داستان كوتاه discussion

131 views
داستان كوتاه > آبی ترین آبی

Comments Showing 1-45 of 45 (45 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by hasti (last edited Sep 16, 2009 04:24AM) (new)

hasti | 284 comments درست چند ساعت قبل از مرگ لنا، پیرمرد کشاورز توی طبقه ی همکف خانه ی بزرگ چوبیش به همراه زن و فرزندانش، دور میز آشپزخانه نشسته بود و صبحانه میخورد و با هیجان زیادی در مورد طرز صحیح کشتن موش کورها ی مزاحم مزرعه سخنرانی می کرد.
آنها فرسنگ ها از زادگاه اصلیشان فاصله داشتند.چندسالی می شد که کشاورز به طمع به دست آوردن محصولی بیشتر، دست زن و بچه هایش را گرفته بود و به زمین ها ی این طرف کوه ها آمده بود.
- :من میگویم مثل همیشه سم بدهیم به خوردشان.آرام و بی دردسر .بعدش هم جسدهای بوگندویشان را میریزیم توی چاله ی نزدیک رودخانه.
پسر بزرگتر یک تکه ی بزرگ از استیک آبدارش را برید و با ولع زیادی با دهان نیمه باز شروع به جویدن کرد. آنگاه با اعتراض گفت:
- پدر بهتر است این روش های قبلی را کنار بگذاری.آخر این همه محافظه کاری که هیچوقت هم نتیجه ی درست و حسابی نداده به چه درد میخورد.
پیرمرد دست از غذا خوردن کشید و به او نگاه کرد.غرور در ته چشم هایش موج می زد.
پسر لقمه ی اولی را جویده نجویده ، دومی را به زور انگشتش به داخل هل داد و ادامه داد :
- یادت نمی آید پارسال چقدر سم هدر دادیم به خاطر هفت،هشت تا موش کور بی اهمیت؟ این روش ها دیگر جواب نمی دهد.باید یک راه دیگری پیدا کنیم. یک راهی که حسابی زهره ترک شوند و دیگر جرئت نکنند این طرف ها پیدایشان بشود.
همه ی فک و فامیل کشاورز او را از کوچ کردن به سرزمینی ناشناخته که هیچ کدام از ابا و اجدادشان تا به حال آن طرف ها پیدایشان نشده بود، سرزنش کرده بودند.اما گوش کشاورز به این حرف ها بدهکار نبود.حالا او، با اینکه حتی همسا یه ای نداشت که صبح ها باهم احوالپرسی کنند، تنها و مغرور، به املاک گسترده اش که چندان آسان هم بدست نیامده بود می بالید و به پسر بزرگترش - که به قول خودش تنها چیز به درد بخور خوانواده و دست راستش در انجام امور مزرعه داری بود-امید بسته بود؛ تنها نگرانی اش آن موش کورهای موذی و مزاحم بود.
زن کشاورز حالا بلند شده بود تا تخم مرغ های آب پزرا هم سرو کند و مثل شعله های گاز این طرف و آن طرف می پرید و کاملا مراقب بود بشقاب هیچکدام از مردها کم و کسری نداشته باشد.
پسر کوچکتر در حالیکه به ته مانده ی غذایش زل زده بود به فکر فرو رفت.عینکش را روی بینی باریکش جابجا کرد.ناگهان با چشم های از حدقه در آمده فریاد زد:
- اگر بیشتر باشند چه؟
پیرمرد با بی میلی سرش را به طرف او چرخاند:
-باز چه می خواهی بلغور کنی؟ چی بیشتر باشد؟
هیکل لاغرش در صندلی فرو رفت و فریادش به ته مانده ی خفه ای تبدیل شد: موش کورها! پارسال بعد از سم پاشی باز هم آن محصولی که میخواستیم گیرمان نیامد...
پسر بزرگتر پرید وسط حرفش: - نه نیستند.چون دو سال پشت سر هم، یک نوع محصول کاشته بودیم، دیگر خاک جان نداشت و محصولمان هم خوب در نیامد.
وتوی دلش غنج رفت که دوباره برادرش را حسابی جلوی پدر کنف کرده.
برادرش پارسال هم می گفت که به جای کشتن حیوانات ، بهتر است راه دیگری به کار ببریم و بعد روش جدید بطری های شیشه ای را پیشنهاد داده بود که باید تا نصفه در زمین می کردند و در اثر صدای هولناک باد که در آن می پیچید، موش کور ها را به تدریج از آن منطقه فراری می داد. مردها هم او را به خاطر فکرهای احمقانه اش حسابی دست انداخته بودند.
کم کم هر کدام از مردها بلند شدند و به دنبلال کارشان رفتند.زن آخرین نفر بود که غذایش را دستپاچه تمام کرد.بعد بلند شد و ظرف ها را تند و تند توی ظرفشویی چپاند.یکدفعه بشقابی از دستش لیز خورد و با شدت به کف آشپزخانه خورد.صدای تیز خورد شدن تکه های بشقاب با آه جیغ مانند زن یکی شد، از کف چوبی آشپزخانه گذشت و به زمین خاکی زیر آن رسید و بعد همینطور پایین و پایین تر رفت.
ناگهان لنا یکه ای خورد و گوشهایش را سیخ کرد.
:- شما هم شنیدید؟صدای چه بود؟
خواهرهای و برادرهای قدو نیم قدش همگی در چرت دل انگیزی ، در گوشه ای از آن اتاق باریک لمیده بودند.درو دیوارها و سقف خاکی اتاق با ریشه ی درختان که از اینجا و آنجا بیرون زده بود تزیین شده بود.همگی همچون یک ارکست سمفونی که به خوبی رهبری می شود سرشان را بلند کردند و پاسخ دادند:
