او دچار اختلال چند شخصیتی پارانوئیدی شده بود و در ضمن نشانه های از گرایشهای اودیپی و الترایی در ارتباط با اعضای مختلف خوانواده میتوان دید . در میان کتابهای ایشان ٬ کتابهایی از ایران باستان به چشم میخورد که خیلی دقیق مطالعه شده اند و فصلهای مربوط به ازدواج پدر با دختر و یا پسر با مادر حاشیه نویسی شده است . این موضوع این حدس را قوت بیشتری داده است . روانشناسان معتقدند که از مرتب بودن بیش از اندازه ی کارهایش می توان به وسواس شدیدی که داشت پی برد . دکتر احمدی از تمام بیماران خود فیلم و یک گزارش ده صفحه ای تایپ شده تهیه میکرد. روش ایشان اینطور بود که از بیماران میخواست که صحبت کنند. ولی وقتی ده صفحه از صحبتهای آنها نوشته میشد دیگر چیز جدیدی نمی نوشت و بقیه ی مصاحبه را فیلم برداری می کرد .گاهی هم از فیلم های تهیه شده مطالبی تهیه می کرد ودر پرونده ی بیمار نگهداری میکرد . ایشان معتقد بود که تعداد بیماران نباید از ده نفر بیشتر باشد تا بتوان در درمان آنها دقت کافی داشت . در خاطراتش از همسرش به نام نازی یاد می کند که بررسی مدارک نشان می دهد نازی اسم واقعی همسر او نبوده است . در واقع ناز ی دختر ی بوده است که در همسایگی آنها زندگی می کرده است و ایشان بعد از فوت همسرش عاشق او شده بود ٬در حا لیکه پسرش هم قبلا با او روابطی داشته است . بنظر میرسد این عشق ناشی از اختلال در شناخت ٬بعد از فوت مرموز همسرش بوده است .
در فیلمهای موجود هم موارد زیادی از اختلالات روانی دیگر ایشان مشاهده می شود . ظاهرا ایشان تمام گفتگو ها یش با مریضها را ضبط کرده است . ولی در برخی از نوارها هیچ مریضی دیده نمی شود . در حالی که ایشان با یک فرد خیالی صحبت می کند . متن یکی از گفتگوهای خیالی چنین است :
" امروز هم از پدرت حرف می زنیم. "
.... ( چند لحظه سکوت )
" بعد از اینکه پدرت را به خاطر کاری که کرده بود از کار بیرون کردند و شغل نگهبانی به او دادند تو چه کار کردی ؟"
.... ( چند لحظه سکوت )
"تو دوست داری به تو دستور بدهند ؟"
.... ( چند لحظه سکوت )
"یعنی چی؟"
.... ( چند لحظه سکوت )
"خوب!"
.... ( چند لحظه سکوت )
" خوب! از این به بعد این کار را می کنم. "
.... ( چند لحظه سکوت. اتمام فیلم )
در ضمن فیلمهای عجیبی هم در میان آنها هست که نام بیمارانی که هرگز در این مرکز نبوده اند روی آنها نوشته شده است . محتوای این این نوارها مشابه نوارهایی است که اقای الیاس احمدی با بیماران خیالی صحبت میکند . با این تفاوت که تاریخی که روی نوارها نوشته شده است مربوط به دوران حیات دکتر احمدی نیست . همکاران بخش تجسس در حال بررسی بیشتر این نوار ها هستند و تصور میکنند عده ای به دنبال به بازی گرفتن ماموران تجسس هستندد . ولی در بین این فیلمها فیلم بسیار عجیبی هست که همه ی نظرات جلب کرده است . در یکی از این فیلمها پسری باقیافه ی بسیار شبیه دکتر احمدی در حال مصاحبه با خود دکتر هست در حالیکه دکتر احمدی لباسهای بیمار را پوشیده است . طبق گزارشات موجود ٬ پسری در این درمانگاه بستری بوده که به علت های نا معلومی دکتر احمدی از اینکه اقرار کند پسر او می باشد سر باز میزده است . ولی نکته عجیب این است که پسر مذکور مانند یک دکتر واقعی و با مهارت تمام با دکتر احمدی مصاحبه میکند و دکتر احمدی مانند یک مریض واقعی به ایشان جواب میدهد . بنظر میرسد در این فیلم نمایش درمانی تعویض موقعیت بیمار- درمانگر برای در مان بیمار به اجرا در نیامده و قضیه به صورت کاملا جدی و واقعی صورت میپذیرد .


