داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
من نصف شدم / گزارش شماره 4
date
newest »
newest »
دوست عزیز! واقعاً من در عجبم که شما بزنم به تخته چطور این داستان بسیار پیچیده ی روانشناختی را نوشته اید! اما جالب است که هر چقدر جلوتر می رویم قطعات بیشتری از این پازل در کنار هم قرار می گیرند. بی صبرانه منتظر گزارش های بعدی هستم




" اول تو را می کشم و بعد خودم را. "
" دلت برای پسرمان بسوزد ."
" آن را هم می کشم تا خیالت راحت باشد . "
" میدانم که هیچ وقت از دست تو خلاص نمیشود ."
می دانستم که دارند راجع به من حرف میزنند . برای همین وحشت کردم .
هر وقت فردایش بر میگردم٬ می بینم چاله پر شده است . بعضی ها می گویند :
" شبها گودال را می کند و صبح زردآلوهایی که روی زمین ریخته شده را توی گودال می ریزد و رویش را پر میکند. "
ولی من میدانم که واقعیت گودال باید هولناک تر از این حرفها باشد . ولی نه از آن نوع هولناکها که من از آن لذت ببرم . این موضوع با بقیه فرق دارد .آنقدر فرق دارد که وقتی به این موضوع زیاد فکر میکنم ٬ تا عمق وجودم میلرزد و بعد همان حالت به من دست میدهد . همان حالتی که دهانم چفت می شود.
ولی امروز سعی میکنم به آن موضوع ها زیاد فکر نکنم . برای همین قدری حالم بهتر شده است . فکر کنم تا مدتی به حیاط پشت خانه فکر نکنم . در این مواقع بیشتر به نازی فکر می کنم .گاهی با هم سر کوچه قرار می گذاریم . اوایل ٬ قدری خجالتی بودم . ولی نازی اینطور نبود . چون شوهر داشت و همه چیز را خوب می دانست . به من می گفت که طلاق گرفته ام . ولی من می دانستم که دروغ میگوید . ولی به رویش نمی آوردم .چون به نفع من بود. شوهرش را هم می شناختم . الیاس صدایش می کردند . از وقتی بچه ی نازی از دستش افتاده بود و مریض شده بود٬ الیاس هر روز کتش می زد . او هم قهر کرده بود و رفته بود خانه ی پدرش. خانه ی پدرش روبروی خانه ی شان بود . می گفتند پدرش نگهبان مرکز بیماریهای روانی است . الیاس مدت زیادی سر کار نمی رفت و در خانه می ماند و از بچه نگهداری میکرد . ولی بعدها بچه غیبش زد . مردم می گفتند که او هم بچه اش را کشته است .
حالا خیلی وقت است که مردم می گویند الیاس در همان درمانگاه بستری است . نازی هم از از این اوضاع بدش نمی آید . با این و آن بیرون میرود . ولی من به رویش نمی آورم . او هم فکر میکند که من نمیدانم که با چند نفر دیگر هم قرار میگذارد. گاهی غیرتی می شوم . وقتی از دور می میبینم که با یکی دیگر در حال گردش است٬ خیلی حالم بد میشود . به او قول داده ام که با هم ازدواج کنیم . ولی به شرط اینکه از این کارهایش دست بردارد و با من به یک جای دیگر بیاید و زندگی کند .چون به آبرو ریزیش نمی ارزد که در همین کوچه بمانیم .