-ما چیزی نشنیدیم
لنا ناامیدانه به مادرش نگاه کرد.مادرش همیشه مشغول کاری بود و حالا هم داشت خاروخاشاک کف اتاق را ترو تمیز میکرد.
:-مادر ما که نه کوریم و نه کر.پس چرا اینها خودشان را به آن راه می زنند؟
به خواهر وبرادرهایش نگاه کرد. آنها دیگر چرتشان پاره شده بود و خشمگینانه به خواهر بزرگترشان زل زده بودند.
لنا با نا امیدی ادامه داد:.آخر چرا به ما می گویند موش کور؟
مادر ولی هنوز مشغول بود.
اولین فرزندش با بقیه فرق داشت.و حالا هم مثل همیشه داشت سوال هایی می پرسید که سال ها بود هیچ کدام از موش کور ها علاقه ا ی به پرسیدنش نداشتند ویا شاید جرئت نمی کردند از این حرف ها به زبان بیاورند.هرکسی در یکی از هزاران دالان تنگ و تاریک زیر زمین خزیده بود و کاری به کار بقیه نداشت.بعد از این همه سال حتی دیگر باور کرده بودند که کر هم هستند.
مادر از جایش بلند شد تا شاید جلوی هجوم افکار منفور و آزار دهنده ی همیشگی را به ذهنش بگیرد.به طرف لنا که حالا گوشه ای کز کرده و به فکر فرو رفته بود، رفت.کنارش نشست و به آرامی کرکهای نرمی را که تا پیشانیش آمده بودند از روی چشمهایش کنار زد. در آن تاریکی چه برقی میزدند.از نا امیدی بود یا...
: - دخترکم ما نه کوریم ونه کر.این اسم را از وقتی که آن آدم ها آمدند روی ما گذاشتند.اما اگر روزی حقیقت را بفهمند بدتر از این ها بر سر ما می آورند.بگذار روح پدرت در آرامش باشد.
:- اما مادر جان، زمینمان را گرفتند.پدر را گرفتند.دیگر چه کار می توانند بکنند؟ اصلا تا کی باید از بعدنمان بترسیم.مگر همین الان در وحشت زندگی نمی کنیم؟..
بغضی که از صبح تا حالا گلویش را می فشرد دیگر اجازه نداد ادامه دهد.بلند شد و از لانه ی تک اتاقه شان بیرون زد تا مادر گریه کردنش را نبیند.می خواست مثل هر روز در دالان های تاریک و نموری که خود او و هم نوعانش با پنجه هاشان درست کرده بودند قدم بزند و آواز همیشگی اش را زیر لب زمزمه کند تا شاید کمی آرام بگیرد.آوازی که طنین ملایمش در هزار توی نمناک زیر زمین می پیچید و به گوش موش کورهای بی حوصله ای که خود را در گوشه ای پنهان کرده بودند می رسید.اما دریغ که آنها خود را به کری زده بودند و هیچ چیز نمی شنیدند...این آواز را پدرش یادش داده بود و او آنرا بسیار دوست می داشت.هزاران هزار بار آنرا پیش خودش مجسم کرده بود.آوازی که از آفتاب درخشان و آبی آسمان سخن می گفت. از باد که در میان چمنزاران سبز سرزمینشان می گذشت و با بی قراری خود را به درختان بید مجنون میرساند وآنگاه با صبری وصف ناپذیر، یکی یکی، برگهای خجول و سر به زیر را به رقص در می آورد.لنا می دانست که پدر هم این آواز را عاشقانه دوست می داشت و برای تحقق بخشیدن به رویا یی این چنین زیبا ، به همرا تعداد انگشت شمار دیگری که با او هم آواز بودند ،جانش را از دست داده بود.
نزدیک های غروب پسر بزگتر تفنگش را پر کرد و به طرف زمین کشاورزی شان به راه افتاد. اگر می توانست حتی یکی را بزند، به همه ومخصوصا برادر کوچکتر ترسویش ثابت می کرد که نقشه اش نه تنها احمقانه نیست، بلکه از مال او عملی تر هم هست.آنوقت پدر پیرش مثل همیشه به او افتخار می کرد و شاید این بار حتی نصف املاکش را که به جانش بسته بود به او می بخشید... در حالیکه کلی از این فکرها سر کیف آمده بود،سینه خیز در گوشه ای که که قبلا انتخاب کرده بود به کمین نشست و منتظر ماند.پسر کوچکتر در پشت پنجره ی اتاق زیر شیروانی، پرده را کنار زده بود و برادرش را می پایید که به سختی روی شکم گنده اش خوابیده و تفنگی در دست دارد. چهره اش تو هم رفت . احساس کرد همین الان بالا می آورد.ناگهان باد سردی از لای درز های پنجره به درون خزید و همچون تازیانه ای بر پوست صورتش نشست.پسر به خود لرزید وبه تندی پرده را کشید.
لنا به ناگهان آوازش را قطع کرد.چیزی به ذهنش رسیده بود که می توانست زندگی فلاکت بار همه ی موش های کور را از خماری بیرون بیاورد.اگر یک بار، فقط یک بار میتوانست برود آن بالا و با چشمان خودش رویای زیبای پدرش را از نزدیک ببیند، آنرا حس کند، لمس کند و بعد برگردد و برای تک تک موش کورها تعریف کند و بهشان نشان بدهد، آنها دیگر حتما حرفش را باور خواهند کرد.امید غریبی در دلش ریشه دواند.همین حالا باید کاری می کرد.تا دیر تر نشده.