روزنامه ی آنسوی دیگر –پنج شنبه بیستم دی :
صداهای عجیب در منطقه ی قدیمی شهر :

"بالاخره ماجرای خانه های متروکه کشف شد . به نظر می رسد شخصی به اسم الیاس احمدی که از نواده های دکتر معروف می باشد و اتفاقا هم اسم با ایشان است ٬ ترتیب این ماجرا هارا داده است. این فرد تعادل روانی خوبی ندارد و تصور می کند که همان "الیاس احمدی " معروف است . مصاحبه ای که با او شده است را امشب در شبکه تلوزیونی شهری خواهید دید .
در ضمن متن مصاحبه تلوزیونی که در گزارش شماره ده بایگانی شده است ٬ از این قرار است :
مصاحبه کننده :
" شما در کجا زندگی می کنید ؟"
" من توی همین محله که الان دارید تصویرش را پخش می کنید٬ زندگی می کنم. "
مصاحبه کننده :
"ولی مردم می گویند که سالهاست شما را آنجا ندیده اند . "
"من الان سالها است که می روم و میایم. اما طوری این کار را می کنم که کسی من را نبیند . گاهی هم لباس یک نگهبان را می پوشم تا من را نشناسند ."
مصاحبه کننده :
"برای چه اینکار را می کنید ؟ "
" چون همیشه از لای در نگاه میکنند و این من را عصبی می کند . "
مصاحبه کننده :
" بنظر می رسد شما بیشتر از بیست و سه ، چهار سال نداشته باشید. درست است ؟"
" نه من ... من حالم خوب نیست. میشود بعدا سوال کنید؟ "
مصاحبه کننده :
" می خواستم راجع به ...."

"با عرض پوزش ٬ بینندگان عزیز آقای الیاس احمدی به علت حالت نامناسب نتوانست گفتگو را ادامه بدهد ."

روزنامه ی آنسوی دیگر – شنبه بیست و دوم دی :
صداهای عجیب در منطقه ی قدیمی شهر :
"متاسفانه اجساد بدست آمده غیر قابل شناسایی هستند . بنظر می رسد قاتل یا قاتلین مقادیر انبوهی شاخه و میوه ی زرد آلو در اطراف اجساد ریخته بودند و به علت تخمیر و حرارت بالای ایجاد شده در طول سالها ٬ تقریبا تمام قسمتهای اجساد به طور کامل از بین رفته اند ."



دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم . دهانم داشت چفت میشد .فقط زمزمه هایی می شنیدم که میگفت :
" این همان آقایی نیست که دیشب در تلوزیون نشان میدادند ؟"
"درست است . راست می گفتند . بنده ی خدا مشکل دارد. "
دیگر چیزی نمی شنیدم. ولی مطمئن بودم به من آرام بخش خواهند زد . مطمئن بودم فردا دوباره در همان اتاقی که رو به درخت زرد آلو باز میشود بیدار خواهم شد و سایه های برگ را روی دیوار تماشا می کنم. برای فردا یک فکر بزرگ دارم . بعد از بیدار شدن نوشته هایم را به یک ناشر خواهم داد تا چاپ کند . با ناشرهای زیادی صحبت کرده بودم ولی هیچکدام حاضر به چاپ نبودند . می گفتند این نوشته ها از یک مغز معیوب تراوش کرده است . فقط یکی از آنها قبول کرد که این کار را بکند . من هم دور اسم این ناشر را خط قرمز کشیده ام تا یادم بماند . مطمئنم فردا با این ناشر صحبت خواهم کرد.









message 2: by پی ثی یا (new)

