داستان كوتاه discussion

52 views
داستان كوتاه > مخمل خاکستری

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by میم. قاف (new)

میم. قاف | 12 comments مخمل خاکستری

بعداز هیجده ماه و بیست پنج روز، سام در آخرین روزی که از خدمت اش می گذشت به جرم کشته شدن الاغی بازداشت شد. آن هم به روش نظامی .در سرتاسر راهی که تا مقر فرماندهی گروهان می آمد گرد و خاک همیشگی کل فضا را در برگرفته بود .شعاع دید بیش از یک متر نبود. با این حال از جاده مخصوص سنگ چین شده تا مقر پیاده رفت. .خورشید زیر گرد و غبار رنگ باخته بود. کوچکترین صدای گلوله یا چیزی شبیه به آن از هرشش پایگاه به مقر فرماندهی گروهان که پایین ترا ز خط مرزی بود سریع گزراش می شد.
محوطه مقر فرماندهی را با نی محصور کرده بودند . نگبانها ورودی با دیدن سام بلند شده اند، اورا بازرسی بدنی کردند. یکی از نگهبانها به سام گفت:شنیدم خرکش شدی پسر.!؟سام نگبهان رانگاه نکرد.!
چند اتاقک با بتون های پیش ساخته، خشت و گلی سرهم شده بودند و هرکدام ورقه روی در وردودی شان بود.که در ردیف هم قرار داشتند .چند سرباز توی محوطه کنار تانکر آبی رنگ که گوشه محوطه قرار داشت مشغول نظافت محوطه بودند.سربازی با فرنچی لجنی شیک ، خط اتویش شکسته نشده بود با صورتی آنکارد شده وسط محوطه مقعر کنار میل پرچم ایستاده بود داد زد: آهای من باز در میرم. استوار نجیمی با شکم خیکی ،اگه منو اینجا دیدی. ندیدی!
سام ایستاد و چند دقیقه ای سرباز را نگاه کرد.
استوار نجیمی از اتاق اسلحه خانه بیرون آمد و گفت : کره خرخفه خون میگیری یانه !؟
و سام را نگاه کرد و گفت :گروهبان وظیفه میثاقی چیه برو بر این دیوانه را نگاه میکینی؟ زود برو دست گلی که به آب دادی برس سریع میری اتاق فرماندهی !این که می بینی اینجاست نباید اینجا باشه باید توی تیمارستان باشه .حالا یک ماه از خدمت اش تموم نشده سه بار فرار کرده!
سام دستنانش را توی جیب فرنج اش کرد و به طرف اتاق فرمانده گروهان رفت. دوسرباز بیرون اتاق نشسته بودند.با دیدن سام خندیدند.
سام روی نیمکت چوبی کنار سرباز ها نشست.باد کاغذی که روی زمین بود را جابه جا میکرد. گرد و خاک روی همه چیز نشسته بود،ازموتور سیکلت تا پنجره اتاق فرمانده همه جا گردو خاک بود.
در اتاق فرماندهی باز شدو سروان بیرون آمد. آن دو سرباز و سام بلند شدند و سلام نظامی دادند..سروان بدون آنکه سربازان را دیده باشد از کنارشان رد شد . و استوار نجیمی که به داخل اسلحه خانه باز گشته بود را صدا کرد.
استوار نجیمی بله قربان کنان از اتاق بیرون آمد و سلام نظامی داد !
سروان گفت: نجیمی بازم که این سرباز خل برگشته !مگه نگفتم این حروم زاده اگه فرستادنش بگو ما این سرباز را نمیخوایم
استوار نجیمی گفت: بله جناب سروان به رکن یک گردان گفتم !ولی انگاری اینجا تبعید گاه اینجور سربازهاست .دژبانها توی مرز خسروی گرفتنش جناب سروان!
سروان گفت:حالا چرا اونجا وایساده؟
استوار نجیمی گفت :جناب سروان گفتم شما تشریف بیارید و بگید!سروان حرف استوار نجیمی را برید گفت :فعلا بازداشت اش کنید تا بعد!
سروان برگشت به طرف اتاقک فرماندهی دو سرباز و سام از لحظه ای که فرمانده بیرون آمده بود به حالت سلام نظامی ایستاده بودند.سروان بادیدنشان فرمان آزاد داد. و باز برگشت توی محوطه مقعر و قدم می زد. قد سروان آنقدر بلند بود که استوار نجیمی تقریبا دنبالش می دوید.
سروان گفت:نجیمی جریان کشته شدن این الاغ چیه؟
استوار نجیمی گفت: جناب سروان گزارش اش روی میز تون هست .قربان از بی احتیاطی این سربازهاست .مراقب نبوده الاغ بیچاره رفته توی میدون مین و بعدش بابام !
سروان گفت :دقیقا کی و کجا این اتفاق افتاده؟
_ جناب سروان دیروز صبح پایگاه دوم
_ مسولش کدوم کره خر بوده؟
_ جناب سروان گروهبان وظیفه سام میثاقی!
نگاه سام به گلهای رز قرمز خشک شده ای که توی گلدان پشت پنجره بود و فکر میکرد که گرد و خاک چه بلایی بر سر گل رز قرمز آورده که تغیر رنگ داده است.
سروان به محوطه فرماندهی برگشت.سرباز ها و سام باز هم سلام نظامی دادند.سروان گفت :اصغری کلک باز باز هم که اینجا پیدا ت شد. مگه نگفتم مرخصی بی مرخصی !
یکی از آن دو سرباز گفت : جناب سروان عموم مرده؟
سروان گفت: مرده که مرده ،اصغری دم بریده، این تو نبودی که دو ماه پیش ننه ات مرد . یک ماپیش پدر بزرگت ،بیست روز پیش هم که اعلامیه نمیدونم از کجا آوردی که دایی ات مرده اینم اعلامیه اش !فکر کنم عزراییل کمرشو بسته برای فامیلهای شما
