داستان كوتاه discussion

103 views

Comments Showing 1-26 of 26 (26 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by hasti (last edited Sep 27, 2009 02:33PM) (new)

hasti | 284 comments توبه

دقیقا همان روز و ساعت و دقیقه ای که دکتر گفته بود، دردم شروع شد. با خودم گفتم چه دکتر آن تایمی.

خودم می دانستم که به خاطر گناهم است که اینطوری شده ام، ولی برای کنف کردن دکتر هم که شده، ازش پرسیده بودم(مگر مرد ها هم حامله می شوند؟) دکتر هم با همان حالت خشک و دیسیپلین وار همیشگی اش جواب داده بود(البته نه دقیقا مثل شما. به هر حال ، خودتان بهتر می دانید که هیچ چیزی از این موجود دوپا بعید نیست. هر روزه موارد جدیدی کشف می شود که همه را متعجب و سورپرایز می کند. ولی بعد از مدتی تبدیل می شود به یک چیز معمولی.) و من با خودم فکر کرده بودم که اگر باز هم آن گناه را بکنم و چند بار دیگر حامله بشوم ، دیگر برایم عجیب نیست و یک چیز عادی می شود.

انگار که یک شئ نوک تیز را مدام فرو کنند زیر پوست نافم ؛ دردم از همانجا شروع شد و پیچید توی رانهایم. از استخوان ساق پایم هم رد شد و به شصت پای راستم رسید.هرچه می گذشت ، شصتم متورم تر می شد.
می خواستم جیغ بزنم اما جیغم نمی آمد. پرستار را صدا کردم.گفتم درد دارم.نمی دانم چرا دیدن ِ سبیل کلفت از بناگوش در رفته اش دردم را بیشتر می کرد.با خودم گفتم اگر قوزش را صاف کنند قدش دو متری می شود ،آنوقت می تواند دستش را دراز کند و این تار عنکبوت ها را از گوشه و کنار سقف پاک کند. اما از قوزی بودنش، بدم نیامد.انگار که هِی بهم تعظیم می کرد.
آمد طرف تختم.کف پاهایش را می کشید روی زمین.مثل اینکه گردو شکستم بازی می کرد.تا بیاید به تختم برسد ، شمردم سی چهل تا قدم برداشت.خودم را گذاشتم جایش که روپوش چرکش را پوشیده ام و دارم روی آن پاهای پت و پهن راه می روم ، و طول و عرض ِ اتاقم را با دو سه حرکت طی می کنم.
بالاخره رسید به تختم. رگ های قرمز چشمش ، ورم کرده بود.انگشت اشاره اش را گذاشت روی لبهای آویزانش و با مهربانی چندش آوری ، یک صدای هیس مانند از خودش در آورد.ملافه را تا دماغم کشیدم بالا و دهنم را بستم.تختم را هل داد طرف اتاق عمل..

توی اتاق عمل ،چشم،چشم را نمی دید.دکتر گفت باید سزارین بشوی. یک چراغ قرمز، بالای تخت باریک جراحی آویزان بود. با خودم گفتم چقدر شبیه زیرزمین خانه ی خودم است. خوابیدم روی تخت باریک. چند تکه گچ ِ پوسیده ، از سقف کنده شد و ریخت روی شکم ورقلمبیده ام. دکتر یک جفت دستکش از پرستار قوزی گرفت و دستش کرد. بعد یک بالش گذاشت زیر سرم. گفت (بیهوشت نمی کنم.باید خودت بیبنی چطوری شکمت را پاره می کنم.باید قدر کارهای من را بفمهی. عمری است دارم برای امثال شما زحمت می کشم،یک تشکر خشک و خالی هم نصیبم نشده، از همان موقعی که شماها آمده اید،هرچی بوده ، فقط شکایت و نفرین بوده..)

همانطور که داشت غر می زد ، بی هوا، با یک چاقوی تیز و باریک از ناف به پایین را شکاف داد. بد مصب یک آمپول بی حسی هم نزد. جیغم نیامد.ولی لا اقل از درد آن شئ نوک مانند راحت شدم.دکتر عینک ته استکانی اش را روی دماغ درازش جابجا کرد. دماغش خونی شد.چشم های ریزش را که از آن زیر، شده بود مثل چشم های گاو، ریزتر کرد.بعد بدون اینکه هیکل عصا قورت داده اش را خم کند، دست کرد و یک چیزی از آن تو کشید بیرون. پرستار گرفتش و چند بار زد پشتش. فکر کنم بچه ام بود.صدای جیغش بلند شد.پیچیدش توی یک کهنه ی زهوار در رفته و داد دستم.