پی ثی یا | 19 comments جناب خطخطی
اگر جایی بود که با خواندن یک نوشته به کسی نشان نویسندگی اعطا کنند حتما این نوشته را به آنجا ارایه کنید .
روایتی بسیار پرکشش بود که راستش را بگویم ذات آن خواننده را از خواندن گزارش دهم بی نیاز می کرد. از آن داستان ها که حتی نمی توانی آرزو کنی کاش من نویسنده اش بودم چون تنها یک نفر می توانسته ا ست آن را بنویسد فقط میشد خواند و لذت برد.
راستی یک پرسش :
در یکی از گزارشها آقای مهیار (اگر اشتباه نکنم) جمله ای را نوشته بود که در گزارش دهم آمده است. آیا این داستان پیشتر جایی چاپ شده که ایشان زودتر خوانده اند؟


message 3: by مهدی عناصری (last edited Oct 21, 2009 09:02AM) (new)

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments پی ثی یا wrote: "جناب خطخطی
اگر جایی بود که با خواندن یک نوشته به کسی نشان نویسندگی اعطا کنند حتما این نوشته را به آنجا ارایه کنید .
روایتی بسیار پرکشش بود که راستش را بگویم ذات آن خواننده را از خواندن گزارش دهم ..."

ا در مورد گزارش دهم :

روز گشایی داستان تقریبا از گزارش نهم شروع شده و در گزارش دهم تقزیبا سعی کردم
طوری نوشته بشه که با تغییر ات کوچکی در این گزارش بتوان کل ماجرا را عوض کرد
مثلا از حالت شناوری زمان در ذهن بیمار خارج کرد و به امور ماورایی رساند


این داستانو من از

من پنیرم که فکر میکنم نویسنده اش رابرت کور میر باشه الهام گرفتم

ممنون از لطف شما
نه این داستان جایی چاپ نشده
ولی با چنر ناشر صحبت کرده بودم که هیچ کدام حاظر به چاپ نشدند
هیچ کدام دلیل خاصی ارائه نکردند و مهمترین چیزی که دستگیرم شد این بود که حتی نویسنده های معروف هم در انتشار آثارشان مشکل دارند



message 4: by hasti (new)

hasti | 284 comments خطی خطی نامه ی عزیز
بالاخره داستانت تمام شد!
کار زیبا و پیچیده ای بود
اما فکر می کنم کوتاه تر از این هم می توانستی آنرا بنویسی
بدون اینکه لطمه ای به کل چارچوب داستان وارد شود
در واقع فکر می کنم در عین داشتن جاذبه ی لازم، گاهی زیادی کش داده شده بود.
پیچیدگی های داستان زیاد بود و در جاهای کلید هایی داده شده بود.اما در آخر هم بالاخره آنطور که باید،پرده از این معما برداشته نشد.
یعنی ذهن شخصیت داستان همچنان سردرگم ماند و خواننده را هم با خود در آن سرگردانی شریک کرد.
چنین پایانی ،اگر داستان کوتاه می بود، بهتر و بیشتر به دل می نشست.
اما برای این داستان،خوانده انتظار پایان پررنگ تر و متفاوت تری دارد.
اما در آخر،این ها همه نظرات شخصی بنده است و هیچ چیزی از داستان زیبا و پرکشش شما کم نمی کند.
موفق باشید



message 5: by Mahyar (last edited Nov 03, 2009 01:40PM) (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments من هم فکر می کنم که از معمای این داستان به خوبی پرده برداری نشده بود، و همان طور که گفتم این باعث می شود که پایان داستان پر کششتان نفس را در سینه محبوس نکند.

در مورد گفته ی جناب پی تی یا، باید عرض کنم که این اتفاق را به حساب بخت و اقبال بنده بگذارید که یکی از نظراتم با جمله ای از این گزارش یکی در آمد. اما اگر حقیقت را بخواهید این است که به نظر من همین نکته که خواننده از گزارش سوم و چهارم به بعد می تواند بفهمد که با یک بیمار چند شخصیتی طرف است نقطه ی ضعف روایت داستانتان محسوب می شود؛ هر چند که من این داستان شما را بسیار قوی و عالی می دانم.

در پایان بسیار سپاسگزارم که داستان خود را در این گروه قرار دادید تا همه از آن استفاده نمایند


back to top