گفتم ز اشک، چهـرهی خود شتشــو کنـــم با قطــرههــای خــونِ دلِ خـود وضـو کنــم شب تا سحر نشستم و آوخ کسی نبود با او ز درد خويش دمی گفتــگو کنـم دردا، نـه سوزنــی و نخی بود در بساط تا تکيــه پارههای دلــم را رفـو کنـــم در نيمــه راه زندگيــم ای دريغ و درد فرصت نبــود زنده دلـی جستجو کنـم اميـــد و آرزو بـه دلـم بـود و روزگار رخصـت نـداد جامـــه تنِ آرزو کنـم گفتمچو پيلمستکه صائباشارهکرد من هم چو پيل کاسهی سر را سبوکنم يارب بگو دريچـهی اميد در کجاست تا همتـی نموده، بدان ســوی رو کنـم درمان ما و ناز طبيــان حکايتــی است اولیتر آن به درد دل خويش خو کنم بی آبرو بــه مسجد و ميخانــه گشتهام برگـو که با چـه رو طلب آبـرو کنـم ديشب بـه بــزم خدايان، خدای غــم گفتا به خانــهی دل تيفـور رو کنــم
شعر از تیفور
گفتم ز اشک، چهـرهی خود شتشــو کنـــم
با قطــرههــای خــونِ دلِ خـود وضـو کنــم
شب تا سحر نشستم و آوخ کسی نبود
با او ز درد خويش دمی گفتــگو کنـم
دردا، نـه سوزنــی و نخی بود در بساط
تا تکيــه پارههای دلــم را رفـو کنـــم
در نيمــه راه زندگيــم ای دريغ و درد
فرصت نبــود زنده دلـی جستجو کنـم
اميـــد و آرزو بـه دلـم بـود و روزگار
رخصـت نـداد جامـــه تنِ آرزو کنـم
گفتمچو پيلمستکه صائباشارهکرد
من هم چو پيل کاسهی سر را سبوکنم
يارب بگو دريچـهی اميد در کجاست
تا همتـی نموده، بدان ســوی رو کنـم
درمان ما و ناز طبيــان حکايتــی است
اولیتر آن به درد دل خويش خو کنم
بی آبرو بــه مسجد و ميخانــه گشتهام
برگـو که با چـه رو طلب آبـرو کنـم
ديشب بـه بــزم خدايان، خدای غــم
گفتا به خانــهی دل تيفـور رو کنــم