_ جناب سروان از بدشانسی ! !
سروان گفت : از بدشانسی !جفتتون برید گم شید از جلوی چشش ام مرخصی بی مرخصی دم گوشمونعراق گرفتن بعدش شما مرخصی میخواید.
سروان وارد اتاقش شد. در اتاقی که پنجره روبه تپه های مرزی داشت. دستی به موهایش کشید.تپه ها آنقدر دور از مقعر فرماندهی گروهان نبودند.
گزراش روی مین رفتن یک راس الاغ روی میز بود. سروان پشت میز نشست و متل روزهای گذشته با شنیدن صدای غژغژ صندلی ، صورتش را در هم کشید.استوار نجیمی نفس زنان توی اتاق آمد و گفت: جناب سروان از مقر فرماندهی گردان سرهنگ قادری پشت بیسیم هستند.!
سروان گوشی بیسیم فرماندهی را برداشت :
_ بله جناب سرهنگ! .......بله.......بله.......خیر تلفاتی نداشتیم . یعنی داشتیم یک راس از الاغهامون . .....بله جناب ... بله ....همینطور که می فرمایید این الاغها از اموال ارتشه! ...بله .....بله ..... از امروز بهشون دستور دادم بیشتر مراقب باشند. چشم جناب چشم حتمن رسیدگی میکنم.
گوشی بیسیم را گذاشت سرش را تکان داد و داد زد: میثاقی ، کره بز!
سام از روی نیمکت چوبی بلند شد کلاه اش را از سرش در آورد .وقتی وارد اتاق شد چشمهای کسی را داشت که به تاریکی اطرافش عادت ندارد و گوشه در خبردار ایستاد.
سروان گفت: بشینن!
سام نگاهی به اتاق کرد.و بعد آرام روی نیمکت نشست.
سروان شروع به خواندن گزارش کرد.وسام به صدای بادی که به نی زار محوطه می خورد گوش می داد.سروان سرش را از روی میز بالا آورد و گفت:داشتید می گفتید؟
سام گفت: من؟ من چیزی نمی گفتم جناب سروان!
سروان گفت : تو نگفتی که این الاغ جزو اموال ارتشه!باز ریش ما را دادی دست این بی همه چیزها!
سام سرش را پایین انداخت و گفت :جناب سروان الاغ نبود، مادیان بود!
سروان گفت :مادیان ،الاغ ، خر ، کرخر ، همشون خرن!
سام گفت: جناب سروان فرق می کنن!
سروان گفت :از دست توولد چموش چیکار کنم؟ اون ازاون روز اولت که اینجا اومدی !روی کلاه جنگی ات کس شعر می نوشتی !به خاطر اون پنج روز اضافه خدمت خوردی! به خاطر سوال جواب کردن مسول عقیدتی تیپ که نزدیک بود کلن منو از فرمانده گروهانی بندازن بیرون ده روز اضاف خوردی اینم، از این شاهکارت که به من میگی مادیان بوده الاغ نبوده!
صبح آن روز بعد از هیجده ماه بیست چهار روز سام از سنگرش بیرون آمد.نفس عمیقی کشید و ازبوی صبح حض می برد.هوانسبتا سرد و خورشید بیرون نیامده بود. پاس سوم نگهبانی که توی برجک بود راسرکشی کرد.بعد برگشت و در محوطه پایگاه که به سمت عراق و دورتادوراش را کانال کشیده بودند را قدم زد.طبق عادت همیشگی شعری خواند:
به نو کردن ماه به بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
وبه آن طرف مرز نگاه کرد به گله گوسفندی که چوپانش ملودی کردی را نجوا میکرد.
سروان پرسید:توکه پایه خدمتی ات بالا بوده و مسول آوردن آب و غذا نبودی ؟
سام به چشم های سروان نگاه کرد و گفت: جناب سروان من نمی خواستم آب بیارم .نوبت رسولی بود که نمی تونست راه بره !انگار که سرما خورده بود.من به جاش رفتم.
رفتم توی طویله این مادیون را که تازه گرفته بودند .سروان حرف اش راقطع کرد:
از همین الاغهایی که مست بودند؟
_ آره جناب سروان همون مادیانی که یک کره داشت. یکی از پاهای کره اش از مچ قطع شده بود و خونریزی میکرد با پارچه زخمشو بسته بودند ولی افاقه نمی کرد و خون ریزی اش ادامه داشت.
سروان گفت : همون که گروهبان قریلی با گلوله کشتش!
_ بله جناب سروان!یعنی پیشنها بد من بود. داشت زجر مکشید گفتم بهتره راحت اش کنم . ولی ..... ولی بعدش ....!رفتم توی طویله پیش مادیون نوازشش کردم .دل داریش دادم که اگه اینکارو نمیکردیم زنده زنده خوارک کفتارها می شد.
سروان گفت: تو یک خر و به قول خودت یک مادیون رو نوازش کردی و بهش دلداری دادی؟سرم داره از دست تو سوت میکشه با این حرفهایی که میزنی! و استوار نجیمی را صدا کرد:استوار نجیمی که دهانش را می جوید توی چهارچوپ در بود .
سروان گفت: میشنویی چی می گیه این !یک خر به قول خودش یک مادیان رادلداری می داده ارتش شده جای اینها بوزینه ها! استوار نجمیمی گفت :اینم باید ببریم تیمارستان!و ادامه داد :جناب سروان روز اولی که اومده بود منطقه یه جمله گفت چی بود .... فکر کنم نوشته امش توی دفترچه یاداشتم ،و دست برد تویجیب فرنچ لجنی اش و دفترچه را در آورد و از رو خواند:وای بر آن عاشقانی که از رحم شان پایگای ندارند.شیطان.....