دیدم یک نوک زرد از لای کهنه زده بیرون. کهنه را از دورش باز کردم . یک بچه جغد با چشم های گردش زل زده بود بهم. مهرش افتاد به دلم؛ فکر کنم چون از وجود خودم د َر آمده بود. ولی از دکتر حرصم گرفت.گفتم تقصیر اون شد که بچه ام اینطوری از آب در آمد.
دکتر رو کرد به پرستار.پوزخندی زد و گفت(این دفعه گوش هایش به تو رفته). نگاه کردم دیدم گوش های پرستار قوزی هم ، تیز و دراز است.

دکتر با یک سوزن و نخ خیاطی افتاده بود به جان شکمم و داشت دو سر ِ شکاف بی قواره را به هم گره می زد.گفت ( مدل دندان موشی برایت دوختم.) تا اسم موش آمد بچه ام سرش را نیم دور چرخاند طرف دکتر. دکتر یک نگاه چپ چپی بهش انداخت. پرستار، پخی زد زیر خنده.دستهای برهنه ی خونی اش را با روپوشش پاک کرد و بچه را گرفت.انداختش بالا و پایین و قهقهه زد.

دیدم حواسشان نیست.یک آمپول از کنار تخت برداشتم و فرو کردم توی پای دکتر. انگار نفهمید. دوباره فرو کردم. افاقه نکرد. حرصم بیشتر شد.گفتم شاید فکر کرده همه ، مثل ِ خودش بی عار و دردند که یک آمپول بی حسی هم بهم نزد.بعد فکر کردم شاید هم آنقدر بهش آمپول زده اند که دیگر دردش نمی آید.انگار برای او هم عادی شده.دلم برایش سوخت.آمپول را گذاشتم سر جایش.

از وقتی که برای عمل خوابیده بودم تا حالا، در و دیوار های خانه ام حسابی درب و داغان شده بود.همه جا را تار عنکبوت و گردو خاک گرفته بود.گچ دیوار ها هم ، جا به جا، در حال ِ ریختن بود.عین ِ خانه های متروکه. بچه ام خوشش آمد. یک جایی گوشه ی اتاق برایش درست کردم که بخوابد. تخت خودم که از بس باریک بود، جا نداشت.هر کار کردم نخوابید . پرید توی بغلم.داشتم پرهایش را نوازش می کردم که یکدفعه نوک زد به پستانم.فهمیدم غذا می خواهد.گفتم( من که شیر ندارم! تو هم که اصلا شیر نمی خوری! زبان نفهمی هم بد دردی است.) رفتم چندتا کرم از پای گلدان حسن یوسف جمع کردم.خیلی وقت بود کرم زده بود.وقت نکرده بودم بهش برسم. حالا به کارم آمد.کرم ها را گذاشتم جلویش. همینطور بر و بر نگاهم کرد.دیدم فایده ندارد.خودم باید بهش بدهم. یک کرم برداشتم و آویزان کردم بالای سرش. پرید بالا و کرم را قاپید.
هر شب همینطور بهش غذا می دادم تا بزرگتر شد. روزها می خوابیدیم، شبها غذا پیدا می کردیم. پنجشنبه شبها هم می رفتم یک موش از زیر زمین پیدا می کردم می انداختم جولویش. اول گردن موش را می پی چاند و بعد تکه تکه اش می کرد.گاهی که فقط یک موش کوچک گیرمان می آمد، درسته قورتش می داد و بعد استخوان هایش را که انگار توی گلویش گیر می کردند ، با سرفه ، پرت می کرد بیرون . کلی با هم کیف می کردیم.

دیگر کم کم هرجا میرفتم دنبالم می آمد.تا توی مستراح هم می آمد و همینطور زل می زد بهم.خجالت می کشیدم.
تمام فکر و ذکرو زندگی ام را مشغول کرده بود. هی باید می گشتم تا هر دوازده وعده غذایش را جور کنم.یکشب آنقدر خسته شدم که افتادم روی تختم و بیهوش شدم.نصف شب، پا شدم دیدم نصف شصت پای راستم را خورده.انگار شب گرسنه شده، چیزی پیدا نکرده.