message 2: by hasti (last edited Oct 01, 2009 05:03AM) (new)

hasti | 284 comments تمام نیرویی راکه از این امید تازه به دست آورده بود دروجودش جمع کرد و این بار آوازش را بلند تر و رساتر از همیشه فریاد زد.آنچنان فریاد می زد که احساس می کرد همین حالا، آبی آسمان و درخشش خورشید و قدرت باد ، از بند بند وجودش می گذرد و تمام سلول های رخوت گرفته ی بدنش را به رقص وا می دارد .آنگاه با حدتی باور نکردنی اوج می گیرد،می پیچد ، فرو می رود و خودش را می رساند به موش کورهای در حال مرگ و بعد ، سلول های پوسیده ی دل های آنها را هم به لرزه در می آورد، زنده می کند و آنوقت است که لنا وموش کورهای دیگر با هم یکی می شوند و رویایشان هم یکی می شود و همانطوری می شود که پدرش می خواست.
لنا با ذوق و شوق زیادی ، همچنان می خواند و بالا می رفت:

خاک را، این خاک بس نمناک و وحشتناک را
این خانه ی سردو پر از خاشاک را
این مردمان ساکت و چالاک را
دوست می دارم و خواهم داشت
لیک می دانم
جایی در گوشه ی قلبم
ندایی خسته و تنها
به خود می پیچد و راه نجاتی را نمی یابد
که بگشاید پرو بالی و بشتابد به سوی آرزوهایش
و من افسوس می دانم که چیست این آرزوهایش
که می تابد چگونه نور خورشید بر فراز ساغر جانش
که می افتد چگونه انعکاس آبی رخشان
درون حوض چشمانش
و می بیند درخت بید مجنون ِ سرافکنده
که می پیچد چگونه باد، در آن شاخه های سبز موهایش
و می خندد و می رقصد و می داند
که کوری و کری ِ خود و یارانش
همه تنها فریبی است
به دست ناجوانمردان
و آزادی
همین تنها پناه و مقصد ِ موعود
چه آسان می رود از کف
اگر تو خود نخواهی بشنوی و دیگری
باور کند اجداد کورَش را
و حالا قرعه بر نام ِ من و تو افتَد و گوید
به پا خیز و بیبن
آبی ترین آبی دنیا را

مجنون وار به دنبال جایی می گشت تا خودش را به آن بالا برساند.ناگهان چشمش افتاد به نوری که در آن تاریکی مطلق او را به سوی خود فرا می خواند.به طرفش رفت.سوراخی بود که شاید اجدادش سالیان پیش آن را درست کرده بودند.بین او و رویایش فقط چندتا تار عنکبوت فاصله می انداخت.به سرعت تارهای مزاحم را پاره کرد و سرش را بیرون آورد.
رسیده بود به آن بالا.هوای تازه را با اشتیاق وصف ناپذیری به ریه های خشکیده اش کشید. تازه شد.جرئت نمیکرد چشم هایش را باز کند.اگر واقعا کور باشد چه؟
اگر آدم ها راست گفته باشند چه؟
سرش را به طرف آسمان بلند کرد.آوازش را بلند تر و بلند تر ادامه داد. فکر کرد این آواز ،امید راهش است.نباید قطع شود.با شجاعتی که هیچگاه از خودش ندیده بود،چشم هایش را باز کرد...آه !! زیبا ترین رنگی بود که تا به حال دیده بود! لحظه ای مکث کرد. مگر به جز خاکستری و سیاه هم رنگ دیگری دیده بود.با تمام اینها حس کرد که سالهاست این رنگ را می شناسد.آبی آسمان بود.حالا دیگر میدانست که کور نیست.سر برگرداند وبه چمنزاران سبز خیره شد.این همان رویایش بود.صدای باد را شنید که می پیچید در میان درختان بید مجنون و او را هم مجنون کرد.
از سوراخ کهنه ی تاریک بیرون آمد و با باد هم صدا شد.همچنان آوازش را خواند و خواند وهمراه با برگهای بید مجنون به رقص در آمد.حالا آزادی را با تک تک ذرات وجودش حس می کرد که ناگهان...بوممممم

- :زدمش! زدمش!پدررررررر! بیا ببین زدمش
پیرمرد سراسیمه از خانه بیرون آمد و پسرش را دید که بالای جسد یک موش کور رقص و پایکوبی می کند.خیالش راحت شد.در دل به حماقت پسر دردانه اش خندید.ولی بلافاصله انگار که جواب کسی را می دهد گفت: ای بابا!، حداقل که جوربذه اش را دارد. و بعد رو به مزرعه کرد و فریاد زد:
- خیلی خوب حالا،این همه سرو صدا ندارد! بیا داخل پسر جان مادرت دارد شام می کشد.
پسر هنوز خوشحال بود و در حالیکه لبخندی گوشه ی لب گوشتالویش نقش بسته بود و دندان های نا مرتبش را به نمایش می گذاشت ، به داخل رفت تا جریان شاهکار بزرگش را دور میز شام تعریف کند.



message 3: by hasti (new)

hasti | 284 comments کم کم شب سایه سکوت غم انگیزش را بر چمنزاران سبز و آبی آسمان گستراند.
همینکه دیگر صدای آواز لنا به گوش هیچکس نرسید،حس غریزی موش کورها به آنها گفت که اتفاق هولناکی افتاده است.کم کم هزاران هزار سوراخ ، در زمین کشاورزی کنده شد تا موش کورهای خموده و بی حوصله را از تاریکی همیشگی زیر زمین به سیاهی موقت شب رهنمون شود.آنها در زیر نور مهتاب، با بهت زدگی غیر قابل وصفی به یکدیگر نگاه می کردند وهیچگاه حتی در تصورشان نمیگنجید که این همه موش کور درست در همسایگی شان زندگی کند،چه رسد به اینکه با چشمان خود این جمعیت عظیم را ببینند. آه! پس...پس.. واقعا می دیدند!
مادر بالای جسد بی جان لنا نشسته بود و زار میزد.می دانست که مادران هیچ گاه نباید بر جسد فرزندانشان بگریند.این قانون طبیعت بود.گرچه حالا طبیعت هم بی قانون شده بود.
موش کورها هیچکدام هیچوقت لنا را ندیده بودند.اما به خوبی می دانستند که او را می شناسند.او یکی از آنها بود.او شاید اصلا خود آنها بود.آنها لنا را بلند کردند و با خود بردند.همه در دل،احساس مشترکی داشتند.نباید اجازه می دادند که دست آن آدم های بی رحم به جسد او برسد.اگر این طور می شد دیگر هیچ جایی نبود که مادرش برود و آنجا بنشیند،زار بزند و جگر گوشه اش را بخواند.
او را بردند زیر درختی که میدانستند لنا بسیار دوستش می دارد.بر این باور بودند که شاید او می توانست دوباره ، روزی همراه با باد آواز بخواند و پا به پای برگهای همیشه سبز بید مجنون ، پایکوبی کند...

