درد دل ملاقربانعلی – جمال زاده . ای تویی که نمی دانم هستی و نمی شود هم گفت که نیستی آخر تو که این ستاره ها را آفریدی که مثل کرور ها چشم های گرد و حیز و بی حیا دائم اشک های ما بدبخت ها را می شمارند و به یکدیگر چشمک می زنند و هی امشب رفته و فردا شب آمده باز بنای لوده گری را می گذارند آخر اگر مقصودت از خلقت ما و زمین و آسمان همین است چه فایده! آخر کربلائی خدا ، تو که امام حسین را آفریدی ، شمر ذالجوشن را چرا می آفرینی؟ تو که می دانی چنگال شاهین مثل کارد قصاب برّاست ، بدن صعوه را چرا آنهمه لطیف می کنی؟ اگر زور و جور و جفا خوب است ، چرا هی پشت سر هم پیغمبر ها را می فرستی که دنیا را پر از فریاد حی علی خیرالعمل کنند؟ . برگرفته از داستان "درد دل ملاقربانعلی" از کتاب "یکی بود یکی نبود
.
ای تویی که نمی دانم هستی و نمی شود هم گفت که نیستی آخر تو که این ستاره ها را آفریدی که مثل کرور ها چشم های گرد و حیز و بی حیا دائم اشک های ما بدبخت ها را می شمارند و به یکدیگر چشمک می زنند و هی امشب رفته و فردا شب آمده باز بنای لوده گری را می گذارند آخر اگر مقصودت از خلقت ما و زمین و آسمان همین است چه فایده! آخر کربلائی خدا ، تو که امام حسین را آفریدی ، شمر ذالجوشن را چرا می آفرینی؟ تو که می دانی چنگال شاهین مثل کارد قصاب برّاست ، بدن صعوه را چرا آنهمه لطیف می کنی؟ اگر زور و جور و جفا خوب است ، چرا هی پشت سر هم پیغمبر ها را می فرستی که دنیا را پر از فریاد حی علی خیرالعمل کنند؟
.
برگرفته از داستان "درد دل ملاقربانعلی" از کتاب "یکی بود یکی نبود