هرچه بزرگتر می شد ، باید بیشتر می ریختم توی شکم صاب مرده اش.اسباب زحمتم شده بود.گفتم قال قضیه را می کنم.
سرش را کندم و زدمش به سیخ. تا آن موقع گوشت جغد نخورده بودم .بد نبود.

چند شب بعد، پشیمان شدم.گفتم مردیکه چرا بچه ات را
کشتی؟ حالا کشتی، به دَرَک ، چرا دیگر خوردیش؟

هر شب انگشت می زدم ته حلقم ، که به خیالم هرچه ازش خوردم بالا بیاورم.آنقدر استفراغ کردم که دیگر خونابه بالا آوردم. گفتم اشکالی ندارد، حالا اگر تجزیه هم شده باشد ودر خونم رفته باشد ، دیگر بیرون می آید.

چند روز پشت سر هم خون بالا آوردم.گفتم (کاش اصلا نزاییده بودمش. انگار هیچوقت نمی توانم از شرش خلاص شوم.لعنتی..)

یک روز صبح نور آفتاب از پنجره افتاد روی شکمم. دیدم پوستم شده مثل یک لایه لاستیک نازک. زیرش معلوم بود . استخوان هایم هم پیدا بود .جیغ زدم و گریه کردم. گفتم خدا من که دیگر گوشت جغد به تنم نمانده ، هیچ، گوشت تن خودم هم آب شده.حالا دیگر نوبت توست.توبه ام را قبول کن.




message 2: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments با این که خیلی عجیب بود و اگه ابتدای بیشتر و انتهای بیشتر داشت بوف کور تر از بوف کور هدایت بود ولی خوشم آمد کنجکاوم کرد که بدونم دقیقا چه خطایی ازش سر زده البته حدسهایی زدم


message 3: by Rose (new)

Rose | 449 comments داستان اذیتم کرد
دلیلش رونمیتونم توضیح بدم که قابل درک باشه
فقط همین


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments هستی من
داستانت را خواندم
فضا سازی جالب بود
ولی سخت نوشته بودی
نمی دانم چرا یک مرد
چرا یک پرنده
نفهیدم
ولی نمی دانم چرا دلم می خواهد باز بخوانمش
گویی می دانم ولی نمی دانم
زیبا بود، بی اغراق
ولی بیشتر تلخ بود
تمام جملاتی که نوشتم
احساسی است که بعد از خواندنش دچار شان شدم
فک کنم هنوز گیجم
.
.
.
پس باز می آیم و بعد از چند باره خواندش
می نویسم


message 5: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments هستی جان من شوکه شدم!راستش انتظار همچین داستان قوی و ذهن خلاقی رو نداشتم .از نظر سبک بسیار عالی بود همینو میتونم بگم!البت گناهشو با پیغام خصوصی بفرست قول میدم به کسی نگم!


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments خیلی روان و خوب نوشتی هستی خانم
درست از سبکهایی که من دوست دارم
موفق باشی


message 7: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Khatkhatinameh wrote: "خیلی روان و خوب نوشتی هستی خانم
درست از سبکهایی که من دوست دارم
موفق باشی"


آره هستی جونم
حالا فهمیدم
سبک نوشتت
از نوع خطخطی نامه است
دیوانه کننده
من خواننده رو مبهوت می کنه
یه جورایی مثل یه آب انار ترش
یا لیمو
که می دونم تو گرسنگی معده ام ضعف می کنم
ولی بازم دوست دارم سر بکشم.



message 8: by Matin (new)

Matin ahmadi | 37 comments بسیار عالی هستی جان


message 9: by [deleted user] (new)

شايد بايد كمي اطلاعات درباره ي جغدها جمع كنم تا منظور داستانت رو بفهمم با تمام گنگي داستانت ولي همه چيز رو چنان به تصوير كشيده بودي كه در هر خطش به راحتي فضا رو تصور ميكردم