اکنون دیگر چند سالی می شد که لنا مرده بود.
در یک شب تاریک زمستانی که سوز سرد باد موسمی امان همه را بریده بود،کشاورز پیر و خوانواده اش که حالا گسترده تر شده بود، در صندلی هایشان دور میز آشپزخانه و آتش گرم بخاری فرو رفته بودند و استیک آبدار و سیب زمینی پخته می خوردند.پیرمردآنقدر پیر شده بود که دیگر نای سخنرانی نداشت.کوچکترین نوه اش که از پسر بزرگترش بود را روی پایش نشانده بود و آرام آرام تکه های کوچک گوشت را در دهانش می گذاشت.زنش هم بالاخره حاضر شده بود که ریاست آشپزخانه را به عروس های دست و پا چلفتی اش واگذار کند. و پسرها هم با بچه های قدو نیم قدشان سرگرم سر و کله زدن بودند.
اما حالا چییزی تغییر کرده بود.چیزی که بسیار بیشتر از زر زر نوه ها و غرغر عروس ها توی ذوق می زد.و این را وقتی می شد فهمید که زل می زدی به ته چشم هایشان و بعد، آن دورها، در عمیق ترین لایه های دلشان، ترس را می دیدی که جا خوش کرده و خیال بیرون رفتن ندارد. آنها بعد از سالها هنوز در این فکر بودند که آن روز صبح، آن همه رد پایی که بی شک متعلق به میلیون ها موش کور بود ناگهان از کجا سر درآورده بود.
پیرمرد و خانواده اش در حالیکه به سختی سعی می کردند به موضوع دیگری فکر کنند،استیکشان را تمام کردند.



مهدی عناصری  عناصری | 413 comments داستان خیلی روان و خوب نوشته بود

این ایده جالبیه

برادرش پارسال هم می گفت که به جای کشتن حیوانات ، بهتر است راه دیگری به کار ببریم و بعد روش جدید بطری های شیشه ای را پیشنهاد داده بود که باید تا نصفه در زمین می کردند و در اثر صدای هولناک باد که در آن می پیچید، موش کور ها را به تدریج از آن منطقه فراری می داد.


این ایده رو خودت ساختی یا جایی شنیدی؟


message 5: by hasti (last edited Sep 15, 2009 02:37AM) (new)

hasti | 284 comments خط خطی عزیز
ممنون که خواندی و نظرت را گفتی



message 6: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments
هستی جان نوشتت من و یاد انیمیشن دوست داشتنی موش سرآشپز انداخت. خیلی از خوندنش لذت بردم


طیبه تیموری | 659 comments هستي جان
داستان زيبايي بودتبريك مي گم، توجه به دنيايي كه گاهي از نظر ما دنياي درجه دو محسوب ميشه، جالب بود




message 8: by hasti (last edited Sep 14, 2009 03:14AM) (new)

hasti | 284 comments نازنین و تی تی عزیز
از اینکه وقت گذاشتید، خواندید و نظرتان را گفتید خوشحالم

اگر نقد و انتقادتان را هم بنویسید ممنون می شوم


message 9: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments هستی ی عزیز خسته نباشی...

من هم یاد انیمیشن ها افتادم. کدامشان؟ نمی دانم. اما به هر حال این سفر از روی خاک به درونش قشنگ بود.


فقط مساله ای هست که ربطی به نوع نوشتنت ندارد اما دلم خواست اینجا بگویم و این که فکر تو به عنوان یک نویسنده ی جوان امروز و شاید نویسنده ی بزرگ فردا باید اندک تلاشی برای تغییر جامعه مان بکنی . منظورم برای زنان جامعه است. می دانی که یکی از راههای درونی کردن احترام به زنان و حقوقشان از ادبیات بر می خیزد. یعنی نگاهی که به زن در ادبیات می شود و آنچه که در داستان ها و اشعار و ... می آید...

از خواندن داستانت لذت بردم اما از این که یک زن به عنوان یک زن داستانی بنویسد و در آن عروس ها را مثل همه ی تصورات رایج و گاه غلط در جامعه تکرار کند اندکی مرا رنجاند و زنان و دختران آینده را هم بی شک خواهد رنجاند.
مساله ای که ناراحت کننده است این است که این مطلب آن قدر باورمان شده که خود ما زن ها هم در نوشته هایان می آوریم.

منظورم این است که ای کاش اگر مردها مقاومت می کنند لااقل ما زن ها چشم هایمان را بشوییم و جور دیگری ببینیم. جوری که هست. این طور نه مبالغه می شود نه اجحاف ...

می دانم که شاید در ظاهر زیاد ربطی به داستان نداشت اما حس کردم ما در فرایند نوشتن خیلی چیزها را هم برای حال و آینده باید در نظر بگیریم.

در ضمن من حتا برداشت سیاسی هم داشتم از داستانت.

و در کل قشنگ بود و ممنونم




message 10: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments مهدیه جون فک کنم یکم دیگه بگذره برداشت اقتصادی و اجتماعی هم بکنی:))

البته با نظرت در مورد نگرش دست به قلمان مونثمان به زن و تلاش برای تغییر این تصویر با شما کاملا موافقم عزیزم.


message 11: by مهدیه (last edited Sep 15, 2009 01:32AM) (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments نازنین جان بدون این که وقت بگذره برداشت اقتصادی و اجتماعی هم می شه کرد خوشگل خانوم !
مثلن اگه بخوایم به اعماق دلیلی که پدر کوچ کرده بود بپردازیم می رسیم به مسائل اجتماعی و اقتصادی و روانشناسی حتا.
این که پدر چه آدم مستبدی بوده و چطور با بچه هاش برخورد می کرده. این که زن رو چطور استثمار کرده. این که همه ی خانواده رو به خاطر خواست خودش به چه کارایی وادار کرده و همه این چیزا...

خوش باشی نازنین جان


message 12: by hasti (new)

hasti | 284 comments
مهدیه عزیز

ممنون که اینقدر دقیق خواندی و در مورد ریزترین مسائل هم نظرت را گفتی

برداشت سیاسیت هم کاملا از طرف نویسنده،قابل انتظار است

در مورد نگاه به زن باید بگویم، در این داستان به هیچ وجه این مورد، به عنوان مسا له ی اصلی ،مد نظر نبوده.گرچه اگر کسی مانند تو اینقدر با نکته سنجی داستان را بخواند، این مساله را هم در لا به لای جملات داستان پیدا می کند.
و شاید بتوانم با یک نظر خودخواهانه بگویم شخصیت پردازی تاثیر برانگیز زنهای این داستان بوده که اینقدر تو را هم متاثر کرده است.

