داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
قرمساق / نازنین
date
newest »
newest »
آقا مسعود چیزه دیگه ای نیاز نداری؟-: دستت درد نکنه احمد جون.
روم و کردم طرفشو گفتم : بفرما منیژه خانم.
-: شما بفرما آقا مسعود ... درست گفتم دیگه؟
با سر تایید کردم .الان وقتی باهام حرف می زد مهربون بود دیگه انگار ازم عصبانی نبود. غذامون که تموم شد بهش گفتم خب کجا بریم؟
-: امروز روز شماس من پولشو می گیرم تا باشما باشم.
خوشم نیمد جمله اش سنگین بود یاد ماندانا خواهر کوچیکم افتادم .هم سن و سالای منیژه بود ،اگه الان اونم با یه مرد غریبه .. وای خدا جون ... فکرشم داشت دیوونم می کرد واسه همین بهش گفتم :
اگه دوس نداری باهام باشی ... یا راحت نیستی پول تو می دم الان برو .اگه دوس داری باش.
-: من که حرفی نزدم که بت برخورد برای یه بار دارم پول در می یارم ولی مجبور نیستم سرمو با یه از خدا بیخبر رو یه بالشت بذارم.چرا باید بدم بیاد باهات باشم ؟اگه همه روز مثل رستوران باشه.
-: مگه هنوز گشنته؟
-: نه بابا منظورم اینه که اگه انقد بهم خوش بگذره.
-: پس دوس داری بریم سینما؟
-: سینما؟
-:آره تا حالا رفتی؟
-: یه بار آره ... خیلی وقت پیش بود. با غلام رفتم. گفت همه اونایی که همو دوس دارن میرن سینما. ما هم رفتیم.نون عشق موتور 1000 ... آره همین بود . تمام مدت فیلم زل زده بود به اون دختر تپل که موهاشو رنگ کرده بود و یه عالمه هم آرایش کرده بود .. اون وقتا چهارده پونزده سالم بود . اگه تنها می رفتم بیرون بابام می زدم.. اون روز خمار بود و معلوم نبود تو کدوم شیره کش خونه ای بود که از ظهر رفت و تا فردا صبحشم نیمد خونه ... اگه فهمیده بود کبودم می کرد...
بعد رفت تو فکر تو هپروت اصلا انگار تو این دنیا نبود.بی مقدمه ازش پرسیدم:
دوسش داشتی؟
حواسش نبود. دوباره پرسیدم. حواسش نبود. اصلا اینجا نبود. یه برگ دستمال کاغذی گرفتم جلو بینی اش و گفتم:
منیژه خانوم .
-: چته ... اینکارا اینجا خوبیت نداره .چندبار بگم.
-: آخه صد دفعه صدات کردم. اصلا جوابمو ندادی. گفتم دوسش داشتی؟
-: کیو؟
-: غلام و دیگه
-: نمی دونم، اون وقتا خیال می کردم آره .ولی الان دیگه نمی دونم اون بود که بدبختم کرد... ولی نه، من بدبخت بدنیا اومدم ... غلام چه تقصیری داشت اونم دوس داشت زنش دختر باشه ...
با تعجب نگاش کردم ولی هیچی نپرسیدم احساس کردم بغض کرده چشماش سرخ شده بود برای اینکه فضا عوض بشه باز پرسیدم :
بریم سینما؟یه فیلم توپ داره اخراجیای 2. میگن خنده داره ها. بریم ببینیم؟
-: هم فال هم تماشا.
سوار ماشین شدیم تا بریم سینما. پشت یه چراغ قرمز یه دختره با پوست آافتاب سوخته و یه پیراهن گلدار که به تنش زار می زد اومد سمت منیژه. یه دسته گل دسش بود. منیژه ماتش برده بود یه دست کشید تو موهاش و گفت :
چند سالته خوشگله؟
-: ده سال خانم
-: منم ده سالم بود ... (بازم محوش شد )
-: ازم گل نمی خرید؟ ترا خدا آقا برا ی خانومتون بخرید خیلی خوشگلن.
همون موقع برگشتم سمت منیژه نگاهمون تو هم طلاقی کرد. دلم خواست واسش گل . به دختر کوچولو یه نگاه کردم و گفتم :
همش چند؟
-: همش آقا؟؟؟ ... آها ... خب ... ده تومن
-: دست کردم جیبم و سه تا پنج تومنی بهش دادم. برق چشماش دیوونه ات می کرد .انگار دنیا رو بهش داده بودم .با خوشحالی دوید سمت شمشادهای اون طرف خیابون و تو شلوغی گم شد .