سروان گفت: استوار نجمیعی این اراجیف را تمام کن!
استوار نجیمعی دفترچه را توی جیب اش گذاشت گفت: چشم قربان و اتاق را ترک کرد.
سروان گفت: این روزها نمیشه فهمید این مردم با خودشون چند چندن!
سام صورتش را به طرف پنجره گرفت بود و حرفی نمی زد.باد از شیارهای پنجره به گل رز قرمز می خورد.سروان آنقدر ساکت ماند تا سام نگاهش را برگرداند.
واشانی امربر فرمانده باسینی چای وارد اتاق شد.سینی چای را روی میز گذاشت و خبر دار ایستاد.سروان به واشانی گفت :چای برای حضرت سلیمان بیار و زیر لب چیزی را زمزمه کرد.
غبار روی صورت سام مانده بود لبهای خشک شده اش را با زبان نم دار کرد.بعد سرفه اش گرفت .نتوانست جلوی اش رابگیرد و چند بار سرفه کرد. واشانی با چای آمد.سرو.ان گفت:میتونی بخوری!
صدای باد شدیدتر شد و توی اتاق فرماندهی آمد.فانوسی که از سقف آویزان شده بود تکان خورد . صدای جیر جیر اش بلتد شد. سام چای را گرفت و همان طور که یک قلپ چای پایین می رفت گلوی خودش را قفسه سینه اش را بعد قسمتی از معده اش را روی رد داغ چای پیدا کرد.آب دهانش را قورت داد وداغی استکان چای را توی دستانش حس کرد.
سروان گفت:حالا دردسر شروع میشه !خوبه روز اول اون برگه که توش نوشته بود اگر هر کدام از شما براثر بی احتیاطی خودتون توی میدون مین برید مقصر خودتونید را امضا کردید. کردیدیا نکردید اگه خودت می رفتی که هیچی! چس ام تحویل خانوادت نمی دادند میفهمی.! فردا سگهای پایگاه به بهانه خوردن گوشت خر میرن توی میدون مین !سروان چند ثانیه ساکت ماندچشمانش رابست بعد گفت:خوب چطور شد مادیون به قول خودت رفت توی آونجا!
سام سرش را بالا آورد و گفت:یکهو بی قرار شد . بی قرار کره اش و رفت توی ...
سروان گفت: مردک نیمخوای دست از این جفنگیات برداری میگم چطور رفت؟
سام گفت:مادیان را بیرون کشیدم .آروم بود.آروم آروم. بعد رفتم پیت های آب را برداشتم .دوتا پیت را برداشتم .چهار تا برایش زیاد بود .تنهای موجودی که می توانست چهار پیت را بالا بیاورد نره خر قلدر پایگاه که بچه گروهان اسمش را چنگیز گذاشته بودند وشهره عام و خاص توی آن منطقه بود .پیت ها را توی گونی گذاشتم و مادیان را هی کردم . از جایش تکان نخورد.باز هم هی کردم .سرش را پایین آورد یالهای خاکستر ی رنگ روی چشمانش افتاده بودند. گفتم: من سوارت نمیشم تو غم دیده ای زجر کشیده ای میدونم ،اونا مستت کردند ،که چیزی نفهمی ،که راه بری، از کره ات غافل شدی !اونم رفت روی مین .همه اینا رو میدونم.
مادیان سر اش را بالا آورد .سام را نگاه کرد. وبعد سر اش تکان داد.سام گفت:باشه باشه تسلیم!سوار مادیان شدم و هی کردم. را ه افتاد. آروم آروم قدم بر می داشت آسمان را نگاه کرد. سرخی آافتاب بالا می آمد. سرازیری تپه اول را پایین آمدند. تا جای تانکرها ی آب دو کیلو متری باید سرازیر می شدند و پایین می رفتیند. که یکهو مادیان ایستاد گوشهایش را تیز کرد و به نقطه ای خیره شد. سام مادیان را هی کرد باز هم هی کردولی افاقه نکرد . با پاهایش آرام توی شکم مادیان ضر به زد،بلکه حرکتی کندولی همانجا میخکوب شده بود. مسیر نگاه اش را دنبال کرد دید همان جایی را نگاه می کند که کره اش را آنجا کشته بودند . دست روی گردن مخملی خاکستر ی اش کشیدو گفت:دیگه اونجا نیست !
سام سرش را توی دستانش گرفت و ادامه داد،انگار بوی کره اش را شنیده باشد جم نمی خورد هیچ تکانی ،حتی پلک هم نمی زد. بعد خورناس کشید و پاهای جلویش را بالا آورد و تکانی شدید به بدنش داد طوری که سام افتادو نقش زمین شد.پیت های آب هم افتادند.همانطور که روی زمین بود دیدکه یورتمه به طرف میدان مین می رفت.
سروان از پشت میز اش بلند شد دستانش را از پشت قفل کرد و توی اتاق قدم زد.بالای سر سام ایستاد.باد هنوز توی اتاق در رفت و آمد بود.صورت سام خیس شده بود.
سروان گفت:به خاطر یک خر داری گریه میکنی؟و پوز خندی زد!
سام باکف دست ، صورتشش را پاک کرد و گفت: بله جناب سروان!!
سروان ،استوار نجیمی را صدا کرد. استوار نجیمی وارد اتاق شد گفت:.بله جناب سروان؟!
سروان گفت:زودتر کارهای تسویه این کر بزرا انجام بده .میترسم اگه اینجا بمونه گه بزنه به اینجا!
سام از مقعر فرماندهی که بیرون آمد صدای مهیبی از تپه های سمت پایگاه دوم شنید!
میم.قاف
پاییز93