و نکته ی دیگر اینکه با توجه به تمثیلی بودن این داستان، زنانی که منحصر به آشپزخانه اند، مربوط به یک قشر خاصی از داستان هستند ودرست در نقطه ی مقابل آنها، زنان مبارزی چون لنا قرار می گیرند

باز هم ممنون که موشکافانه داستان را خواندی



message 13: by hasti (last edited Sep 15, 2009 01:56AM) (new)

hasti | 284 comments از همه ی دوستان عزیزم که داستان را خواندند و به ویژه کسانی که نقدو نظری هم نوشتند، تشکر می کنم
تنها ای کاش،اشکالات داستان هم گوشزد می شد

ویژه ترین تشکر هم ، مخصوص آقای ایرانی است که در ویرایش این داستان صبورانه یاری ام کردند.
نمیدانم با ویرایش جدید، مورد قبولشان واقع شده است یا هنوز اشکالاتی دارد

راستی ایشان هم مانند نازنین و مهدیه ی عزیز، به تشابه این داستان با انیمیشن های مدرن اشاره کردند که نکته ی جالبی است

مشتاقانه منتظر نقد و بررسی سایر دوستانم هم هستم
تا شاید بتوانم قدمی به جلو بردارم



message 14: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments هستی جان ممنونم از توضیحاتت.
مادر تاثیر برانگیز هست در این داستان اما مساله ی من با راوی است که می گوید :"چیزی که بسیار بیشتر از زر زر نوه ها و غرغر عروس ها توی ذوق می زد"...

متوجه شدم که زن ها مد نظر نیستند به طور مستقیم اما حتا نوشته های غیر مستقیم هم بی تاثیر نیستند...


امیدوارم متوجه منظورم شده باشی و خوش و موفق باشی


message 15: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments من دوست داشتم موشها کمی شجاع تر باشن.بهرحال من لذت بردم
منتظر نوشته های جدیدت هستم


message 16: by hasti (new)

hasti | 284 comments امیر عزیز
من هم خودم دوست داشتم که موش کورها شجاع تر از این بودند ولی در این صورت، داستان از واقعیت موجود، فاصله ای ایده آل و غیر منطقی می گرفت .پس در واقع چاره ای نبود جز آنکه ، موش کورها را همانطور که هستند بنمایانم.خوشحالم که مورد قبولت واقع شد

فرشید عزیز، ممنون از وقتی که گذاشتی.من قسمت سوم را همزمان با بقیه ی داستان و بر اساس طرح کلی که در ذهن داشتم نوشتم.
ممکن است دقیقا بگویی معنی کدام جملات مشخص نیست؟



message 17: by hasti (last edited Sep 19, 2009 03:33AM) (new)

hasti | 284 comments امیدوار بودم که دوستان بیشتری بیایند و داستان را نقد کنند

اصلا همین نقد هاست که به آدم انگیزه ی بیشتر تلاش کردن و بیشتر نوشتن را می دهد
وگرنه هرکس در دفتر خودش و برای خودش می نویسد و زحمت تایپ را هم نمی کشد

باید یک نکته را به صورت واضح بگویم، چون مثل اینکه چندان نتوانستم، در خود داستان ، صریح بیانش کنم:
با اینکه هرکسی حق برداشت آزاد از یک نوشته را دارد، اما باید بگویم این داستان مضمونی سیاسی داشت ولی متاسفانه کمتر کسی به این مورد اشاره کرد
من حتی یکی-دو جمله هم اضافه کردم شاید موثر واقع شود که نشد.

ای کاش دوستان بیایند و بگویند کجای کار ایراد داشت که نتوانستم منظورم را به خوبی برسانم

من منتظرم



message 18: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments جز کم حوصلگی ی خوانندگان فکر نمی کنم دلیل دیگری داشته باشد هستی جان..

به نظرم کاملن گویا بود منظورت... واضح واضح و از این واضح تر اصلن خوب نیست...

موفق باشی...


message 19: by hasti (last edited Sep 19, 2009 05:00AM) (new)

hasti | 284 comments ممنون مهدیه جان از توجهت

بله می دانم که از این واضح تر دیگر جایز نیست!!

ولی کم حوصلگی بهانه ی خوبی نیست.اینجا باید صبر به خرج داد.برای پیشرفت خودمان و گروهمان هم که شده.


message 20: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments آره با استقبال کم بچه ها موافقم ولی فقط داستان تو نیست

نمی دونم اوایل یهنی یکماه پیش که عضو گروه شدم

دوستان زیادی می آمدند و با دقت نوشته هارا می خواندن نقد می کردند ولی

حتما کاری هست
می آیند.
و نقد سیاسی اشاره نکردن به آن دلیل به متوجه نشدن آن نیست چون اینجا بچه ها ادبی نوشته هارا می بینند ولی تو خوب بیانش کرده بودی
مطمئن باش هستی من


message 21: by hasti (new)

hasti | 284 comments ممنونم نازنین جان از دلگرمی ات




message 22: by hasti (new)

hasti | 284 comments فرشید عزیز
از وقتی که گذاشتی بی نهایت متشکرم
البته نوشته های سیاسی غیر ادبی در این سایت ممنوع شده.
این داستان هم در چارچوب قوانین بوده و فکر نمیکنم برای بیان مسائل در قالبی این چنین و به شکل داستان، موانعی وجود داشته باشد



message 23: by Matin (new)

Matin ahmadi | 37 comments داستان خوبی بود


message 24: by hasti (new)

hasti | 284 comments

دوستان
جاهایی از این داستان را تغییر دادم که شامل ِ عنوان و
شعر ِ اواسط داستان است
امید که مقبول افتد

با تشکر


message 25: by [deleted user] (new)

اول اینکه اون پایین تاریکیه مطلقه؟ تصویری که از خونه ی لنا تو ذهنت هست چیه؟ وقتی موش کور قهرمان می خواد بیاد بالا و شک می کنه یک لحظه که واقعا کور باشه، این حس اصلی رو منتقل نمی کنه چون برای هر کنجکاوی ای یک محرک اولیه می خواد. توی داستانت دخالت نمی کنم اما فکر می کنم دلیل بالا رفت موش کور ما قانع کننده نیست.