گلها دست منیژه بود. صورتش و با گل ها پوشونده بود بهش گفتم :
با این ها زیبا تر شدی .
فقط یه لبخند زد.
وقتی رسیدیم دم در سینما هنوز تا شروع سانس بعد ازظهر یک ساعتی وقت داشتیم .کنار سینما یه پاساژ بود .رفتیم تو. رو به روی یه عروسک فروشی ایستادیم. منیژه ماتش برده بود. برگشت سمتم و گفت :
من تا حالا از این عروسکا با دامن های چین چینی نداشتم خیلی خوشکل نه؟
یادم افتاد به اتاق ماندانا پر از عروسکای جور واجور. خیلی ها شو وقتی بزرگتر شد ه بود داد به بچه های فامیل.
ازش خواستم دو دقیقه بیرون مغازه صبر کنه رفتم تو و یکی از اون عروسکارو براش خریدم وقتی بهش دادم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. حالا چهره اش پر از اشتیاق، معصومیت و کودکی بود.
یکم دیگه تو پاساز چرخیدیم ... یهو تلفنش زنگ زد انگار داشت با یکی؛ یکی به دو می کرد بعد که قطع کرد چهره اش گرفته بود بهش گفتم : کی بود؟
-: یه مادر مرده ... یه بیشعور بی همه چیز .. یه جن..
دستمو گذاشتم رو لباشو لبامو گاز گرفتم و گفتم : هیس اینجا پاساژه ..
خندید و گفت: همیشه من تذکر می دادم حالا نوبته توئه
-: نگفتی کی بود؟
-:صاب کارم بود ... یه بی همه چیز
-: صاب کار؟ مگه تو جایی کار می کنی؟-: ببین آقا مسعود هر کاری واسه خودش قوانینی داره حتی کارما!
یجور حرف می زد که خندم گرفت و گفتم : خب حالا چی می خواست؟
-: می خواس بدونه الان کجام ؟تا حالا چقدر کاسب شدم.
-: تو بهش چی گفتی؟
-: ای بابا آقا مسعود .. اون و پیچوندم می خوای تورم بپیچونم ؟
خندم گرفت پیش خودم گفتم اصلا پسر به تو چه؟ بعد بهش گفتم :
حالا بریم الان سانس جدید شروع می شه ها
رفتیم سمت سینما ردیفای وسط نشستیم. از همون اول همه چیز واسش جالب بود. از فیلمم خیلی خوشش اومد ولی من نه بیست دقیقه اول فیلمو که دیدم خودم و زدم بخواب و زیر چشمی می پاییدمش .
وقتی داشتیم سوار ماشین می شدیم گفت : خوابت می یومد چرا اومدی سینما؟
-: می خواستم فیلم ببینم ولی خوابای خودم باحالتر از این چرندیات بود.
-: قشنگ بود که... خوشت نیمد؟ای ول این حاجی گیرینف خیلی بچه ده رویی بود. مثل بیشتر این آدما که من باشون کار می کنم ولی کلی خندیدم.
-: خوشحالم خوشت اومده ... حالا بریم شام بخوریم؟
-: شام ؟ ای بابا تو چه معده ای داری! من هنوز سیرم .
-: خب چندتا اسنک می گیرم . خوبه؟
-:آره خوبه .
بعد شام یکم تو شهر گشتیم دیروقت بود بهش گفتم باهام میای یه جای دنج؟
-: ای بابا تو هم مثل همه آخر شب یاد جای دنجت افتادی؟ فک کردم با بقیه فرق داری.
-:اول بریم بعد قضاوت کن.
بردمش یه جایی که نیم ساعتی با شهر فاصله داشت.تو راه گوشیش دوبار زنگ زد ولی اینبار جواب نداد و خاموشش کرد.
وقتی رسیدیم گفت: پس خونه ات کجاس؟
-: خونه؟ من گفتم بریم خونه ؟ گفتم یه جای دنج
-: اینجا؟!!!
-: مگه چشه ؟تمام شهر زیر پاته و آسمون کبود پر ستاره هم سقفته قشنگ نیست ؟
-: تو دیوونه ای نکنه می خوای اینجا ؟!! ... آره؟!!
-: بیخیال منیژه خانوم. چرا فکر می کنی همه آره؟!
-: آخه همه ما رو می خوان واسه همین آره.
