داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
اوج
date
newest »
newest »
message 1:
by
احسان
(new)
Sep 16, 2009 08:56PM
آیینه روی طاقچه رو برداشت خودش رو نگاه کرد، چین و چروکهای پوستش رو وارسی کرد، یادش افتاد که چند وقت پیش سی ساله شد. از اینکه عمرش به این سرعت گذشته ناراحت بود، اخم کرد، آینه از دستش افتاد و شکست، اعصابش خورد شد، با صدای بلند به زندگیش لعنت فرستاد، داشت تکه های آینه رو جمع می کرد که انگشتش برید، طاقتش سر اومد، همانجا دراز کشید روی زمین، احساس کرد پشتش می سوزه، فهمید روی یک تکه کوچک شیشه دراز کشیده، دستشو برد پشتش شیشه رو برداشت، دستش رو نگاه کرد، چند قطره خون اومد از دستش، به قطره های خون دقت کرد، خیلی قرمز بودند، از قرمزی خون حظ کرد، خون رو مالید روی بازوش. احساس خوبی بهش دست داد، لبخند زد، خون رو مالید به صورتش، سریع نیم خیز شد توی یک تکه بزرگ آینه شکسته صورتش رو نگاه کرد، خندید، باز هم خندید، قهقهه زد.احساس شادی و بی نیازی می کرد.
reply
|
flag
متاسفانه مفهوم داستان را متوجه نشدمشاید هم خوب نخواندمش، نمی دانم
اما از نظر ساختاری، فکر می کنم به نوشته ی کوتاه نزدیکتر است تا داستان
موفق باشی دوست عزیز
من متوجه مفهوم شدم فقط کمی شتاب زده بود ..." فهمید روی یک تکه کوچک شیشه دراز کشیده،" این جمله به طور کلی اضافه بود به نظرم و زبان هم یکدست نبود.
این مفهوم عمیق خیلی بهتر از این می شد بیان شه... با همین موضوع اما نوشتار دقیق تر و با حوصله تر ...
تکرار کردم...
برای تاکید بیشتر
موفق باشید
مرسي. ولي به نظرم بهتر بود كمي بيشتر از شخصيتش ميگفتيد. فضا رو بيشتر تصوير سازي ميكرديد.
همينطور وقتي ميگيد احساس خوبي بهش دست داد اگه اين احساس رو تشبيه ميكرديد يا كمي بيشتر توضيح ميداديد زيباتر ميشد
با اينكه من الان سي و يك ساله ام ولي واقعا نتونستم با نوشته تون ارتباط نزديكي برقرار كنم
شايد بهتر بود اصلا سن دقيق رو نمي گفتيد
به هر حال ممنون از اولين نوشته اي كه از خودتون گذاشتيد
:)
همينطور وقتي ميگيد احساس خوبي بهش دست داد اگه اين احساس رو تشبيه ميكرديد يا كمي بيشتر توضيح ميداديد زيباتر ميشد
با اينكه من الان سي و يك ساله ام ولي واقعا نتونستم با نوشته تون ارتباط نزديكي برقرار كنم
شايد بهتر بود اصلا سن دقيق رو نمي گفتيد
به هر حال ممنون از اولين نوشته اي كه از خودتون گذاشتيد
:)
hasti wrote: "متاسفانه مفهوم داستان را متوجه نشدمشاید هم خوب نخواندمش، نمی دانم
اما از نظر ساختاری، فکر می کنم به نوشته ی کوتاه نزدیکتر است تا داستان
موفق باشی دوست عزیز "
در مورد مفهوم داستان، سعی کردم نظرمو تحمیل نکنم، اینجوری بیشتر می پسندم، شاید به خاطر این منظور مستقیم بیان نشده.
اما فکر می کنم یک داستان کامله اگر چه خیلی کوتاهه
Mahdie wrote: "من متوجه مفهوم شدم فقط کمی شتاب زده بود ..." فهمید روی یک تکه کوچک شیشه دراز کشیده،" این جمله به طور کلی اضافه بود به نظرم و زبان هم یکدست نبود.
این مفهوم عمیق خیلی بهتر از این می شد بیان ..."
ممنونم از نظرتون، در مورد اضافه بودن اون جمله با شما موافقم.
شاید توضیحات و تفصیل بیشتری لازم بود تا داستان ملموستر بشه
بازم ممنونم از انتقاد مفیدتون
deleted user wrote: "مرسي. ولي به نظرم بهتر بود كمي بيشتر از شخصيتش ميگفتيد. فضا رو بيشتر تصوير سازي ميكرديد.همينطور وقتي ميگيد احساس خوبي بهش دست داد اگه اين احساس رو تشبيه ميكرديد يا كمي بيشتر توضيح ميداديد زيباتر ..."
متشکرم از نقد سنجیدتون
با تصویر سازی بیشتر موافقم. باید توضیحات بیشتری در مورد احساسات شخصیت داستان میدادم.
البته فکر می کنم شما به عنوان یک فرد ممکنه تا به حال چنین احساساتی رو تجربه نکرده باشید، اما این دلیلی بر نبود چنین حسی در سنی خاص نمی شه.
به نظر من هم بهتر بود داستان بیشتر پرداخته می شد.... استنباط من از داستان این بود که در سی سالگی و در اوج نومیدی هم می شود از سرخی خون - جریان داشتن زندگی - لذت برد، اما همانطور که گفتم چه درون مایه ی داستان این باشد چه نباشد، باز هم باید بیشتر پرداخته شود تا بهتر شالوده ی یک داستان را به خود بگیردمتشکرم دوست عزیز
Mahyar wrote: "به نظر من هم بهتر بود داستان بیشتر پرداخته می شد.... استنباط من از داستان این بود که در سی سالگی و در اوج نومیدی هم می شود از سرخی خون - جریان داشتن زندگی - لذت برد، اما همانطور که گفتم چه درون مای..."خوشحالم که با داستان ارتباط برقرار کردید، یکی از اهداف من هم از داستان همین بود که شما اشاره کردی.توضیحات بیشتر در داستان را لازم می دانم، همانطور که گفتی برای پرداخت و نزدیکی بیشتر خواننده با داستان نه برای توضیح بیشتر مفهوم داستان
ممنونم از دقت نظرت