دوم اینکه دنیای موش ها با آدمها فرق می کنه، مثلا اگر ما واقعا در مورد موشی که موش و خوشبختانه سعی در آدم کردنش هم نداریم حرف می زنیم بهتره وقتی میگیم مادرش موهای روی پیشونیش رو زد کنار بگیم که مثلا مادرش نوک دماغش رو لیسید



داستانت روونه اما یک ایراد داره و اونم اینه که مثل شعبده بازها سر ما رو به ترکیب بندی های جملات گرم می کنی تا اصل موضوع رو که خودمون هم می دونیم چی میخوای بگی رو حدس بزنیم و روی داستانت بذاریم تا تکمیل بشه

یک اشکال کلی تو کار ما ایرانی ها وجود داره اونم اینه که معمولا 90 در 100 داستانهامون رو میشه درست بعد از خوندن 20 صفحه تا آخرین صفحه اش حدس زد

اگر کارتون موش سرآشپز رو بذاریم وسط می بینیم که حرفی که زده رو توی هزار تا کارتون دیگه هم زدن قبلا.
فرقی که هر کار جدید فرنگی ها نسبت به کار قبلیشون می کنه اینه که پرداخت موضوع رو عوض می کنن جزئیات رو دقیق بررسی می کنن و هیچ وقت به یک شیوه یک حرف رو دو بار تکرار نمی کنن.
احتمالا همه ی ما توافق داریم که تعداد حرفهای خوبی که میشه زد خیلی محدوده. حالا یا باید مدام همون روش هارو تکرار کنیم یا اینکه پرداخت داستان رو کلا عوض کنیم و عجولانه قصه مون رو تموم نکنیم


از شعر وسط داستان خیلی خوشم اومد و برام هیجان انگیز بود
وحشت اون خانواده رو از دیدن رد پاها خیلی دوست داشتم و به نظرم تصویر عجیبی اومد که ساخته بودیش و خوب هم ساخته بودیش

حرف زیاد هست امیدوارم غلط املایی یا ویرایش نداشته باشم چون لحظه به لحظه تایپ کردن اینجا کندتر میشه


message 26: by hasti (new)

hasti | 284 comments احسان جان
ممنون که خواندی
و باز هم ممنون که نظرت را گفتی

این داستان در واقع، یک داستان تمثیلی است
تقریبا مثل آنچه که از کلیله و دمنه خوانده ایم و شنیده ایم
در اینجا ، موش کور ها نقش انسان ها را بازی می کنند، شاید هم برعکس
و علت بالا رفتن موش کور هم ،نمادی دیگر است

اگر بخواهی خیلی دقیق و علمی از دید یک موش کور نگاه کنی
آنوقت متوجه میشوی که خیلی از موارد گفته شده در داستان، با واقعیت زندگی آنها تفاوت دارد
در واقع من از این نماد استفاده کردم تا حرفم را بزنم
چراکه در حال حاضر، مستقیما نمی توان گفت.

اما با تماما انسان کردن یک موجود، به بهانه ی تمثیلی بودنش هم مخالفم.نکته ی خوبی را گفتی

از اینکه توانستی آخر داستان را حدس بزنی خوشحالم
چون همه ی ما این داستان را می دانیم و از بر هستیم
من فقط یاد آوری اش کردم

باز هم ممنون از نقد خوبت دوست عزیز


message 27: by [deleted user] (new)

الان نظرات بالا رو خواندم

من هم موافقم که اینجا بچه ها بیشتر تمایل به خواندن کلمات و جملات قصار دارند تا خواندن داستانهای چند پاراگرافی. البته حق هم دارند راستش ما آدمهای مشهوری نیستیم و وقتی کسی شروع به خواندن یک نوشته می کند حتی اگر شروعش هم خوب باشد در مخیله اش هم نمی تواند تصور کند که چه پایان افتضاحی می تواند داشته باشد آن وقت اگر یکی دو بار این اتفاق بیفتد کسی جرات نمی کند نوشته ای که بلند تر از دو سه پاراگراف باشد بخواند چون خدا می داند که قرار است افتضاح باشد یا خوب. ما که کامو یا کافکا نیستیم. هستیم؟
من خودم یکبار فکر کردم که سارتر هستم بعد نگاه کردم دیدم چشمهایم لوچ نیست و سر تخم مرغی و نیمه کچل هم ندارم

چرا باید در مورد ابعاد سیاسی این نوشته حرفی زده می شد؟ یعنی داستان رو نوشته بودی تا در مورد ابعاد سیاسیش حرف بزنیم؟




message 28: by hasti (new)

hasti | 284 comments داستان را نوشته بودم تا حرف دلم را که توی گلویم گیر کرده بود
روی کاغذ بیاورم
اما وقی دوستان کامنت گذاشتند و کسی حتی کوچکترین اشاره ای به آن نکرد
گفتم احتمالا یک جای کارم ایراد دارد
بعدا که اعتراض کردم و دیدم که دوستان متوجه شده اند ولی به روی خودشان نیاورده اند
خیالم راحت شد
آنوقت دیگر راه گلویم هم باز شد
همین

و واقعا هم در همین حد کافی بود
و اصلا نیازی به بحث در باره ی ابعاد سیاسی اش نیست


message 29: by [deleted user] (new)

hasti wrote: "احسان جان
ممنون که خواندی
و باز هم ممنون که نظرت را گفتی

این داستان در واقع، یک داستان تمثیلی است
تقریبا مثل آنچه که از کلیله و دمنه خوانده ایم و شنیده ایم
در اینجا ، موش کور ها نقش انسان ها را با..."