از ماشین پیاده شدم و تکیه دادم به ماشین و زل زدم به آسمون. چند دقیقه که گذشت اومد و کنارم ایستاد. شونه به شونم عطر تنش و می تونستم حس کنم مست کننده بود.
اونم زل زد به آسمون و گفت : کاش منم یه ستاره داشتم .
همونجور که داشت حرف می زد سرش و گذاشت رو شونه ام و دستام و گرفت، تنم یخ کرده بود تا حالا هیچکی و اینجوری نخواسته بودم .
ادامه داد :
ده سالم که بود مامانم از خونه گذاشت رفت .بابام همش مست و پاتیل بود. مامانم واسه اعتیادش ولش کرد. می گفت منم نمی بره چون از تخم و ترکه همین مردم. یه شب که بابام حسابی مست و خمار بود اومد تو اتاقم و شروع کرد داد و بیداد کردن و گفت حالا که مامانت نیست تو که هستی. دختر دار شدم که به چه دردی بخوره ... بهم حمله کرد.
می گفت و اشک می ریخت اشکاش شونمو خیس کرده بود ولی باور همه اینا که می گفت واسم سخت بود آخه یه پدر؟
-: از اون شب هر چند شب یه بار کارش همین بود ... هیچکی و نداشتم ،یعنی با این کثافتکاریاش که می کرد همه دوست و آشنا رو پرونده بود .همون وقتا یه بار سعی کردم خودم و بکشم ولی اقدس دختر مینا خانم پیدا کردم. قرص خورده بودم .بردنم بیمارستان .بابام خیلی ترسونده بودم که با هیچکی حرف نزنم. منم بچه بودم. بعد از اون تو اتاقم زندانیم کرد. اتاقم که نه توش فقط یه تشک و لحاف بود. نمیذاشت چیزی توش باشه .می گفت تو باز دست به این کارا می زنی. می خوای آبرومو تو محله ببری؟ اصلا آبرو داشت ؟!... از اون وقت تا چهارده ،پونزده سالگیم هروقت اوضاعش داغون بود کارش این بود .همون موقع ها با غلام آشنا شدم فکر کردم خوشبخت می شم. ولی همون یادم داد فرار کنم و بعد ولم کرد . الان اینجام.
بغض امونم نمی داد یک کلمه بگم ، احساس می کردم در مقابل این همه درد و رنج حقیرم ،خیلی کوچیکم اشک تو چشمام حلقه زده بود. لال شده بودم.
دستام و محکم فشار داد و نشونه رفت سمت آسمون و با اشتیاق گفت : دیدیش؟ دیدیش ؟ ... یه شهاب سنگ بود . افتاد چه نوری داشت ،دیدیش؟
هنوز نمی تونستم حرف بزنم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : نه ... تو می تونستی یه آرزو کنی... آرزو کردی؟
-: آره
-: به من می گی چی بود؟
-: خدا بابام و ببخشه.
.
.
.
.
.
قرمساق : در فرهنگ لغت معین به معنی مردی است که زنش را در اختیار دیگران قرار می دهد.
و در فرهنگ لغات عامه بمعنی زن بد است.
اول یه ایراد بنی اسراییلی!پسر صاحب رستوران اسم مرد رو میگه سعید بعد تبدیل به مسعود میشه اشتباه یا خواسته خودت حواس خواننده رو پرت میکنهیه جا میگی شبیه همه بابا ها یکم گنگه چون به نظرم داشتی رو نگاه زن مانور میدادی
دیالوگ های زن خیلی زمخته به صورت زیبا نمیاد شاید اگه معصوم نشونش میدادی بهتر بود منو یاد گوهر خیر اندیش مینداخت
از خوبیاش ایده خیلی قشنگ پرداخت خوب وپایانی که خیلی خیلی دوسش دارم
نازنین عزیزبه عقیده من این نوشته، مانند داستان پیشینت که من خوانده بود، جلوه جذابی داشت ولی متاسفانه مشکل فضاسازی و شخصیت پردازی ضعف های بارزی داشت.
به عنوان مثال یکی از مهمترین المانها در این نوع برخوردها اتوموبیل است که به آن اصلا پرداخته نشده بود و به همین دلیل قضاوت درباره شخصیت دختر و پسر داستان را با توجه به روند داستانی سخت می کرد. یا مثلا در ابتدای داستان نوشته شه است که همانجا ایستاده بودم و او را نگاه میکردم. خوب آنجا کجاست؟
و از این دست مثال ها در متن بسیار بود.
