جنگ جهانی ز: تاریخ شفاهی جنگ زامبی‌ها جنگ جهانی ز discussion


52 views
بخش سانسور شده از ترجمه ی فارسی کتاب درباره ی جنگ اتمی ایران و پاکستان

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by مصطفی (last edited Jan 22, 2015 11:37AM) (new) - added it

مصطفی یاوری آیین شهر یخ، گرینلَند
[از روی سطح، تنها چیزی که معلوم است منافذی قیف‌شکل است به‌شکل بادگیرهایی عظیم و تراشیده که مدام هوای تازه‌ی هرچند سرد را به سیصد کیلومتر مازِ زیرزمینی می‌رسانند. تعداد اندکی از ربعِ میلیون مردمی که زمانی در این شاهکارِ دست‌سازِ مهندسی زندگی می‌کردند الان در آن باقی مانده‌اند. برخی مانده‌اند تا صنعتِ توریسم کوچک اما رو‌ـ‌به‌ـ‌رشدِ منطقه نمیرد. برخی هم در مقام سرپرستان و نگهبانانِ این عمارت در این‌جا زندگی می‌کنند که بخشی از برنامه‌ی دوباره پاگرفته‌ی میراثِ جهانیِ یونسکو است. برخی هم مثل احمد فَرَحناکیان، سابقاً: سرگرد فرحناکیان از نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، جای دیگری ندارند بروند.]