قبلا گاهی با هم به مهمانی میرفتیم. همیشه در مهمانی ها سر و گوشش می جنبید . او همیشه یک پای ثابت بود و یک پای دیگر ٬ مردکی که الیاس صدایش می کردند . اوایل فکر می کردم که چون هم اسم شوهر اولش الیاس است٬ به او توجه می کند . ولی بعد ها حرفهای دیگری می شنیدم . آنها می گفتند:
این همان شوهر قبلی اش است که در کار پخش اکس در مهمانی هاست و چون مامورها دنبالش هستند ٬ مخفیانه می آید و میرود. ولی مامورها فکر میکنند که به علت مصرف زیاد مواد در بخش روانی بستری شده است . یک روز خواستم ته و توی قضیه را در بیاورم . به نازی گفتم تو برو مهمانی و من بعدا میایم . بعد از حیاط پشتی رفتم خانه ی الیاس . دیدم آن مردیکه که خودش را به دیوانگی زده و ادعا میکند که نمیتواند از سر کوچه آن طرف تر برود ٬ خانه نیست. مطمئن شدم کار خودش است . تصمیم گرفته بودم هم او را بکشم و هم نازی را . تا صبح نخوابیدم .ولی صبح تلفنم زنگ زد:
" دیشب نبودی . نازی تنها بود . خیلی پکر بود . " "آن مردیکه که الیاس صدایش می کنند چه کار میکرد؟ "
" جالب بود .او هم مثل تو برای اولین بار بود که به مهمانی من نیامده بود . اینجا حرفهایی می زدند. میگفتند تو با آن مردک قرار و مدارهایی داری . نازی را برای او خرج می کنی تا پول موادت جور بشود . الان هم قرار و مدار گذاشتید که بعد از مهمانی کارتان را بکنید . اگر این درست باشد کاری میکنم که هیچ کدام از مهمانی ها راهت ندهند . "
بعد گوشی را با عصبانیت قطع کرد . سرم داشت داغ میشد . داشتم منفجر می شدم. ولی از آن پس سعی کردم به آن مردک فکر نکنم .بعد از این بود که فکر کردم نیروهای عجیبی دارم . نیروی عجیبی که میتوانند الیاس را غیب کنند . کافی بود به الیاس فکر نکنم . وقتی این کار را میکردم ماهها غیبش میزد. هر چند گاهی دوباره پیدایش میشد ولی دیگر مزاحم نبود .کم کم رشته ی کارها دستم آمده بود . می توانستم با فکرم خیلی کارها بکنم .
امروز دکتر اینجا از من سوا لهایی کرد :
از لباسها بگو :
" فقط سفید و سیاه و سبز بودند. یک بار که من و نازی بردند ،لباس سبز داشتند . تا صبح ما را نگه داشتند . من و نازی قول داده بودیم که نگوییم پدر و مادر مان کجا هستند تا ما را همین جا نگه دارند . وقتی که نزدیک هم بودیم بیشتر احساس آرامش می کردیم. یک بار دیگر هم که من را تنهایی می بردند لباس سبز داشتند . آن موقع نازی نبود . همه اش از من سوال می کرند . از اکس و قبر و جای کبودی دور گردن و خیلی چیزهای دیگر می پرسیدند . چند بار هم با لباس سبز به در خانه آمدند. ولی آخرش همیشه می گفتند :
" آقا ی الیاس اینجا را امضا کن تا کار ما با شما تمام بشود . "
وقتی پدرم آنجا بود ٬ می گفت :
"به من چه که الیاس چه کار کرده است . اصلا او پسر من نیست . "
از بس این جمله را شنیده بودم که خودم هم داشت یادم می رفت کی هستم . از آن موقع شروع کردم به نوشتن . روزی حداقل ده صفحه می نوشتم . این طوری شروع می کردم :
"اسم من الیاس است .من الان جایی هستم ..."
وقتی صفحه ها را می شمردم و میدیدم که ده صفحه پر شده است ،سرم داغ میشد. دیگر نمیفهمیدم چه میشد . وقتی بیدار میشدم میفهمیدم که نوشته هایم را دزدیده اند . ولی مطمئن بودم بالا خره دزد را پیدا می کنم .
میدانستم که خودم کاربدی نکرده ام . من و ناز ی از بچه گی با هم بازی می کردیم . تا وقتی که آن اتفاق افتاد . یعنی سرم خورد زمین. البته حرفهای دیگری هم می زدند
. میگفتند :
" الیاس بچه ی پدرش نیست ."