دوست دارم با اين قلم قوي يه متن نشاط آور ازت بخونم هستي جان
هميشه پيروز باشي
:)


message 10: by hasti (new)

hasti | 284 comments دوستان خوبم
از صمیم قلب از تک تک کلمات پر از الهامتان تشکر می کنم
امیدوارم نقدهای راهگشایتان در مورد کم و کاستی های داستان را هم بخوانم





message 11: by Shahrzad (new)

Shahrzad (222225) | 43 comments هستی جان
داستان کوتاه توبه را خواندم
فضاسازی جالب و عجیبی داشت . ولی از آنجا که من چنین فضاسازی هایی را می پسندم .از آن لذت بردم
راستی داستانت حس و حال« مسخ » کافکا
و « بوف کور » هدایت را برایم تداعی کرد

موفق و پیروز باشی



message 12: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments داستان خوبی بود . اما این کافی نیست. چه چیزی در پس نوشته شما بوده . ایا اصولا چیزی می خواستی بگی یا ترجیحا داستانی عجیب که جمله بعدش بر عجیب بودنش اضافه می کند را نوشته اید. در این صورت با جمله های خوبی که نوشتید این داستان را می شه تا بی نهایت ادامه داد . البته شاید کار نادرستی باشد که از داستان خواندن انتظار پاسخی برای سوال یا به فکر فرو رفتن رو داشته باشیم اما حداقل انتظار من حفظ اصالت نوشتن است . داستان شما به خوبی بیان شده است بعضی جملات زیبا هستند .به خصوص " پیچیدش لای کهنه زهوار در رفته و داد دستم " .
به امید پیشرفت روز افزونت
والسلام



message 13: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments من اولین چیزی را که به خاطر آوردم سرگذشت مرغ یا حق بود که صادق هدایت در - احتمالاً - همین بوف کور یا یکی دیگر از داستان های معروفش، بیان می کند. مرغ یا حق داستان جغدیست که یک دانه ی گندم از مال یتیمی را می دزدد و آن را می خورد، اما این دانه ی حرام در گلویش گیر می کند و این جغد تا آن هنگام که خداوند توبه اش را بپذیرد ( و بتواند دانه را قورت بدهد ) یا حق، یا حق می گوید ( به عبارتی سکسکه می کند). دوم این که پایان داستان مرا یاد آخرین شرط توبه به بیان امام علی انداخت که می فرماید توبه زمانی قبول خواهد شد که هر آنچه از مال حرام در گوشت تن انسان شده با تزرّع و پشیمانی پاک گردد و این گوشت به استخوان برسد. در مجموع نه تنها پشیمان نیستم که این داستان را خوانده ام، بلکه از آن لذت بردم و یکی از داستان های قوی در این گروه از عضوی قوی و فعال بود، ولی متأسفانه باید اعتراف کنم که هنوز با جذبه ی داستان گیرای شما ارتباط برقرار نکرده ام و فکر می کنم علّت آن هم همین مشابهت هایی است که بیهوده از نظر گذراندم، چون اینطور بیان کنم که در داستان بوف کور که خیلی از دوستان به خطا این نوشته را با آن مقایسه کرده بودند هیچ بدیلی برای حتی یک خط از نوشتار صادق هدایت نمی توان یافت، اما نوشته ی شما برای من این طور نیفتاد؛ چون در اصل نباید هنگام خواندن یک اثر هنری به چیز دیگری فکر کرد

البته این به نوعی می تواند نقطه ی قوت داستان شما هم به حساب بیاید، چرا که شما اگر با هر دوی این دیدهایی که من گفتم - یا هر اندیشه ی دیگری - به صورتی ماخولیایی مفهوم توبه را در هم آمیخته باشید که برای هر خواننده چیز خاصی تداعی شود، به موفقیتی شگرف دست یافته اید

ادامه دهید، بسیار عالی بود دوست عزیز

:)


message 14: by hasti (last edited Oct 03, 2009 01:05PM) (new)

hasti | 284 comments بسیار خوشحالم که می بینم این داستان
مورد توجه ی چند تن از دوستان عزیز دیگرم هم قرار گرفته

این که بعضی از دوستان
از سر لطف زیادشان به من
این داستان را با داستان های کافکا و هدایت و دیگر بزرگان عرصه ی ادبیات و داستان نویسی مقایسه کرده اند
بسیار باعث افتخار من است
هرچند که من به هیچ وجه خودم را در همچین مقامی، حتی تصور هم نمیکنم
این تنها ، مشوقی می شود برای
تمرین بیشتر و بیشتر من در نوشتن