من با نگاه تو یک مشکل دارم از نوع اساسی
آن هم این نگاه تمثیل گونه است. چرا نبایدیک موش کور قهرمان زندگی خودش باشد؟ اساسا تمثیل چه کوفتی است در ادبیات معاصر ما؟ ممکنه تمثیل در زمان خودش یک پدیده ی شگرف به حساب میومده اما الان به هیچ وجه جذابیت نداره
خصوصا ادبیات کهن ما که تا خرخره پر است از تمثیل

من فکر کردم ما داریم در مورد یک موش کور با یک ذهنیت کنجکاو حرف می زنیم
حالا که گفتی منظورت تمثیل بوده بنده سخت مخالف این نوشته شدم



message 30: by hasti (new)

hasti | 284 comments Ehsan wrote: "hasti wrote: "احسان جان
ممنون که خواندی
و باز هم ممنون که نظرت را گفتی

این داستان در واقع، یک داستان تمثیلی است
تقریبا مثل آنچه که از کلیله و دمنه خوانده ایم و شنیده ایم
در اینجا ، موش کور ها نقش ..."


شما می توانید هرطور که می خواهید از این داستان برداشت کنید
و کاملا هم حق دارید که با آن مخالف یا موافق باشید
با شماست

اما در عین حال باید به نویسنده و افکار و عقایدش هم احترام بگذارید

دلیل تمثیلی نوشتن ِ این داستان را هم قبلا ذکر کردم
و اینکه چاره ای جز این نبود
و برای رعایت مقررات گروه هم بیش از این جایز نیست توصیح بدهم

باز هم ممنون از نکته سنجیتان
موفق باشید




message 31: by [deleted user] (new)

من در عین حال به نویسنده و افکار و عقایدش هم احترام می گذارم که اگر نمی گذاشتم هیچ دلیلی برای بحث و مجادله نبود

اگر بخشی از حرفها ناراحت کننده بود عذر می خواهم اما معتقد هستم که پیش رفت در نوشتن جز با مشارکت در بحثهایی این چنینی حاصل نخواهد شد و البته بدلیل مجازی بودن این فضا بوی سو تفاهمات و بد فهمی ها وقتی بحث کمی جدی می شود همه جا را می گیرد



message 32: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments هستی جان! باید بگویم که من آنقدر با داستان تو ارتباط برقرار کردم که در اواخر نوشته که موش کور پایش را به روی زمین می گذارد اشک از چشمانم سرازیر شد، اما واقعاً احساس می کنم که شما نه تنها در سیاسی کردن داستانتان، که در سمبولیک جلوه دادن آن هم شکست خورده اید. دوست عزیز! اگر دنبال سمبولیسم می گردید به قول احسان دیگر جایش اینجا نیست، و اگر می خواهید که نوشته هایتان سیاسی باشد، باید به جای بیان احساسات به سبک رئال بنگارید تا موفقیت را حصول نمایید. پیشنهاد می کنم که حتماً « خوشه های خشم » اثر جان اشتاین بک را - اگر تا کنون مطالعه ننموده اید - بخوانید تا منظور من را از رئالیسم سیاسی بیشتر درک نمایید

راستش را بخواهید شروع داستان زیبای شما مرا به یاد دو کتاب انداخت: یکی همین خوشه های خشم، و دیگری « پرندگان خارزار » اثر کالین مک گالو

در پایان هم باید بگویم که شما داستان بسیار بسیار بسیار زیبایی نوشته بودید و شعری هم که در داستان جای داده بودید بسیار به جا و دلنشین و شورانگیز بود

به شدت منتظر داستان های بعدی شما هستم هستی جان
اگر سؤالی برایت پیش آورده ام حتماً بپرس تا چنانچه لازم بود صحبت هایم را بیشتر برایت بگشایم

ارادتمند شما
مهیار


message 33: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments داستان خيلي قشنگي بود
با بچه ها موافقم فضا وتصوير سازي هاي خوبت يادآور فضاي انيميشن بود(من انيميشن كار ميكنم وگاهي براي اون فيلم نامه هم مينويسم)جنبه سياسي كار از ديد من كاملا واضح وملموس بودوفكر ميكنم خيلي خوب از پس بيانش براومده بوديد.واگر بچه ها اشاره نكردن شايد به خاطر اين بوده كه داستان قسمت هاي قشنگ زيادي داره كه قابل بحث هست.اين موضوع براي من تداعي كننده داستان هايي مثل"ماهي سياه كوچولو""جاناتان مرغ دريايي"وچيزهايي شبيه اينهاست كه شخصيت اصلي براي رهايي از وضعيت موجودخودش رو فدا ميكنه
بازهم باعرض معذرت يه پيشنهاد دارم
از نظر من اگر جمله اول
"درست چند ساعت قبل از مرگ لنا"حذف بشه روند غافل گيري وغير منتظره بودن حوادث بيشتر رعايت ميشه وخواننده بدون اينكه از قبل انتظار كشته شدن لنا رو بكشه ناگهان با اين حادثه روبرو ميشه



message 34: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments در باره نظر مهديه جان بايد بگم
من چنين حسي نداشتم
شخصيت لنا اينقدر برجسته وپررنگ هست كه يك زن كامل ومبارز رو به خوبي به تصوير ميكشه
واما همسر وعروس هاي كشاورز
در همه جوامع علاوه بر زنان مبارز چنين زناني هم وجود دارن
بازم ممنون به خاطر داستان قشنگت


message 35: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments نه نه، به نظر من جمله ی « درست چند ساعت قبل از مرگ لنا » به جاست، چون خواننده هنوز لنا را نمی شناسد


message 36: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments هستی جونم
بازم خوندم وبازهم
و بازهم لذت بردم
شعرش فوق العاده شده بود
یه حس غم تمام جونم و گرفت
نمی دونم چرا دلم خواست حداقل اندازه لِنا بودم
خوش به حال لِنا
حتی قد یه موش کورم نیستیم.


message 37: by hasti (last edited Oct 02, 2009 11:55AM) (new)

hasti | 284 comments Ehsan wrote: "من در عین حال به نویسنده و افکار و عقایدش هم احترام می گذارم که اگر نمی گذاشتم هیچ دلیلی برای بحث و مجادله نبود

اگر بخشی از حرفها ناراحت کننده بود عذر می خواهم اما معتقد هستم که پیش رفت در نوشتن ج..."


