بر مي گردم خونه..خونه خالي..خونه ي بي تو. چرا اينقدر بهم ريخته ام نمي دونم. ياد فيلم "پي" دارن آرنوفسكي مي افتم، اون صحنه ي آخرش كه قهرمان فيلم واسه خلاص شدن از دست تموم اون فكراي آزار دهنده اي كه يه لحظه رهاش نمي كنه جمجمه اش رو با مته سوراخ مي كنه. ياد همون لحظه اي مي افتم كه تو رستوران دانشگاه ازت خواستگاري كردم: "خانم محترم مي تونم بيرون دانشگاه با شما صحبت كنم؟ "تو خنديدي و گفتي: " اسم من خانم محترم نيست يا هر چيز لوس و مسخره ديگه ... صدام كن تربچه يا خيكي بادمجون ...اما به من نگو خانم محترم... چون حرصم مي گيره." همون لحظه بود كه فهميدم دوست داشتن... دوست داشتن تو مي تونه يكي از مهمترين و بهترين كاراي زندگيم باشه. ياد اون روزي مي افتم كه با هم رفتيم مرزن آباد. از صبح تا عصر نشستيم اسممون رو با ارزن روي زمين نوشتيم. بعد بارون اومد و تو گريه كردي و وقتي من پرسيدم چرا گريه مي كني؟ جواب دادي :" از غصه.. نمي دوني چقدر دلم به حال اونايي مي سوزه كه زير اين بارون نيستن. اونا كه عاشق نيستن، اونا كه عشقشون كنارشون نيست و تنها پشت شيشه وايسادن و يه دنيا تنهاييشون رو با خيابون و كوچه ي بارون زده ي خلوت اون بيرون تقسيم مي كنن." نيستي كه ببيني حالا منم كه تنها پشت شيشه پنجره ام. مي خوام داد بكشم ولي صدايي از گلوم بيرون نمي آد. يه مشت قرص ميندازم بالا و پنجره رو باز مي كنم. واسه چي؟ شايد واسه اينكه اگه تو همين لحظه روحمو بالا آوردم روحم بتونه راحت از همين پنجره خارج شه. كتابخونه رو واژگون مي كنم كف اتاق. چرا؟ همين جوري الكي. بر مي گردم. كف زمين كتاب ترانه هاي محلي افتاده... كتابي كه برام گرفتی. صفحه ي صد رو باز مي كنم. همون صفحه اي كه بالاش نوشته: " گلي از دست من بستون و بو كن/ميون هر دو زلفونت فرو كن/ به هرجايي كه رفتي من نبودم/همونجا با خود گل گفتگو كن "و زير صفحه يه رشته موي توئه كه خودم قيچي كردم و اون پايين چسبوندم. يادته گفتي: " خودتو لوس مي كني يا مي خواي باور كنم اينقده دوستم داري؟ " بهت گفتم : "باور نكني ميميرم... باور مي كني؟" نگام كردي،مكث كردي و گفتي: " حتي باور نكردن من هم چيزي از قشنگي اين جملت كم نمي كنه."بعد خنديدي. روي تخت مي افتم و چشمامو مي بندم.جمله ي تو مدام تو گوشم زنگ مي زنه: " اگه نتونستيم باهم زندگي كنيم باهم مي ميريم...باشه؟ " گوشامو مي گيرم.چشمامو باز مي كنم و رومو بر مي گردونم طرف خاطره ات، اون روز كه رفتيم پيش مادر و پدرت تا بگيم قصد ازدواج داريم. اونا پرسيدن: " دو تا دانشجوي يه لاقبا؟!با چي؟با چه پولي؟ "به هم نگاه كرديم و خنديديم: " ما عاشقيم و همين كافيه. "بلند مي شم از روي تخت. تو پيشمي. فاصله ات با من كمتر از يه ابديته.اندازه يه جون... جون من حالا تو اينجايي؟ درست رو به روي من؟ مي دونم كه روياست اما واسه اينكه رويا به يه چيز واقعي تبديل شه لازمه از يه لحظه ي خاص، ديگه به چشم رويا بهش نگاه نكني. مي خوام يه حرف تازه بهت بزنم. اما انگار همه ي جمله ها مردن. هرچي به ذهنم مياد رو قبلا بهت گفتم. پيش پات روي زمين زانو مي زنم: " زندگي چه اهميتي داره؟ فكر مي كنم اين عشق به حد كافي برام خوب بوده. براي مني كه با اين عشق زندگي كردم. مرگ كار كوچيكيه و تنهايي يه شكنجه ي غير قابل تحمل." چيزي نمونده كه بتونم دستت رو بگيرم اما يه دفعه، در، چهار تاق باز مي شه و كاظم و مسعود همراه ماهان سراسيمه وارد اتاق مي شن. قبل از اينكه از هوش برم.. ياد اين جملت مي افتم:"هيچكي از عشق زياد نمرده، اما خيلي ها بعد ها حسرتش رو مي خورن كه چرا اينجور نمردن." مغزم اين فكرو مي خونه و بعد با صورت روي كف زمين سقوط مي كنم.