هند و پاکستان. مثل کره‌ی شمالی و جنوبی یا مثل ناتو و معاهده‌ی قدیمی وَرشو. اگر قرار بود دو کشور برضد هم‌دیگر از سلاح هسته‌ای استفاده کنند، قاعدتاً باید هند و پاکستان می‌بودند. همه می‌دانستند و همه همین توقع را داشتند و درست به همین دلیل بود که چنین اتفاقی نیفتاد. از آن‌جا که سایه‌ی این خطر همیشه بالای سرِ دو کشور بود، همه‌ی امکانات و اقدامات در سال‌های متمادی صرفِ این شده بود که از چنین واقعه‌ای اجتناب شود. خطِ تلفنِ قرمز بین دو پایتخت برقرار بود، سفرایشان چنان رفاقتی با هم داشتند که هم‌دیگر را با اسم کوچک صدا می‌زدند، ژنرال‌ها و سیاستمدارها و همه‌ی آدم‌های دخیل در ماجرا را طوری آموزش داده بودند که واقعه‌ای که ازش می‌ترسیدند هرگز رخ ندهد. هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد ‌ــ‌ من که فکرش را هم نمی‌کردم ‌ــ‌ اتفاقات آن‌طوری پیش برود که رفت.
آلودگی به کشورِ ما آن‌قدر آسیب نزده بود که به جاهای دیگر. سرزمین ما کوهستانی است. انتقالِ بیماری در چنان وسعتی دشوار بود. جمعیت ما هم در مقایسه با وسعتِ کشور پایین بود؛ از طرف دیگر، شهرهای ما را خیلی راحت می‌شد با ارتشِ کمابیش بزرگ‌مان قرنطینه کرد. معلوم است که چرا سردمدارانِ کشور آن اندازه خوش‌بین بودند.
مشکلِ ما پناهنده‌ها بود؛ میلیون‌ها نفر از شرق آمدند؛ میلیون‌ها نفر! از بلوچستان به داخل کشور سرازیر شدند و نقشه‌های ما را به هم ریختند. مناطق زیادی آلوده شده بود و فوج‌های بزرگی از آن مخلوقات به‌سمت شهرهامان راه افتاده بود. مرزبان‌های ما سرشان به‌شدت شلوغ بود و تمامِ ایست‌های بازرسی را زامبی‌ها اِشغال کرده بودند. امکان نداشت هم مرز را بست و هم با شیوع‌های داخل کشور مقابله کرد.
از پاکستانی‌ها خواستیم جلوِ مردم‌شان را بگیرد. به ما اطمینان دادند که تمام تلاش‌شان را می‌کنند. می‌دانستیم دروغ می‌گویند.
اکثریت پناه‌جوها از هند می‌آمدند و از پاکستان می‌گذشتند تا به جای امن برسند. مقامات اسلام‌آباد هم کاملاً راضی بودند که بگذارند آن‌ها بیایند طرف ایران. برایشان بهتر بود مشکل را بیندازند گردنِ کشورِ دیگری تا خودشان با آن دست و پنجه نرم کنند. شاید اگر نیروهایمان را متحد می‌کردیم و یک عملیات مشترک توی یک منطقه با وضعیت دفاعیِ مناسب ترتیب می‌دادیم اوضاع فرق می‌کرد. نقشه‌هایی هم آماده کرده بودیم. رشته‌کوه‌های جنوبی و مرکزی پاکستان: پَب، کیرتهَر، رشته‌کوه براهوئی مرکزی... می‌توانستیم از همان جاها جلوِ همه‌ی پناهنده‌ها و حتا مرده‌های متحرک را بگیریم. طرح ما را رد کردند. یکی از وابسته‌های نظامیِ پارانوییدِ سفارت‌شان بلافاصله گفت که الان ورودِ هر یگانِ خارجی به خاک‌شان را اعلام جنگ می‌دانند. شک داشتم که رییس‌جمهورشان اصلاً متنِ پیشنهادِ ما را دیده باشد؛ رهبران ما هم اصلاً با او مستقیم حرف نزدند. متوجهِ چیزی که آن اول درباره‌ی هند و پاکستان گفتم شدید؟ ما آن نوع رابطه‌ی مدامِ از سرِ ترس را نداشتیم. دستگاه دیپلماسی برای این‌قبیل روابطِ بحرانی در کار نبود. فقط مطمئنیم که سرهنگِ عوضیِ بی‌شعورشان احتمالاً به دولت‌شان اطلاع داده ما می‌خواهیم استان‌های شرقی‌شان را به کشور خودمان انضمام کنیم.
اما چه کاری از دست ما برمی‌آمد؟ هر روز صدها هزار نفر از مرزهای ما رد می‌شدند و دست‌کم ده‌ها هزار نفرشان آلوده بودند! باید اقدام قاطعی نشان می‌دادیم. باید از خودمان مراقبت می‌کردیم!