نکته دیگری که عقیده دارم از نکات ضعف عمومی در این داستان نوع نگاه بود. به نظر من این داستان از دید یک پسر نوشته نشده بود و بسیار حالت ایدآلیستی داشت و کمی خارج از واقع.
به یک نمونه واقعی از نویسندگان بزرگ اشاره می کنم و صحبتم را تمام خواهم کرد. وقتی جرج ارول می خواست کتاب آس و پاس های لندن و پاریس را می خواست بنویسد، لباس فقرا پوشید و مدت ها با آنها زندگی کرد. وقتی فضاسازی های این کتاب را می خوانم با تمام وجودم آنچه او می خواست بگوید را درک می کنم، چون برپایه ای از حقیقت است؛ نکته ای که در نوشتن داستان هایی که با تم اجتماعی نوشته می شوند کلید موفقیت نوشته است.
توصیه می کنم اینگونه داستان ها را با تحقیق زیادی بنویسی تا از سوختن موضوع داستان جلوگیری کرده باشی. تخیل لازمه نویسندگی است ولی نباید تصور کرد که چنین داستان هایی را می توان فقط با تخیل نگاشت. اهمیت تحقیق بسیار زیاد است و توصیه می کنم آن را جدی بگیری
امیر خان یه اشتباه سهوی بوده -----------
اشکان خان بازم فضا سازی و شخصیت پردازی!؟ نمی دونم چکار کنم همیشه این ها هستند.
ولی بازم ممنون که وقت گذاشتید و با دقت خوندینش
آقای رئیس1. ممنون که وقت گذاشتید و نوشتمو خوندید.
2. قبول دارم که طرح این داستان در قالب های مکرر ی روایت شده است وای فک می کنم مشکلات اجتماعی همیشه جای گفتن داره تا از یاد نروند به هر حال اینها همان گره های اصلی مشکلات جامعه ماست. و وظیفه من دست به قلم است که آنها رو فراموش نکنم.
3. بابت غلط های املایی واقعا متاسفم هرجند بعد از کامنت شما سعی کردم هر کدوم که بنظرم رسید و عوض کنم ولی غلط های نگارشی و سر فرصت.
4. در مورد لینک هایی که دادی بسار بسیار ممنونم .. حتما مطاعه اش اون می کنم.
5. و اما خواهر راوی فک نمی کنم نیاز به توضیح بیشتر داشته باشه ، فقط یه زنگ خطر بود تو ذهن هر خواننده که اون ها هم می تونن مثل خواهران و مادران ما باشند در واقع یه بک گراند از جمله همیشگی " مگه خودت مادر و خواهر نداری" : )
6. در کل واقعا ممنونم که خوندینش و تمام تلاشم و می کنم تا تذکراتتان را آویزه گوشم کنم.
نازنین دوباره بنویسآفرین جرقه های نویسندگی ازهمین اشکالات شروع میشه دوباره بازنویسی کن به داستان شاخ وبرک بده واضافه هاروحذف کن
مث یه باغبون باش
Matin wrote: "نازنین دوباره بنویسآفرین جرقه های نویسندگی ازهمین اشکالات شروع میشه دوباره بازنویسی کن به داستان شاخ وبرک بده واضافه هاروحذف کن
مث یه باغبون باش"
مرسی از تشویقت متین خان
این حرفا بهم جرات می ده
مرسي نازنين جان
بچه ها خيلي نكته هاي خوبي گفتند.
منم خيلي از ديالوگ ها، راضي نبودم
كاملا هم معلوم بود كه از شخصيت هاي داستان خيلي فاصله داري
راستش در نظرم كمي هم غير واقعي جلوه مي كرد مخصوصا شخصيت مذكر داستانت
ولي من فكر ميكنم جرأت نوشتن داشتن خودش بزرگترين قدمه
هميشه موفق باشي قشنگم
بچه ها خيلي نكته هاي خوبي گفتند.
منم خيلي از ديالوگ ها، راضي نبودم
كاملا هم معلوم بود كه از شخصيت هاي داستان خيلي فاصله داري
راستش در نظرم كمي هم غير واقعي جلوه مي كرد مخصوصا شخصيت مذكر داستانت
ولي من فكر ميكنم جرأت نوشتن داشتن خودش بزرگترين قدمه
هميشه موفق باشي قشنگم
داستانتون رو خوندم. اجازه بدید چون در مورد نقادی خودم رو آدم بی سوادی میدونم فقط بگم قشنگ بود. مشکل های اجتماعی رو از هر دیدی که بهش بپرازیم غنیمته. این مشکلات زیبا نیست که بشه با زبان زیبا بیانشون کرد. فقط کافیه گفته بشن و هر کسی جرات گفتنشونو نداره.