ياد همون لحظه اي مي افتم كه تو رستوران دانشگاه ازت خواستگاري كردم: "خانم محترم مي تونم بيرون دانشگاه با شما صحبت كنم؟ "تو خنديدي و گفتي: " اسم من خانم محترم نيست يا هر چيز لوس و مسخره ديگه ... صدام كن تربچه يا خيكي بادمجون ...اما به من نگو خانم محترم... چون حرصم مي گيره."
همون لحظه بود كه فهميدم دوست داشتن... دوست داشتن تو مي تونه يكي از مهمترين و بهترين كاراي زندگيم باشه. ياد اون روزي مي افتم كه با هم رفتيم مرزن آباد. از صبح تا عصر نشستيم اسممون رو با ارزن روي زمين نوشتيم.
بعد بارون اومد و تو گريه كردي و وقتي من پرسيدم چرا گريه مي كني؟ جواب دادي :" از غصه.. نمي دوني چقدر دلم به حال اونايي مي سوزه كه زير اين بارون نيستن. اونا كه عاشق نيستن، اونا كه عشقشون كنارشون نيست و تنها پشت شيشه وايسادن و يه دنيا تنهاييشون رو با خيابون و كوچه ي بارون زده ي خلوت اون بيرون تقسيم مي كنن." نيستي كه ببيني حالا منم كه تنها پشت شيشه پنجره ام. مي خوام داد بكشم ولي صدايي از گلوم بيرون نمي آد. يه مشت قرص ميندازم بالا و پنجره رو باز مي كنم. واسه چي؟ شايد واسه اينكه اگه تو همين لحظه روحمو بالا آوردم روحم بتونه راحت از همين پنجره خارج شه. كتابخونه رو واژگون مي كنم كف اتاق. چرا؟ همين جوري الكي.
بر مي گردم. كف زمين كتاب ترانه هاي محلي افتاده... كتابي كه برام گرفتی. صفحه ي صد رو باز مي كنم. همون صفحه اي كه بالاش نوشته: " گلي از دست من بستون و بو كن/ميون هر دو زلفونت فرو كن/ به هرجايي كه رفتي من نبودم/همونجا با خود گل گفتگو كن "و زير صفحه يه رشته موي توئه كه خودم قيچي كردم و اون پايين چسبوندم. يادته گفتي: " خودتو لوس مي كني يا مي خواي باور كنم اينقده دوستم داري؟ " بهت گفتم : "باور نكني ميميرم... باور مي كني؟" نگام كردي،مكث كردي و گفتي: " حتي باور نكردن من هم چيزي از قشنگي اين جملت كم نمي كنه."بعد خنديدي.
روي تخت مي افتم و چشمامو مي بندم.جمله ي تو مدام تو گوشم زنگ مي زنه: " اگه نتونستيم باهم زندگي كنيم باهم مي ميريم...باشه؟ " گوشامو مي گيرم.چشمامو باز مي كنم و رومو بر مي گردونم طرف خاطره ات، اون روز كه رفتيم پيش مادر و پدرت تا بگيم قصد ازدواج داريم. اونا پرسيدن: " دو تا دانشجوي يه لاقبا؟!با چي؟با چه پولي؟ "به هم نگاه كرديم و خنديديم: " ما عاشقيم و همين كافيه. "بلند مي شم از روي تخت. تو پيشمي. فاصله ات با من كمتر از يه ابديته.اندازه يه جون... جون من حالا تو اينجايي؟ درست رو به روي من؟ مي دونم كه روياست اما واسه اينكه رويا به يه چيز واقعي تبديل شه لازمه از يه لحظه ي خاص، ديگه به چشم رويا بهش نگاه نكني.
مي خوام يه حرف تازه بهت بزنم. اما انگار همه ي جمله ها مردن. هرچي به ذهنم مياد رو قبلا بهت گفتم. پيش پات روي زمين زانو مي زنم: " زندگي چه اهميتي داره؟ فكر مي كنم اين عشق به حد كافي برام خوب بوده. براي مني كه با اين عشق زندگي كردم. مرگ كار كوچيكيه و تنهايي يه شكنجه ي غير قابل تحمل."
چيزي نمونده كه بتونم دستت رو بگيرم اما يه دفعه، در، چهار تاق باز مي شه و كاظم و مسعود همراه ماهان سراسيمه وارد اتاق مي شن. قبل از اينكه از هوش برم..
ياد اين جملت مي افتم:"هيچكي از عشق زياد نمرده، اما خيلي ها بعد ها حسرتش رو مي خورن كه چرا اينجور نمردن." مغزم اين فكرو مي خونه و بعد با صورت روي كف زمين سقوط مي كنم.
-ادامه دارد