نمی دانستم که من را می گفتند یا پدرم را . چون من هم اسمم الیاس بود . من هم خنده ام میگرفت که چطور میشود کسی بچه ی پدرش نباشد . یک بار این را از مادرم سوال کردم و مادرم گفت :
" من به پدرت میگفتم اسم الیاس را خیلی دوست دارم . ولی پدرت می گفت : ولی الیاس اسم پدر من است . نمیخوام احترامش از بین برود . بعد اضافه میکرد که اگر اسم تو را هم الیاس بگذاریم همه ی اسمها با هم عوضی می افتد .ولی من باز می گفتم که من اسم الیاس را دوست دارم و پدرت هم می گفت : مطمئنم که پدرم نمیگذارد و من در جواب می گفتم : مهم نیست .ولی ما بین خودمان که می توانیم الیاس صدایش کنیم ؟ و پدرت می گفت : خوب آره ! ولی نباید پدر بفهمد که اینطور صدایش میکنیم . اصلا میتوانیم بگوییم بچه ی خودمان نیست و از در مانگاه آورده ایم . این طوری حتی میشود الیاس هم صدایش کرد. "
فکر کنم خود پدرم هم از این جمله زیاد سر در نمیاورد . چون گاهی فکر می کرد که من را صدا میکنند و گاهی فکر می کرد خودش را. به همین خاطر بود که دو جور خجالت می کشید . یکی برای من و یکی برای خودش . ولی نازی اینطور فکر نمی کرد. اصلا کاری نمیکرد که ما خجالت بکشیم . ما با هم مخفیانه بازی میکردیم. از ترس پدرم بود که با او مخفیانه بازی می کردم . نمیدانم که چرا پدرم نمی خواست که من با او بازی کنم . بنظرم می آمد که رازی در کار بود . نازی هم از پدرم خیلی میترسید . چون وقتی یک روز که از حیاط بیرون آمدیم گفتم :
"دیگر با من با من بازی نمی کنی ؟"
" مگر پدرت اجازه میدهد ؟"
" خوب مخفیانه بازی می کنیم."
بعد از آن بود که در خیابانی که الان تو یکی از خانه هایش هستم قرار می گذاشتیم . می رفتیم تو ی پارک .چند بار هم ما را گرفته بودند . هر بار می آوردند و به خانه تحویل می دادند و می گفتند:
" مراقب بچه هایتان باشید . یکی که از بقیه غیرتی تر بود میگفت که بچه هایتان دیگر بزرگ شده اند . صحیح نیست که با هم بازی کنند ."
آن موقع مردم احمق تر از این روزها بودند . من با نازی هر کاری کرده بودم و حالا اینها فکر میکردن ما بچه ایم .
گاهی من و نازی با هم می رفتیم به حیاط پشت خانه ی ما . همان جاییکه نازی می گفت :
"مطمئنم رازی اینجا هست . پدرت در آخرین داستانش همه چیز را خواهد نوشت. همه ی مردم این را میدانند ."
یک بار از من پرسید :
" اگر من یک روز بزرگ بشوم و شوهر کنم و بچه ام از دستم بیافتد ٬ آیا شوهرم من را می کشد و پشت حیاط خانه اش چال می کند؟ "
من هم می گفتم:
" باید این کار رو بکند . مگر من را نمی بینی . دیگر کسی با من بازی نمی کند . فقط تو هستی که بازی می کنی . تازه معلوم نیست که تو هم تا کی بازی کنی . چون معلوم نیست آن نصفه من که در چاله است نصفه ی اصلی باشد."
نازی از این حرفم وحشت کرد . گفت :
" چرا همیشه با این حرفهای عجیب و غریب من را می ترسانی ؟ مگر ندیدی که کسی چیزی آنجا پیدا نکرد؟"