پوچستان شعر discussion

21 views
درد دل

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ویتگنشتاین (last edited Apr 17, 2008 02:38PM) (new)

ویتگنشتاین  | 15 comments Mod
هربار که خواستم بروم رها کنم و همه چیز روفراموش کنم نتوانستم
رفتن برای من دیری است که معنا باخته است گریز از چه چیز؟
به کجا باید گریخت؟
نمی دانم لیک می توان از خود گریخت شاید وهزاران افسوس
...
چه قدر قشنگ است نوشتن آدم و آروم می کنه مخصوصا کسی شاید نوشته هاتو بخونه که اصلا تو رو نمی شناسه
اما درد و عقده های هزاروچند ساله انگار من مقصر همه گناههای بشریت ام
کاش مرا به صلیب می کشیدند
...
هزار بار آرزوی مرگ می کنم اگر مرگم با فراموشی مطلق قرین باشد
آیا گناه من سوال بر انگیز است؟
آری کناه من اندیشیدن است
فلسفیدن ورسیدن به یک مجهول پارادوکس
کاش می دانستم چرا در این سرای جهل بیهوده دم باز می دهم
نمی دانم من هیچ نمدانم
زمان طولانی است که بت های من شکسته اند
و وقت طلوع را فراموش کرده ام چه قدر دوست داشتم الان کناره شریعتی بودم
در باغ ابسرواتور روی یک نیمکت
ومن گریه می کردم
...
شریعتی دوستت دارم خیلی
تو بهتر می دانی من خدایان را دوست دارم
اما به کدامین گناه مرا نفرین کرده اند
شریعتی
تو بهتر می دانی که رفتن وفرار برای من بی معناست
می دانی زمان طولانی شده است که امید را فراموش کرده ام
بگو برای من که تو می دانی
من بیشتر از مسیح زجر می کشم او برای انسانها زجر می کشید من برای نا معلوم ترین بدبختی زجر می کشم
اه افسوس ای بهترین من
چه قد سخته که تنها باشی
من خاک مزارت را می بوسم تنها زندگی کردی و تنها به خاک افتادی
من همیشه عزادارت خواهم ماند
...



message 2: by ilya (last edited Apr 04, 2008 06:20AM) (new)

ilya | 3 comments دوست عزیز ! ای یکی دیگر پردرد! ای یکی دیگر سر به آسمان نهاده از زهر! نمی دانم درست است یا نه ولی شاید عزای واقعی در این جمله باشد: ما مرده ها را بیشتر از زنده ها دوست می داریم.... زیرا توقعی از ما ندارند.... و ما هر وقت که بخواهیم می توانیم به سراغ آنها برویم.... آری اوقات فراقت برای مردگان..... زمان های فراغ برای زندگان...... خودکاری بی جوهر را نوشتن.... خودکاری بی جوهر را دوست داشتن.... تنها برای خاطره اش....در جیب گذاشتن..... پوچ این است


ویتگنشتاین  | 15 comments Mod
آری ما مرده پرستیم
و هزار افسوس
ولی چرا
ما دیر به کنه یک مرد جاوید می رسیم
که از دست ما رفته است
شاید این را از قلم سرنوشت با ید جست
شاید مردان بزرگ
همیشه تنها باشند
شاید سرورمزی باشد
ما جاهلان را چه به
خلوت ملکوتیان


back to top