با تشکر از همگی شما دوستان خوب و نکته سنجم







message 15: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
هستي عزيز داستان روان و زيباتونو خوندم
و شديدا علاقه داشتم كه به نكات ريزتري هم اشاره مي كرديد
يا به قولي از اين فضاي سنگيني كه بر داستانتان حكم فرماست استفاده بهتري مي كرديد
مثلا اشاره دقيق به تعداد گامهاي پرستار
و مواردي مشابه كه ميشد سخت گيرانه تر بهش پرداخت
در بعضي از جملات اضافه گويي ذهن خواننده را از جرگه اصلي داستان دور مي كنه
البته من اينو از برداشت شخصي خودم نسبت به داستان مي گم
مثلا من نتونستم با اينكه كاراكتر خودشو به جاي پرستار قرار ميده ارتباط برقرار كنم و منظور نويسنده رو از اين همذات پنداري آني و البته بي انجام و هدف درك نكردم
در كل به نظر من حتي با در نظر گرفتن رواني و يكدستي نوشته
اين داستان يك داستان موفق نيست
چون حتي در تاپيك هاي دوستان هم كمتر كسي رو ديدم كه ارتباط موضوعي باهاش برقرار كرده باشه

ممنون از اينكه افتخار خوندنش رو بهم دادين
ديوونه




message 16: by hasti (new)

hasti | 284 comments دیوونه جان
ممنون که خواندی و نظرت را گذاشتی
خیلی استفاده کردم
اما بعضی جاها برایم گنگ بود
مثلا گفته بودی اضافه گویی های وجود دارد
اگر اشاره ی دقیقی به جمله اش بکنی ممنون می شوم

هیچ همذات پنداری بین راوی و پرستار در کار نبوده
شما منظورتان کدام قسمت است؟

فکر می کنم هر کدام از دوستان، برداشت خود را از داستان داشته و بر اساس افکار و عقاید و احساسات خودشان با داستان ارتباط برقرار کرده اند
در غیر اینصورت نظری نمی گذاشتند

نویسنده هم بیشتر از این نباید در این روند
دخالت کرده و داستان را بشکافد

اما تقریبا همه نظرات در جاهایی مشترک می شود
که نمونه اش کامنت مهیار عزیز است
که نشان می دهد،موضوع داستان، به خوبی تفهیم شده

باز هم ممنون که داستان را نقد کردی دوست عزیز




message 17: by Parva (last edited Oct 07, 2009 01:02PM) (new)

Parva Rostami | 348 comments مرسي هستي جان
از نظر من كار خيلي خوبي بود
البته الان گيجم
چون بد جوري با فضاي سو رئال داستان دست به يقه ام
توصيفاتت رو خيلي دوست داشتم
مخصوصا توصيف شخصيت پرستار رو
واحساس كردم جايي كه مرد خودش رو جاي پرستار قرار ميده
فقط براي تاكيد بر آهسته راه رفتن پرستار هست كه يك
مسير دو-سه قدمي رو در سي-چهل قدم طي ميكنه.درسته؟
دوست دارم بازم داستانتو بخونم
ببخشيد اگر فني وتخصصي حرف نميزنم
آخه به قول حافظ عزيز
در بساط نكته دانان خود فروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گوي اي مرد عاقل يا خموش


message 18: by hasti (new)

hasti | 284 comments پروا جان از حضورت سپاسگذارم
همینکه می آیی و کامنت می گذاری
و اشتیاق نشان می دهی
و باعث دلگرمی ام می شوی،
یک دنیا ارزش دارد
فنی یا غیر فنی اش اصلا مهم نیست

در مورد آهسته قدم برداشتن پرستار، درست حدس زده ای.
در واقع آنجا که راوی خودش را به جای پرستار می گذارد،به هیچ وجه همذات پنداری نمی کند
بلکه این فقط راهی غیرمستقیم بود برای توصیف پرستار.
از آنجایی که من دوست ندارم مخصوصا خصوصیات فیزیکی شخصیت ها را به صورت فرمالیته و مستقیم توصیف کنم، این راه را انتخاب کردم که
فکر می کنم با فضای داستان هم سازگار بود


message 19: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments توصيف صحنه ها و شخصيت ها بينظير بود

