داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
از دفتر اسير/فروغ فرخزاد
date
newest »
newest »
وداعمي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويسش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا وتباه
مي برم تا زتو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، ميرقصد اشك
آه، بگذلر كه بگريزم من
از تو، اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
به خدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده به لب، خونين دل
مي روم، از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
هرگاه که اسم فروغهمچون زمزمه ای محو به گوشم می رسد
یا چون موجی تبدار
از برابر چشمانم می گذرد،
ناخودآگاه به سویش کشیده می شوم
گویی نیرویی نامرئی
بسیار قدرتمند تر از جاذبه،
مرا در بند پنجه های سهمگینش
به دنبال خود می کشد،
من،
با لبخند کمرنگی بر لبانم
و سوز غمی بر دلم.
ممنون مریم جان برای این انتخاب شایسته
Maryam wrote: "ديو شب
زيبا بود
دیو دیو ؟
آری دیو
این تن افراخته چون کوه بلند
به چه فن آورم او را در بند ؟
من و این ترکش و این تیر و کمان ؟
من و این بازی خرد
من و این دیو گران؟
اگر این تیر رها گشت ز کف
اگر این تیر نیاید به هدف ؟
من و نابودیم آسان آسان
آخرین تیر من از چله گذشت
ترکش من دگر از تیر تهی ست
ديو می اید دیو
دیگر ای بخت سیاهم
به تو امیدی نیست
حميد مصدق
زيبا بود
دیو دیو ؟
آری دیو
این تن افراخته چون کوه بلند
به چه فن آورم او را در بند ؟
من و این ترکش و این تیر و کمان ؟
من و این بازی خرد
من و این دیو گران؟
اگر این تیر رها گشت ز کف
اگر این تیر نیاید به هدف ؟
من و نابودیم آسان آسان
آخرین تیر من از چله گذشت
ترکش من دگر از تیر تهی ست
ديو می اید دیو
دیگر ای بخت سیاهم
به تو امیدی نیست
حميد مصدق
قبول دارم ولي نه براي فروغ فرخزاد، مشيري ، شاملو وغيره
مرگ بد نیست، هیچ! لازمه زندگی هم هست. من هم باور دارم. فقط کسانی مثل فروغ وقتی می میرند دیگر نمی توانند چیز دیگری خلق کنند. مشکل مرگ فقط همین است و افسوس من از مرگ فروغ و مثل او هم!؟
Mahyar wrote: "هیچ وقت نفهمیدم که فروغ فرخزاد را دوست دارم یا ندارم؛ هیچ وقت"
دقیقا من هم همینطور
و در مورد مرگ
جواب زنده بودنم مرگ نبود
مردن من مردن یک برگ نبود
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیزتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟
جنور کامل کیه ؟
دقیقا من هم همینطور
و در مورد مرگ
جواب زنده بودنم مرگ نبود
مردن من مردن یک برگ نبود
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیزتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟
جنور کامل کیه ؟
و نترسیم از مرگ(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.
مرگ با خوشه انگور میآید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچیند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد.
و همه میدانیم.
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است).




لاي لاي اي پسر كوچك من
ديده بربند كه شب آمده است
ديده بربند كه اين ديو سياه
خون به كف خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش كن بانگ قدم هايش را
كمر نارون پير شكست
تا كه بگذاشت بر آن پايش را
آه، بگذاركه بر پنجره ها
پرده ها را بكشم سر تا سر
با دو صد چشم پر از آتش وخون
مي كشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود كه سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
واي، آرام كه اين زنگي مست
پشت در داده به آواي تو گوش
يادم آيد كه چو طفلي شيطان
مادر خسته خود را آزرد
ديو شب از دل تاريكي ها
بي خبر آمد و طفلك را برد
شيشه پنجره ها مي لرزيد
تا كه او نعره زنان مي آمد
بانگ سر داده كه كو آن كودك
گوش كن، پنجه به در مي سايد
نه برو، دور شو اي بد سيرت
دور شو از رخ تو بيزارم
كي تواني بربائيش از من
تا كه من در بر او بيدارم
ناگهان خاموشي خانه شكست
ديو شب بانگ بر آورد كه آه
بس كن اي زن كه نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست، گناه
ديوم اما تو زمن ديوتري
مادر ودامن ننگ آلوده
آه، بردار سرش از دامن
طفلك پاك كجا آسوده
بانگ مي ميرد و در آتش درد
مي گدازد دل چون آهن من
مي كنم ناله كه كامي، كامي
واي بردار سر از دامن من