خواهش می کنم دوست عزیز
من از تک تک نظرات و انتقادات شما درس می گیرم
ایجاد سؤتفاهم هم فکر می کنم به این دلیل باشد که در گروه مجازی
نمی توان لحن را تعیین کرد
پس باید سعی کنیم ملایم تر بنویسیم
تا قضاوت اشتباه هم رخ ندهد

راستی ضمن تشکر از پروای عزیز
همانطور که ایشان هم اشاره کردند
نه تنها ادبیات کهن
بلکه
ادبیات معاصر هم
داستان های تمثیلی جاودانی دارد
موفق باشید


message 38: by hasti (last edited Oct 03, 2009 11:54AM) (new)

hasti | 284 comments Mahyar wrote: "هستی جان! باید بگویم که من آنقدر با داستان تو ارتباط برقرار کردم که در اواخر نوشته که موش کور پایش را به روی زمین می گذارد اشک از چشمانم سرازیر شد، اما واقعاً احساس می کنم که شما نه تنها در سیاسی ک..."

مهیار عزیز
ممنون که با دقت نظر زیادی داستان را خواندی و نقد کردی

در مورد سبک رئالیسم گفته بودی،
فکر می کنم اگر دوباره و دوباره این داستان را بنویسم
نتوانم احساسی را که در جملات آن نهفته است ، به طور کامل بیرون بکشم

این نقدی بود که محمد خان هم اشاره کرده بود
و من هم تا آنجا که می شد
حداقل
پای احساسات خودم را از داستان بیرون کشیدم(آیا موفق بودم یا نه؟)

البته می دانم که راوی نباید قضاوت کند و احساسات به خرج دهد.این اشتباه است.
اما اینکه خود داستان، روح و احساس داشته باشد چطور؟
اینکه خود داستان، احساسات خواننده را برانگیزاند چطور؟

من برای یک همچین موضوعی، سبک رئال را نمی پسندم
چراکه زیادی خشک است
و آن اثری را که مدنظرم است
بر خواننده نمی گذارد

البته تشبیه این داستان به کلیله و دمنه هم اشتباه است.چراکه
آن ، افسانه ی تمثیلی است
و این(به گمانم)،
داستان تمثیلی

در مورد سمبولیسم ونمادگرایی هم باید بگویم،
در بعضی جاها به چشم می خورد
چراکه یک متن سمبولیک
نشانه هایی دارد از قبیل:
- حالت اندوهبار و آنچه را که از طبیعت موجد یأس و نومیدی و ترس است بیان می کند
- به سمبل ها و اشکال و آهنگ هایی که احساس ها، نه عقل و منطق آن را پذیرفته است توجه دارد
- برای هر خواننده به نسبت میزان ادراک و وضع روحیش مفهوم است، یعنی هرکس نوعی آنها را در می یابد و می فهمد
- به یاری احساس و تخیل حالت های روحی را در میان آزادی کامل با موسیقی کلمه ها، و با آهنگ و رنگ و هیجان تصویر می کنند

البته نشانه های دیگری هم دارد که در این داستان نیست

پس به طور کلی می توان گفت که این داستان مجموعه ای از سبک سمبولیسم و داستان تمثیلی است

البته نه به طور کامل
ولی از هرکدام، مقداری وام گرفته است
وبیشتر هم داستان تمثیلی.

این هم یک لینک که فکر می کنم بی ارتباط با موضوع بحث نباشد:
http://www.saffarian.ws/saffarian/nev...

راستی این را هم بگویم که
من یک آماتور به تمام معنی هستم
و هیچ ادعایی هم بابت داستانم ندارم
این بحث ها را هم فقط
در جهت پیشرفت و ارتقاء عملکرد خود و گروه می دانم
نه دفاع از این داستان


message 39: by hasti (new)

hasti | 284 comments Nazanin1987 wrote: "هستی جونم
بازم خوندم وبازهم
و بازهم لذت بردم
شعرش فوق العاده شده بود
یه حس غم تمام جونم و گرفت
نمی دونم چرا دلم خواست حداقل اندازه لِنا بودم
خوش به حال لِنا
حتی قد یه موش کورم نیستیم."


نازنین جان
با این همه خوبی ات
حسابی شرمنده ام می کنی
خیلی خوشحالم که دوباره داستان را خواندی
و دوباره مورد قبولت واقع شد

خودم هم چندان از شعر قبلی راضی نبودم
ابن را بیشتر دوست دارم
ممنون گلم


message 40: by Parva (last edited Oct 03, 2009 11:21AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments اينقدر داستان قشنگي بود كه امروز باهيجان زياد براي همكارام
تعريفش كردم وپيشنهاد دادم كه حتما بخوننش


message 41: by hasti (new)

hasti | 284 comments Parva wrote: "اينقدر داستان قشنگي بود كه امروز باهيجان زياد براي همكارام
تعريفش كردم وپيشنهاد دادم كه حتما بخوننش"



پروای عزیز
این باعث افتخار من است که داستانم را
برای خواندن
به دیگران توصیه کردی

دیدن کامنتی دیگر از شما
در مورد این تاپیک
بسیار باعث دلگرمی من است
ممنون از مهربانی ات دوست خوبم





message 42: by Naghme (new)

Naghme | 5 comments بسیار زیبا بود و روان
نتونستم تا آخرش صبر کنم!!!
ولی آخرش رو که خوندم تو ذوقم خورد,
ترجیح میدادم جور دیگه تموم می شد!


message 43: by hasti (new)

hasti | 284 comments ممنون که خواندی
و نظرت را نوشتی نغمه خانم عزیز


message 44: by آمیرزا (last edited Oct 11, 2009 12:35PM) (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments واقعا جالب بود

از خوندنش واقعا لذت بدم
فکر ِ پشت اثر قابل تقدیر بود
البت من اینقدر دیر اومدم و خوندم که نسخه ی ویرایش شدش نصیبم شد :دی

نظرات بچه ها رو هم خوندم و جواب های شما رو
من در مسائل ادبی صاحب نظر نیستم برای همین از دادن نظر فنی معذور دار ما را



message 45: by hasti (new)

hasti | 284 comments از حسن نظر شما ممنونم علی جان

نسخه ی ویرایش شده، الان دیگر نسخه ی اصلی محسوب می شود

همین که خواندی و نظرت را گذاشتی برایم ارزش زیادی دارد دوست عزیز






back to top