یک جاده‌ای هست بین دو کشور. با خیلی از معیارها کوچک تلقی می‌شود؛ خیلی جاهایش حتا آسفالته نبود، اما شاهراهِ جنوبیِ اصلی در بلوچستان به حساب می‌آمد. اگر از یک نقطه جاده را می‌بستیم، یعنی پل رودخانه‌ی کیچ، حدودِ شصت درصد از سیلِ پناهنده‌ها را مهار می‌کردیم. مسئولیت پرواز را خودم بر عهده گرفتم؛ شبانه با اسکورت پرتعداد. نیازی به هیچ‌جور وسیله‌ی خاص برای دیده‌بانیِ موقعیت نداشتیم. نور ماشین‌ها از چند کیلومتر دورتر معلوم بود؛ مثل یک ردِ سفید و باریک و دراز در تاریکی توی دلِ کوه‌ها تاب می‌خورد و می‌رفت. حتا می‌توانستم برقِ گه‌گاهیِ اسلحه‌های سبک را هم ببینم. منطقه بدجور آلوده بود. هدفِ ما فونداسیونِ مرکزیِ پل بود تا تعمیر احتمالی‌اش را هم سخت‌تر کنیم. بمب‌ها به‌ترتیب و منظم شلیک شدند؛ مواد منفجره‌ی قدرتمند و متعارف و کافی برای نتیجه‌گیریِ عملیات. هواپیمای امریکایی، مال دورانی که ما و شما متحدِ مصلحتی بودیم، قرار بود پلی را منهدم کنند که با کمک امریکایی‌ها برای همین هدف (یعنی اتحاد و دوستی و این‌جور چیزها) ساخته شده بود. این قسمتِ طعنه‌آمیزِ قضیه از چشمِ فرماندهانِ ارشد هم مخفی نمانده بود. اما خوب من شخصاً هیچ اهمیتی نمی‌دادم. به محض این‌که حس کردم فانتومم سبُک شده، گازش را گرفتم و کمی دور شدم؛ منتظرِ گزارشِ هواپیمای ناظر ماندم و از ته دل دعا کردم پاکستانی‌ها دست به اقدام تلافی‌جویانه نزنند.
صد البته که دعاهایم مستجاب نشد. سه ساعت بعد، پادگان‌شان در قلعه‌سفید ایستگاه‌های مرزیِ ما را بمباران کرد. الان می‌دانم که رییس‌جمهور و آیت‌اللهِ ما قصد نداشتند پاسخ بدهند. به چیزی که می‌خواستیم رسیده بودیم و آن‌ها هم انتقام‌شان را گرفته بودند. این به آن در؛ تمام شد رفت! اما چه کسی می‌خواست این پیغام را به طرفِ مقابل برساند؟ سفارت‌شان در تهران کُدها و رادیوهایشان را تخریب کرد. آن سرهنگِ حرام‌زاده هم خودش را کشت و ترجیح داد «اسرار حکومتی» را به ما لو ندهد. ما نه خطِ تلفنِ قرمز داشتیم، نه مجرای دیپلماتیک. نمی‌دانستیم در این وضعیت چطور با رهبرانِ پاکستان تماس بگیریم. اصلاً حتا نمی‌دانستیم رهبر در آن کشورِ بی‌دروپیکر باقی مانده یا نه. آشفته‌بازار عجیبی بود، بعد هم گیجی به خشم تبدیل شد و خشم هم متوجهِ همسایه‌ها. درگیری‌ها ساعت به ساعت بالا گرفت. نزاع‌های مرزی، حملات هوایی. این سه روز نبردِ متعارف چنان سریع اتفاق افتاد که هیچ‌کدام از طرفین هدفِ مشخصی نداشتند؛ فقط عصبانیت از سرِ ترس بود.
[شانه بالا می‌اندازد.]
بعد از آن هم طرفین هیولاهای هسته‌ای‌شان را رها کردند؛ هیولاهایی که هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانستیم رام کنیم... تهران، اسلام‌آباد، قم، لاهور، بندر عباس، اوُرماره، بندر امام خمینی، فیصل‌آباد. هیچ‌کس نمی‌داند چند نفر بعد از آن انفجارها و بعد از گسترشِ آن ابرهای رادیواکتیو روی دو کشور مردند؛ یا وقتی آن ابرها به هند و آسیای جنوب‌شرق و اقیانوس آرام و امریکا رسید چند نفرِ دیگر مردند.
هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که چنین اتفاقی بین ما بیفتد. اصلاً خود آن‌ها از همان خشتِ اول به برنامه‌ی هسته‌ایِ ما کمک کرده بودند! موادش را خودشان تأمین کردند... تکنولوژی‌اش را تأمین کردند، واسطه‌ی ما شدند با طرف‌های سوم مثل کره‌ی شمالی و روسیه... اگر به‌خاطر برادران مسلمان‌مان نبود که ما اصلاً قدرتِ هسته‌ای نمی‌شدیم... ولی خوب کسی هم فکرش را نمی‌کرد که مرده‌ها زنده بشوند! فقط یک نفر می‌توانست از قبل از این وقایع آگاه باشد که من هم دیگر به وجودش اعتقادی ندارم.

نقل از فیس بوک شخصی حسین شهرابی
https://www.facebook.com/hossein.shah...


حسین مصطفی wrote: "شهر یخ، گرینلَند
[از روی سطح، تنها چیزی که معلوم است منافذی قیف‌شکل است به‌شکل بادگیرهایی عظیم و تراشیده که مدام هوای تازه‌ی هرچند سرد را به سیصد کیلومتر مازِ زیرزمینی می‌رسانند. تعداد اندکی از ربع..."

<3


Hosein سلام

خیلی ممنون که قرارش دادین.


back to top