فرهاد عزیزاجازه می خواهم با نظرت مخالفت کنم. اکثر نویسندگان بزرگ در ادبیات معاصر مثل جمالزاده، چوبک، آل احمد، هدایت و ... به این مشکلات پرداخته اند ولی آنچنان با صلابت ادبی آنها را پرداخته اند که پیش از آن که خواننده تحت تاثیر مفهوم قرار گیرد در زیبایی داستان گیر می افتد.
اگر نوشته ای آن زیبایی ها و ظرافات و اصول داستانی را نداشته باشد به مقاله تبدیل می شود، نه داستان!؟
نازنین جان داستان جذابی بود برای من
اوضاع و احوال پدر را تقریبا به صورت ملموس تفسیر کرده بودی
همین رابطه ی منزجر کننده ی پدر و دختری، می تواند درون مایه ی یک داستان دیگر باشد
اما تنها چیزی که آنرا غیر واقعی جلوه می دهد، بیانش از زبان دختر برای پسری است که چند ساعت پیش در خیابان با او آشنا شده والان دارد تمام زندگی اش را لو می دهد
کاملا می بینم که هرچه بیشتر می نویسی، یک قدم نسبت به داستان قبلی ات جلوتر می روی
خیلی خوب است که این همه پشتکار داری
امیدوارم داستان های بعدیت را هم در این سایت بخوانم
با تشکر
Farzan wrote: "من هنوز نخوندم فقط نظرات بچه ها را خوندمبذار سر فرصت بخونم
بعد نظرم را میگم"
منتظرم فرزان خان دوست دارم شما هم من و يه نقد جانانه كني مثل بقيه بچه ها.
hasti wrote: "نازنین جان داستان جذابی بود برای من
اوضاع و احوال پدر را تقریبا به صورت ملموس تفسیر کرده بودی
همین رابطه ی منزجر کننده ی پدر و دختری، می تواند درون مایه ی یک داستان دیگر باشد
اما تنها چیزی که آ..."
هستي من ممنون كه خوانديش.
فقط بگويم كه اعتماد اين ها از جنس ما نيست آنها تشنه محبت هايي هستند كه هميشه از آنها محروم بوده اند.



نیم ساعت دیگه هم ایستادم چرا سوار نمی شه نمی دونم کاش من سوارش می کردم.
بیخیال پسر. یکی ببینه بد می شه
آخه کی می بینه هیچکی نبینه خدا که می بینه.
اووو چقد گندش می کنی من که کاریش ندارم فقط کنجکاوم.
ماشین و روشن کردم آروم آروم رفتم سمتش یه بوق زدم نیگا نکرد یکی دیگه ... یه نیم نگاه بهم انداخت، رفت دو قدم پایین تر. دنده عقب گرفتم، شیشه سمت راست جلو ماشین و دادم پایین. رو کردم بهش و گفتم:" خوبیت نداره انقدر اینجا وایسی .سوار شو
خندید یه نگاه بهم انداخت مثل اینکه بگه، خودتی."
بهش گفتم :"سوار شو انتظار داری کی وایسه؟! برد پیت؟ بچه نشو. سوار شو"
یه نگاه بهم کرد وبه ماشین پشت کرد . باز بی محلی کرد. دیگه ناامید شدم رفتم جلوتر پارک کردم. سرمو گذاشتم رو فرمون ماشین و فک کردم چرا ایستادم؟ چرا بوق زدم؟ چرا اصرار کردم؟ اگه سوار شده بود کجا می رفتم؟ چکار می کردم؟
که یهو در ماشین باز شد. خودش بود. سلام کرد. زبونم بند اومده بود. قشنگ بود ،هر چند رژ قرمزش مثل کیف و کفشش چشم و می زد ولی قشنگ بود .ابروهایی که شیطونی آرایش شده بود با یه دماغ کوچولو و چشمایی که اگه اون رنگ ها رو از اطرافش پاک می کرد فک کنم گیراتر می شد.
