داستان كوتاه discussion
مست و هوشیار - پروین اعتصامی
date
newest »
newest »
فرزان خانمن هروقت این شعر می خونم
احساس می کنم دارم
تئاتر کار می کنم
از نوع گفتگو ها خیلی خوشم می یاد
شعرهای استاد پروین فوق العادس
و این هم یکی از بهتریناش
ممنون که ما رو هم باز بی نصیب نذاشتی





مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی ز آن سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم از راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانهء قاضی برم
گفت رو صبح آی ، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانهء خمار نیست
گفت تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع ، کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت ، جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست ، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی ز آن چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار ، اینجا کسی هشیار نیست