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments شما اصول را می دانید و این خیلی خوب است. در شخصیت پردازی مهارت دارید اما یک جاهایی توی ذوق می زند دیالوگ ها. محیط پادگان و یا آن منطقه جنگی را بخوبی به تصویر کشیده بودید و من لذت بردم. یک بار دیگر داستان را بخوانید و چند غلط تایپی و آنجایی که راوی به اول شخص تبدیل می شود را اصلاح بفرمایید. تقابل بین انسانیت با محیط نظامی یا جنگی درونمایه ی داستان شما بود که من این را کمی دم دستی می دانم و فکر می کنم که شما می توانید و یا می توانستید پیچیدگی و عمق بیشتری را در همین درونمایه ایجاد کنید. آنجایی که روی کلاهخودش چیز میز نوشته بود من را یاد فیلم غلاف تمام فلزی انداخت. مرسی از داستان تون.


message 3: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قشنگ بود
همه شو خوندم
غلط املایی داشت
در لهجه و گفتار سروان اغراق وجود داشت
سرباز خرکش واقعی نیست


message 4: by محسن (new)

محسن امینی کافی (mohsenkafi) | 144 comments خیلی استادانه نوشته شده است مخصوصا حالت سرباز خیلی زیبا و غیر مستقیم به خواننده القا شده است. به شدت نسبت به شخصیت اول احساس نزدیکی کردم.
اگر به من بود قسمتی که سام توضیح ماجرا را در انتهای داستان می گوید لحن سوزناک تر و کمی حامل جنون بیشتر را استفاده می کردم.
توی این قسمت:
مادیان سر اش را بالا آورد .سام را نگاه کرد. وبعد سر اش تکان داد.
کمی گیج شدم این جمله را راوی در چه زمانی می گوید وسط صحبت های سام راوی سراغ زمان اتفاق ماجرای مادیان رفته است؟


back to top