Dandelion - قاصدک discussion
شماوداستانتان
>
بگذارید حقیقت تلخ تری را برایتان بگویم -قسمت دوم شانه کمتر زن
date
newest »
newest »
سپاسگزارم از نظر لطف شما دوستان خوبم که این قلم فرسایی را وقت می گذارید و می خوانید.
امید که ادامه ی این مجموعه هم در نظر دوستان شایسته ی گوشه ی چشمی باشد.
امید که ادامه ی این مجموعه هم در نظر دوستان شایسته ی گوشه ی چشمی باشد.





در هیاهویی اینهمه لوله ای که به من وصله یه نشون آشنا می بینم، آره این همون حلقه ایه که هفته ی اول آشناییمون رفتیم خیابون سعدی و خریدیم. یادته؟ طلافروشی شب نما رو؟ رفتیم تو و گفتیم حلقه ی دست دوم ندارید؟ آخه پول نداشتیم اونقدر که بخواهیم نو بخریم، فروشنده ی مهربون(اینو اون روز که ما از اونجا اومدیم بیرون تو دربارش گفتی) یه نگاهی کرد و گفت "مردونه یا زنونه؟" گفتیم "هم مردونه، هم زنونه.." گفت "مردونه نداریم هم شرعا هم علما مشکل داره." خنده ای کردی و گفتی "خب مردونشو هم من دست می کنم،" اون فروشنده ی مهربون هم گفت "نه.نداریم" و ما هم اومدیم بیرون و رفتیم سراغ یه نقره فروشی. آخه گفتی "وقتی شرع می گه، علم هم تایید می کنه یعنی بده، نه که من بگم اون آقاهه درست گفت نه، می ترسم برای تو خوب نباشه و مریضت کنه و دستمو محکم فشار دادی.." اون روز بود که فهمیدم بعضی وقتا شرع هم می تونه عشق و علاقه رو زیاد کنه.
خاطراتت جلوی چشمم رژه می ره داره روحمو مثله اسید می سوزونه.
یادته اولین سفر مشترکمونو؟ گفتی "دروغ نمی گم من"، قرار بود خودمون با 13 نفر دیگه از بچه های دانشکده بریم شمال- آخه تو عاشق دریا بودی- ولی بگیم به خانواده هامون که از طرف دانشگاه می برنمون. قرار بود یه دروغ 15 نفره بگیم که تو گفتی "نمی گم، نمی ذارم توام دروغ بگی،" بعد یه نگاه با اون چشمای عسلیت تو چشام کردی و گفتی "قول می دی هیچ وقت به هیچکی دروغ نگی؟" من یه نگاه کردم، دستمو گذاشتم رو سینم و گفتم "قسم می خورم به چشمای زیبایی که مقابل من است از امروز دیگر واژه ی دروغ را نمی شناسم.." چشمات خندید و گفتی " مثله وقتی شدی که هملت لوس بازی در می آره، ولی همین لوس بازیت باعث میشه به یادت بمونه."
راننده ی اتوبوس می خواست فیلم بزاره، تو یه دی وی دی دادی به من و گفتی "این رو برو بده بزاره." رو دی وی دی رو نگاه کردم دیدم لاو استوری آوردی، نگات کردم و گفتم ا"ینو بزارم که همه عاشق هم می شن! "
تو خیلی محکم گفتی "کسی که عاشق نباشه، نمی فهمه زندگی چه مزه ای داره، بده مزه ی زندگی رو به همه بچشونیم؟" و بعد دستور دادی که "پسر عزیزم کاری که گفتم انجام بده،" نمی دونم چرا خندم گرفت ولی گفتم "باشه مادر گلم، چشم." تو بلا فاصله گفتی "حیف مادرت زود رفت والا اگه این شیرین زبونی بچه اش رو می دید حتما برات اسپند دود می کرد."
جاجرود رو رد کرده بودیم، باز اون سر درد همیشگی لعنتی ات اومد سراغت داشتی می لرزیدی و من با تمام وجودم درد تو رو تو قلبم حس می کردم که سرتو گذاشتی رو شونم. دست راستمو به دستت گرفتی و دست چپت رو روش گذاشتی و منم دست چپم رو روی دستامون گذاشتم.. گونه هات پر شده بود از اشک.. وقتی اولین قطره ی اشک من چکید تو صورتت سرت رو بالا کردی، چشمای خیست پر از عسل بود و گفتی "گریه نکن" ولی من نمی تونستم.. یه بوسه به سرت زدم و شروع کردم برایت ترانه خوندن یادته چه ترانه ای رو بیشتر از همه دوست داشتنی؟ "-خدا ما رو برای هم نمی خواست/ فقط می خواست همو فهمیده باشیم/ بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست/ فقط خواستیم همونو دیده یاشیم/ تموم لحظه های این شب سرد/ خدا از حسرت ما با خبر بود/خودش ما رو برای هم نمی خواست/ خودت دیدی دعامون بی اثر بود..." انگار چشمهای راننده هم پر از اشک شده بود که سر یکی از پیچ ها نمی دونم چی شد ولی رفتیم ته دره... می گن یه معجزه بود که از اون اتوبوس تنها من زنده موندم.
دیگه هیچی یادم نمی آید داد می زنم پرستار و تمام لوله های متصل به خودم رو می کشم و سرم رو می کوبم به دستگاه اکسیژین تا مغزم متلاشی شه و بریزه تو ظرف غذای نفر بغلی و دیگه نتونم حتی اسم خودم رو به یاد بیارم. چشمام دو دو می زنه از رو تخت پرت میشم پایین..