داستان خوابگونه شگرد كافكاست
كه هدايت خيلي ازش تاثير گرفت
بايد بگم از هدايت كافكايي تر نوشتي
جهانبيني و درونمايه ايكه تو داستان بود هدايت گونه بود
و نحوه نوشتن داستان و روايت كافكايي بود
كه البته زنانه بودن داستان هم مشخصه

درمورد نمادهايي كه استفاده شده به نظر من بايد راهنمايي هاي غيرمستقيمي ميشد كه خواننده بتونه حدس بزنه هر كدوم نماد چي هست
مثلا جغد يا پرستار سيبيلو



قوت داستان به عدم تعجب راوي در برابر حوادث عجيب داستانه كه لازمه داستانهاي خوابگونس

كار موفقي بود
تبريك ميگم


message 20: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments از خوندن نوشته هاي بچه ها لذت ميبرم
ولي از طرفي نا اميد و غمگين كه نه چيز قابل ملاحظه اي براي
ارائه دارم ونه وقت كافي براي مطالعه ونوشتن

اميدوارم از مقام يك خواننده صرف كناره گيري
كنم وبه جمع دوستان بپيوندم


message 21: by hasti (last edited Oct 07, 2009 02:16PM) (new)

hasti | 284 comments ممنون محمد جان
بالاخره آمدی و نقدت را گذاشتی
این روزها حسابی جای نکته سنجی های دقیقت خالی بود
و آن موی بیچاره،مانده بود که بالاخره چه کسی می خواهد از ماست بکِشدش بیرون!

از این همه تعریفی که کردی واقعا ممنونم
اما باز هم می گویم
من کجا و، هدایت و کافکا کجا؟!

کمی سعی کردم که مردانه بنویسم
اما دوست داشتم که حس زنانه هم وجود داشته باشد

در مورد شخصیت ها و اینکه هر کدام نماد چه چیزی یا چه کسی هستند،
فکر می کنم به اندازه ی کافی اشاره شده باشد
دوست ندارم که در موردشان توضیح بدهم(البته تو هم نخواسته ای)تا
هر خواننده بتواند برداشت خود را داشته باشد

همه چیز در لابلای کلمات داستان است
فکر می کنم اگر در داستان نتوانسته ام منظورم را برسانم،گفتنش در اینجا هم لطفی ندارد

عدم تعجب راوی هم،خودش آمد
یعنی حس کردم که باید اینطور نوشته شود
و در واقع، کل داستان هم،همینطور بود

باز هم ممنون از نقد خوبت دوست عزیز
از برگشتنت به جمع گروه بسیار خوشحالم




message 22: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments قوت داستان به عدم تعجب راوي در برابر حوادث عجيب» داستانه كه لازمه داستانهاي خوابگونس»

به این میگن یه تعریف واقعی از سوررئال! واقعاً موشکافانه بود

;)


طیبه تیموری | 659 comments هستی عزیز
شاید زمان طولانی از پست این داستان گذشته و من بنا به دلایلی موفق به خواندنش نشده بودم. اما بی شک این داستان را هر زمان که بخوانی لذت بخش است و گیرا. تشابیهت فوق العاده بود، شخصیت ها عالی و روایت کاملاً حرفه ای و سنجیده بیان شده بود

خواستم تبریک بگم و بگم که چقدر دلتنگ خواندن نوشته هات هستم



موفق باشی
تی تی


message 24: by faranak (new)

faranak | 189 comments هستی جان
از نوع نگارش و فضای داستان و تسلط کامل به آنچه که میخواهی مطرح کنی کمال لذت را بردم
هر چند نکات گنگی هست که بچه ها اشاره کرده بودند ولی رویهم داستان قوی بود
همیشه موفق باشی


message 25: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments این داستان خیلی جای کار داشت و حیف شد که در حد یه داستان کوتاه بیان شد
اونجا که گفتی آمپول زدی توی ای دکتر و اثر نمیکرد خیلی خوب بود
البته بر خلاف نظر دوستان به من حس داستانهای کافکا و هدایت دست نداد


message 26: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments سورئاليست نوشتي جالبي بود
مخصوصا كه زبان راوي يكدست و روشن بود
باز هم بنويسيد هستي عزيز


back to top