داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
دل و دماغ
date
newest »
newest »
MahtaBi KhaNooM wrote: "اينروزها،دل ندارم
ولي دماغ...تا دلت بخواهد
"
:(
Ashkan wrote: "سوژه ای مناسب برای جراحان پلاستیک"
;))
پ.ن.
سال اصلاح الگوی مصرف
می دانم که دماغ باریک و نوک بالا درفهرست مد دنیاستاما من به سبک قدیم دوست دارم بگویم
دماغت چاق
از خوشی ها
از عطرها
از ترنم ها
می گویند مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من
Ravanshad wrote: "می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
..."
اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است !
اولين آواز را من خواندم ،
براي زني که در هراس سکوت و سنگ و سکسکه ،
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم ! غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ آتش زنه
سپهر را من نيلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس هاي نا محدودِ من بوده
خدا ، کران بيکرانه شکوهِ پرستش من بود
و شيطان ، اسطوره تنهائي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه اولين انگور را چيد دستِ من بود
کفش ، ابتکار پرسه هاي من بود
و چتر ، ابداع بي ساماني هايم
هندسه ، شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبير دل تنگي هايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده يي بر سرگرداني خود خنديده است
من اولين سياه مستِ زمينم !
هر چرخي که مي بينيد ،
بر محور ِ شراره هاي شور عشق من مي چرخد
آه را من به دريا آموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوستِ خرس
و معطر به چربي ِ وال
سرم به بوته خشکِ گوني مانند است ،
با اين همه هزار خورشيد و ماه و زمين را
يک جا در آن مي چرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه زني که غوطه ور در شير و خون
کنار نارگيلي مُرده بود
بي هراس سکوت و سنگ و سکسکه ... !
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
..."
اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است !
اولين آواز را من خواندم ،
براي زني که در هراس سکوت و سنگ و سکسکه ،
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم ! غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ آتش زنه
سپهر را من نيلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس هاي نا محدودِ من بوده
خدا ، کران بيکرانه شکوهِ پرستش من بود
و شيطان ، اسطوره تنهائي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه اولين انگور را چيد دستِ من بود
کفش ، ابتکار پرسه هاي من بود
و چتر ، ابداع بي ساماني هايم
هندسه ، شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبير دل تنگي هايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده يي بر سرگرداني خود خنديده است
من اولين سياه مستِ زمينم !
هر چرخي که مي بينيد ،
بر محور ِ شراره هاي شور عشق من مي چرخد
آه را من به دريا آموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوستِ خرس
و معطر به چربي ِ وال
سرم به بوته خشکِ گوني مانند است ،
با اين همه هزار خورشيد و ماه و زمين را
يک جا در آن مي چرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه زني که غوطه ور در شير و خون
کنار نارگيلي مُرده بود
بي هراس سکوت و سنگ و سکسکه ... !









اينروزها،دل ندارم
ولي دماغ...تا دلت بخواهد