به مقدمه گفت: حالا واسه چی انقد اصرار داشتی سوار شم. بت نمی یاد اینکاره باشی؟
-: مگه اینکاره ها چه شکلین؟ شاخ دارن یا دم؟
-: من می دونم چه شکلین. همین کافیه. نگفتی واسه چی اصرار داشتی سوار شم؟
-: واقعیتش فقط کنجکاو بودم همیشه دلم می خواس بدونم چه جوریه؟
-: چی چه جوریه؟ دختر بلند کردن؟... هه هه هه ... چه باحال. جور خاصی نیست .واسه یکی بوق می زنی، سوار می شه .البته باس قیمتا دست باشه ها. یکم با همید .کارتون که تموم شد تورو به خیر و اونو به سلامت .همش همینه.
-: اینارو که همه می دونن ،نگفتم که می رن شهر بازی یا یه قل دوقل ... بیخیال، می خوای امروز با هم باشیم؟
-: برو بینیم حوصله داری؟ فک کردی بیکارم با تو بچه برم شهر بازی و یه قل دو قل؟ قایم موشکم (قایم باشک) هم خوبه ها؟
-: خب تو که می خوای با یکی باشی با من باش
-: اون یکی دیگه پول خرج می کنه تو چی داری ؟بلدی پول خرج کنی؟
یکم فک کردم. نمی دونسم نرخ ها چه جوریه دعا دعا می کردم قبول کنه.
-: آره دویست تومن واسه امروز خوبه؟
-: جهنم ضرر باشه
-: خب خانوم خانوما کجا بریم؟
-: منیژه.
-: چی؟
-: اسمم و می گم. منیژس نه خانوم خانوما.
-: منیژه خانم !!... خب منیژه خانم کجا بریم؟
-: چه بچه باحالی ... خانوم ؟!! .... هه هه هه
حرکت کردیم اول از همه بردمش یه رستوران سنتی دنج یه جایی که همیشه پاتوق خودم و دوستام بود. بهش گفتم هرچی دوس داره سفارش بده خندید و بهم گفت : تو عادت داری همیشه به کسی پول بدی بات بیاد رستوران؟
-: نه ولی خیلی گشنم بود مگه تو گشنت نیس.
-: خب آره ولی...
-: ولی نداره سفارش بده... احمد ... احمد
احمد گارسون ریزه میزه اونجا بود که پسر صاحب رستوران هم می شد .یه پانزده شانزده سالی داشت .وقتی اومد دیدم نزدیک بود شاخ در بیاره .خب تا حالا ندیده بود با دختر بیام .اینم از این نوعش .فک کنم منیژه خانم هم فهمیده بود که بهش گفت:
چته بچه ... آدم ندیدی؟ به چی زل زدی؟
-: ها...آها ... ببخشید خانم یکم امروز گیجم. چی میل دارید آقا مسعود؟
- : دو دست کوبیده ... کوبیده خوبه؟
سرش و بعلامت تایید تکون داد.
-: دو دست کوبیده با دو سیخ گوجه اضافه و دو تا دوغ و مخلفات ... می دونی که؟
-: می دونم آقا سعید ... الساعه
احمد رفت و من برگشتم بهش زیر چشمی نگاه کردم ازش خوشم اومده بود، دوست داشتم بی آرایش ببینمش. فک کنم زیباتر می شد. حواسش به من نبود زل زده بود به یه پدر و دختر که باهم اومده بودن رستوران دختر یه پیرهن صورتی خوشگل پوشیده بود و موهاشو از پشت بافته بود و باباش مثل همه باباها.
ازش پرسیدم به چی نگاه می کنی؟
حواسش به من نبود تو خودش غرق شده بود. یه دوباری صداش زدم و جواب نداد. زدم به شونش. یهو زد رو دستم و گفت : چکار می کنی چلغوز؟ افسارت ول شده ؟ اینجا رستوران ها.
گفتم : منظوری نداشتم بخدا ... اخه چندبار صدات کردم و جواب ندادی تو حال و هوای خودت بود ... شرمندم بخدا.. ببخشید
سرش و انداخت پایین نمی دونستم دلخور بود یا ... ولی یهو برگشت سمتم و گفت :
پس این غذا چی شد؟
جا خوردم خندم گرفته بود. برگشت و بهم گفت : چته به چی می خندی؟
ولی من فقط می خندیدم گفت هوووی .. مگه دلقکم که اینجوری زل زدی و می خندی؟
ولی من فقط می خندیدم ... کم کم اونم خندید حالا دوتایی می خندیدیم قشنگ می خندید لباش و بی رژ تصور کردم زیباترین لبهایی بود که تا حالا دیده بودم.
همون موقع احمد با یه گارسون دیگه از راه رسیدن و ظرف های غذا رو گذاشتن رو تخت . بعد احمد رو کرد بهم و گفت :